انتقام

.:هوالرحمن:.

اولا اعلام کنم که امروز یک پست دیگه هم دادم. اون رو هم بخونید. فکر نکنید این رو فقط امروز دادم.

این پست یک جور اعترافه.

صدای در اومد. پشت به در بودم. برگشتم، نرفتم جلو که قشنگ اون بیاد جلو و وارد خیابون شه. کاپشنم باهاش بود. گروگان! سیب زمینی توی دستای من بود. 1000 تومن سیب زمینی در مقابل کاپشنی که وظیفش بود بهم بده. داشت لبخند می زد و یک چیزایی می گفت. اصلا گوش نمی دادم. اومد که سیب زمینی رو بگیره و کاپشنو عقب گرفته بود. گفتم اول کاپشن. اولین باری بود که می خواستم نامردی کنم. یک نامردی بزرگ. کم کم بحثمون گرفت. اون هنوز لبخند می زد. من یادم نیست لبخند می زدم یا نه. فقط عقده توی ذهنم بود. هدفونمو دید. گفتم بله هدفون جدیده کلی هم پولشه. گفت برای پیچوندن چیز خوبیه. هدفونم که آویزون بود رو کردم زیر لباسم. نزدیک تر می شدیم. قطعا اون می تونست سیب زمینی رو بگیره و کاپشن رو نده. اما می دونستم میده. اما اون نمی دونست که من سیب زمینی رو نمی دم! داشتیم دور هم می چرخیدیم. حالا خیلی به هم نزدیک شده بودیم و جا هامون کاملا عوض شده بود. تصمیممو گرفته بودم که این کار رو بکنم. هدفونمو از روی لباس گرفته بود. کاپشن داشت شل می شد. کاپشن شل و شل تر شد و دستش تو چند سانتیمتریه سیب زمینی بود. نمی دونم چی شد که شل شد کاپشن و اومد توی دست من. هدفونو هنوز گرفته بود. یهو سیب زمینی رفت عقب. سیب زمینی سس آلود.. سس دو رنگ! سیب زمینی زاویش عوض شد. نزدیکش شد. با سرعت و پرتاب شد و کاپشن سریعا قاپیده شد. یک لگد هم زده شد. من داشتم می زفتم عقب. لباسش سسی شده بود. کاپشن و شلوار من هم کمی. تمام سیب زمینی ها کف خیابون بود. لبخند دیگه رو لباش نبود. من داشتم همین طور دور می شدم. رفتم! برگشتم دیدم داره جمع می کنه سیب زمینی ها رو...

ده دقیقه قبلش سیب زمینی تو دستم بود، داشتم فکر می کردم این کار رو بکنم یا نه. هر چی فکر می کردم من نمی خواستم سیب زمینی رو بدم بهش. اون هم قطعا کاپشن رو بهم نمی داد. یاد حرف شوهر عمه ام افتادم (آقا صادق) که وقتی تو قشم ازشون پرسیدم چرا واسه 1000 تومن اینقدر چک و چونه می زنن می گفت نباید بزاری این ها فکر کنن می تونن با قیمت بالا پول تو رو بخورن. من هم نمی خواستم اون سیب زمینی رو بخوره. همیشه کارش همین بود. نشده بود چیزی رو مجانی ازش بگیرم. دلم هم ازش خالی نبود. تا حالا خیلی تصمیم گرفته بودم بزنمش. این چند وقت اینقدر فشار روحی بهم وارد کرده بود که همون دلیل بس بود واسه انجام این کار. هر جوری فکر می کردم باید این کار رو انجام می دادم.

بعد از اون کار. تو خونه. دلم سوخت. من این نبودم. من این نیستم. این چند روز من اصلا اون علیرضا نیستم. اس ام اس زدم ببخشید. نمی دونم ناراحته یا هر چیز دیگه.

من اون رو زدم! همه رو زدم. من اصلا هیچکی رو نمی زدم. یکی می زد پس کله ام بر می گشتم و نگاهش می کردم. اما الان یکی بزنه می زنمش. این از ایده آل های من خارجه! یک حسی درونم میگه دیگه نذاز حقت رو بخورن. تو وقتی یکی ناراحتت می کنه حق داری بهش بگی. حق داری حالشو در حد اون ناراحتی بگیری. اما من همیشه ساکت بودم. گاهی یک چیز هایی گفتم اما مجموعا ساکت موندم. 

---

وقتی رسیدم خونه بابام گفت مفید با این معدل قبولت نمی کنن. یاد امتحانات ترم افتادم. آنفولانزا. یک شروع داغون. بی انصافیه. نه نیست. خدا به من یاد داده که هر پایینی برای یک بالاست. تو پست قبلی گفتم. بالاش رو ببینیم و تعریف کنیم.

باید مرآت رو عالی بدم. باید خودم رو نشون بدم. واااااای. تقصیر خودم هم هست. اما نمی دونم اون کس هایی که کاری کردن من کمتر درس بخونم و پیشرفت کنم رو باهاشون چیکار کنم. اون ها حتی خودشون هم نمی دونن. حتی نمی تونن حدس بزنن که خودشون هستن.

---

کل زمستونم رو خرج کردم. هدر دادم. می دونید برای چی؟ آخرش برای یک "فرقی نداشت" . یعنی وجودت "فرقی نداشت" . کلی درس نخوندن. کلی زندگی نکردن... من حتی از هنرم هم زدم. و آخرش وجودت "فرقی نداشت".

فکر نمی کردم یک جمله دو حرفی بتونه یک انسان رو اینقدر داغون کنه. از درون ترکیدم. خوب، حتما "فرقی نداشت"ه دیگه! از این به بعد می رم سراغ کار هایی که فرق داشته باشم.

---

تصمیم گرفتم بعد امتحانا سوویچ کنم رو وردپرس روی دامین شخصی.

هنوز توی اسم وبلاگم شک دارم.

Luna یا Depth یا Bonfire . نگید کدوم خوبه. نظرتون رو راجع به هر کدومشون بگین. من الان دلم سمت Depth هست.

---

پ.ن: دیالوگ کدوم فیلم ماه رمضون بود می گفت "این جوری نبودما! این جوری شدم"؟

پ.ن٢: خوب نتونستم جریان رو به صحنه بکشم!

/ 13 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارمیا

بسم الله... میدونی چیه ... نمیدونم خیلی وقتا نوع کارها مهم نیستند ، مهم اینه که چرا اون کار انجام میشه.. مثلا اینکه میشه از روی محبت خندید یا از روی عصبانیت یا از روی ناراحتی ...! اینکه چه طور و چگونه بوده در مرحله دوم مهمه! اول از همه چرا؟ "من این نبودم. من این نیستم. این چند روز من اصلا اون علیرضا نیستم" شبیه جملات امروز بعد از نماز، گفتم ..... "من اون رو زدم! همه رو زدم. من اصلا هیچکی رو نمی زدم" اینا هم توهم نوستالوژیکه ... الان خیلی وقته که شما داری له میکنی اخوی!! "یک حسی درونم میگه دیگه نذاز حقت رو بخورن." خب اینکه معلومه نبایدم بذاری ... ولی حق!!!! هرچی با خودم فکر میکنم من خیلی کم حق دارم! ( اصلا بذار بهم بگند متحجر .. بگند کور و کر) صاحبب اسمم به من یاد داد که مهریان باشم .... یاد داد که پاسخ بدی خوبی است و یاد داد که انسان ها را دوست داشته باشم بدون اینکه انتظار داشته باشم آن ها هم دوستم داشته باشند...

علي

داستان رو كه مي خوندم ياد بچه گياي قهرماناي فيلماي دهه ٩٠ افتادم داستان تكراري و آشناست ولي از زبون تو واسم غريب و عجيبه نميدونم حرف هاييست از جنس عليرضا يا حرفهايي از جنس آشفتگي!!؟

ایما

الان که فکر می کنم لونا خوبه. راسنی به حرف های بقیه همون قدری فکر کن که برای گفتنش فکر کردن. حرفای الکی و صد من یه غاز رو که خودتم می گی پس تحلیل نکن. برای فهمیدن غلط و درست آدم باید معیار داشته باشه. معیار تو هم همون علیرضاییه که می خوای باشی و بهش افتخار می کنی. علیرضای آرزو های تو چه کار می کرد؟ من وقتی می خوام یه شکلی بشم هی تصورش می کنم. حسشو می گیرم کم کم خودم هم همون شکلی می شم. مثلا الان تصور کن خوش تیپ بودی! می دونم سخته ولی تصور کن دیگه. هان؟ نمی شه نه؟ اشکال نداره خوب. :))))

شخص اول داستانت

حرفی ندارم واسه گفتن فقط 2 جاشو اشتب زدی ! بعده اینکه رفتی بازم من لبخند می زدم و اینکه می خواستم اون سیب زمینیو باهم بخوریم و حرف بزنیم.

علی

در این که چند وقتیه عوض شدی شکی نیست! ولی خیلی خیلی خوشحالم که دیگه تو خودت نیستی... تازه داری خودتو میریزی بیرون..!! البته این نظر منه...

علی

لعنت به این اینترنت... وقتی نظرم رو تو این پست نوشتم اینترنته گیر کرد فکر کردم نفرستاده... کامل ترشو تو نطر پست بعدیت نوشتم... خودت تلفیقشون کن....

محمد

نه ایول خوشم اومد تو هم در زمینه ی پروژه ی عظیم تجاری اداری مسکونی و .... غیر معمول (un usual) شدن داری قدم های خوبی بر می داری آفرین بهت تبریک می گم ولی جالب که چطوری از هنر زده شدی آدم از هرچی زده بشه به نظر من از هنر نمی تونه زده بشه

Ali

این مطلب کوتاهو بخون شاید به دردت بخوره: http://thecoach.ir/1390/02/15/ موفق باشی

Ali

اسمتم بزار darkoub.ir به روحیه الانتم می خوره :)

saye

hاحسنت به شهامت و جسارت و وجدان