فکر

این روز ها خیلی فکر می کنم، خیلی. به همه چیز فکر می کنم. فکر ها برام کابوس شدن. فکر ها دارن منو دیوونه می کنن. شب ها که فکر می کنم یهو می بینم یک ساعت گذشت.

فکر می کنم به همه چیز به خودم، به تو، به انسان،‌به حیوان، حتی به یک کلمه چینی که چرا ما به آن نگاه می کنیم و حداکثر می گوییم "اه، یک کلمه چینی" . این کلمه می تونه یک معنی خیلی بزرگ داشته باشه. چرا از کنارش به راحتی رد می شیم؟

یا به این فکر می کنم که یک انسان برای خودش یک دنیاست. وقتی یک نفر می میره، یک دید از دنیا میره. این خیلیه.

یا اینکه آیا همه آدم ها مثل هم اند؟ اگه من آسمون رو آبی می بینم شاید یکی دیگه اون رو سبز ببینه اما اسمش رو آبی بزاره. نمی تونیم اثبات کنیم همه آبی را آبی می بینند. شاید هر آدم بقیه رو یک جور دیگه ببینه، شاید من رو شبیه گودزیلا ببینه.

یا اینکه شاید اصلا دنیایی وجود نداشته باشه و ما فقط اون رو توی تخیلاتمون می سازیم. شاید ما وجود نداشته باشیم و فقط اطلاعاتی باشیم که مغز ما اون ها رو به صورت واقعی به ما میده.

یا اینکه شاید توی دنیا فقط من باشم و بقیه فقط مهره های بی اراده ای که خدا اون ها رو برای امتحان من تکون میده.

دنیا چقدر پیچیدست خدا...

چجوری آفریدیش؟

کاش می شد از خدا جواب همه این سوال ها رو گرفت!

------

کامپیوترم رو هم جمع کردم.

زدم تو خط درس.

------

یکی برای من لاک پشت بخره ه ه ه.

/ 3 نظر / 7 بازدید
سنگ پشت

یعنی تو این اعتماد به نفسو داری که وقتی همه گودزیلا می بیننت فک می کنی نیستی؟ [خنده] علی من بعد از کلیییییی فک کردم به این نتیجه رسیدم که با فرض زندگی کنم. به هر چیزی یه احتمالی بدم. چون خیلی چیزا رو نمی شه اثبات کرد. مثلا من بهت می گم جمعه میام کوه. از کجا معلوم زنده ام و میام و اینا (اینا می شه گیر فلسفی) حالا مثلا قرارداد می کنیم چیزایی که همه می دونن رو فاکتور بگیریم (این که ممکنه من بمیرم و نیام :) یا چیزی رو که مثلا بالای 70 درصد احتمال داره رو به عنوان حقیقت قبول کنیم. یه قرار دیگه هم گذاشتم. این که اگه فهمیدن یه چیزی به هیچ دردی نمی خوره یا تو زندگی کردن من هیچ تاثیری نداره نمی خواد بفهمم. مثلا نصف این ایمیل های فرواردی چیزاییه که به هیچ دردی نمی خوره. یه چیزی که خیلی مهمه اینه که هر کی به نتایج مخصوص خودش برسه. یعنی تو لزوما به نتایجی که من رسیدم نمی رسی. علی!!! خیلی خوشحالم که در حوالی روزهای تولدت فکر "عمیق" می کنی!!! یادته که [چشمک] اینم یادته که من پارسال به مناسبت جشن تکلیفت می خواستم چی واست بنویسم؟؟؟ راهنمایی: "نامه های ...." امیدوارم خدا به درس خوندنت برکت بده!!

پسرسرا

سلام عليرضا اومدم از دعوت كنم به وبم بياي و از عكسايي كه بادوربين و گوشي موبايلم گرفتم به عنوان يه صاحب نظر همسن نظر بدي كه متن وبتو خوندم من از منطق و فلسفه و عرفان چيزي سر در نميارم و فعلا علاقه اي هم ندارم اما اينو ميدونم كه بايد درس بخونم تا آينده خودمو بهتر بسازم و اينم هيج جور محقق نميشه جز با توكل و توسل و همت خودم هميشه از خدا كمك خواستم و اگه به صلاحم بوده بهم داده پس خدا خدا خدا ببخشيد قصد نداشتم از اين چيزا بنويسم اومدم ازت دعوت كنم بهم سربزني تعطيلات عيد يه سفر داشتم به مناطق عملياتي جنوب كشور يه سري عكس گرفتم اگه وقت داشتي و اومدي منو خوشحال ميكني مرسي سينا باباي

محمد خلاقی khallaghboy

بابا خوشبحالت که تازه اینجوری شدی من فکر کنم یه سه سالی هست با فکرام زندگی می کنم که خیلی پیچیده تره به خاطر همین realroad.blogfa.com رو را انداختم تا فکرام رو توش بذارم (با اینکه هنوز چیزی توش نزدم اما تابستون زیاد پست می ذارم توش) داشتم می گفتم که این فکرا منو دیوونه کردم بدتر از همه اینکه بقیه نمی دونن که من چی میگم