﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>::دوربين بي لنز::</title>
    <description>دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من</description>
    <link>http://doap.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>::علیرضا::</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 12 Aug 2011 14:15:23 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>انتقال</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وبلاگ جدید با موفقیت ساخته شد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این وبلاگ دیگر فعالیتی نخواهد داشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;http://www.artoma.ir&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://doap.persianblog.ir/post/156</link>
      <author>::علیرضا::</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=124337&amp;postID=7498081</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-124337.post-7498081</guid>
      <pubDate>Fri, 12 Aug 2011 14:15:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>shghsgfhfdhgdfghvb</title>
      <description>&lt;p&gt;ننوشتن هم حال میده ها!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پولی نیست برای خرید دامین و هاست :(&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بلههههههه!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://doap.persianblog.ir/post/155</link>
      <author>::علیرضا::</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=124337&amp;postID=7169297</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-124337.post-7169297</guid>
      <pubDate>Sat, 25 Jun 2011 07:43:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امتحانا با موفقیت تموم شد. حالا منم و کلی کار!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فعلا تا زمانی که به www.Artoma.ir مهاجرت کنم پست نمی زارم. پول هم ندارم که دامین و هاست بگیرم. :دی تا وسطای تیر طول می کشه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://doap.persianblog.ir/post/154</link>
      <author>::علیرضا::</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=124337&amp;postID=7105762</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-124337.post-7105762</guid>
      <pubDate>Thu, 16 Jun 2011 07:35:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خاطره</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;.:هوالرحمن:.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;سلام،&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;داشتم فیسبوکم رو با موبایلم بالا پایین می کردم و حسابی هم بیکار بودم. گفتم برم یک سری به اولین روز هایی که فیس بوک عضو شده بودم بزنم. نمی شد که همین جور See more result&amp;zwnj;بزنم و برم صفحه صفحه تا به اولش برسم. یک فرمول کشف کردم توی آدرسش که بسیار سخت بود. بالاخره عدد 1235000000 رو کشف کردم که برای اولین روز فیس بوک منه و همینجور صفحه صفحه رفتم جلو (صفحه بعدیش می شد 1236000000) و دیدم 2 سال پیش همین موقع ها بود. یادش بخیر. بچه بودما! همه آهنگای عشق و عاشقی رو بر وزن دوربین می بردم و کلا عاشق عکاسی بودم. با اینکه خیلی کمتر از الان حالیم می شد. منو برد توی یک خاطره ای...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;توی اینترنت می گشتم. آشفته بودم. واقعا 1000D&amp;zwnj;یا D60 ؟ خیلی انتخاب سختی بود. 1000D لایو ویوو داشت و ما هم توی کنون آشنا داشتیم اما نیکون نیکونه دیگه. کیفیت بهتری داره. یک ماه بود سر این دو تا مونده بودم. باید قبل عید می گرفتم. و خیلی کم مونده بود تا عید. یک روز رفتم پیش بابام. پروپوزال شفاهیمو برای خرید دوربین و اینکه می خوام 1000D بخرم و کی بریم و اینا رو دادم. بابام گفت باشه یک شنبه می ریم (نمی دونم چرا اما یک شنبه رو یادمه). شب بعد باز هم در مورد مقایسه این دو دوربین حرف زدم و گفتم اینا جفتشون اینقدر چیز میز کم دارن که نمی دونم کدومو انتخاب کنم. بابام در مورد فیلم برداریشون پرسید. گفتم DSLR ها فیلم برداری نمی کنن و فقط مدل D90&amp;zwnj;نیکونه که فیلم می گیره (اون موقع از وجود 5DmkII خبر نداشتم). همونی که عمو می گفت خیلی خفنه و دوست داره بخره. بابام گفت چنده؟ گفتم 1250000 ناقابل &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt; . بابام کمی فکر کرد. گفت چرا اینو نخریم؟ گفتم واقعا اینو می خری (منو می گی درونم داشت منفجر می شد) ، گفت آره. گفت برو یکم ریویوو (Review) بخون تصمیم گرفتی بگو. منم که استاد Reveiw یعنی از سن 13 سالگی کارم خوندن Review&amp;zwnj;توی اینترنت بود و تبحر [؟] خاصی توش داشتم. نشستم و صبح و شب همه سایت ها و فروم ها رو خالی کردم و ok رو به بابام دادم. بابام گفت باشه. یک شنبه بریم (یادم اومد چرا یک شنبه.&amp;nbsp; اون موقع ها بابام یک شنبه ها کلینیک شفا می رفت و وسط شهر می رفت). تا یک شنبه وقت زیاد بود. یک روز با بابام در مورد دوربین حرف زدم گفت 1 تومن برای یک دوربین برای تو خیلی زیاده و همون کنون رو هماهنگ می کنم بریم یگیریم. من هم که دیگه ریویوو D90 خونده بودم به 1000D&amp;zwnj;راضی نمی شدم که! گذشت و گذشت که بابام یک مجله گرفته بود از روی میز برداشتم خوندم صفحه اولش تبلیغ D90&amp;zwnj;بود. چند دقیقه فقط به قیافه ی زیبای این دوربین نگاه کردم. به بابام گفتم بابا ببین چقدر معروفه تو مجله ی متفرقه هم تبلیغش می کنن. بابام دید من خیلی مشتاقم و اینا گفت باشه می خرم برات و فکر کنم منو بغل کرد. منم بوسش کردم و وقتش بود که برم جار بزنم. دوست خواهرم که فکر کنم کتایون بود اومده بود خونمون. مثل چی رفتم در اتاق خواهرمو زدم گفتم مریم بابا قبول کرد D90 بگیره برام. دوستش پرسید D90 چیه و اینا که من رفتم و خواهرم جوابشو داد. یادمه بابام از مدرسه مرخصی گرفتم که روز 25 اسفند 87 ساعت 12 از مدرسه برم و با بابام بریم دوربین رو بخریم. یادش بخیر که عید 60 گیگابایت عکس گرفتم (Raw + JPG) و ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;چقدر زود گذشت. به عکس های روی دیوار اتاقم نگاه می کنم. 9 تاشونو فعلا وصل کردم. فکر کنم فقط یکیش برای نیمه اول سال 88 باشه. بعد یهو یاد بد بختی هام می افتم. وای باید بعد امتحانا برم عکسباران کلی عکس بدم چاپ و جیب منم که خالی!&amp;zwnj; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;قرار شده آخرای تیر با دوچرخه بریم شمال. هر کی پایه هست بیاد. احتمالا سرپرست (مربی، همراه، مراقب ... هر چی اسمش هست) از فدراسیون دوچرخه سواری کوهستان بیاد. بین 7 تا 9 روز طول می کشه. اگه سرپرست نیاد مجبوریم از جاده دیزین-چالوس-کلاردشت بریم که زیاد خفن نیست و البته آسون تره (دسترسی به همه چیز از جمله توالت،&amp;zwnj;رستوران و... هست) و اون مسیری که با سرپرست می ریم احتمالا انسان زندگی نمی کنه &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt; . در عوض کوهستانی، کم شیب، سرسبز تر از چالوس هست. پایه ها دستا بالا!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;---&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;شما رنگ متن وبلاگم رو چه رنگی میبینید؟ یک سری اومدن گفتن چرا وبلاگت متنش خاکستریه. بعد دیدم راست می گن. برای شما چطوریه؟ رنگ این مطلب با قبلی ها فرق داره؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;ای کی میشه از دست این پرشین بلاگ به ورد پرس فرار کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;---&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;امتحانا دیگه داره خسته ام می کنه! فقط 4 تا مونده. می ترسم این آخری ها رو خراب کنم. واقعا جون درس خوندن ندارم دیگه. ریاضی - زبان - هندسه - جغرافی. ریاضی که فردا داریم و امیدوارم خوب بدم. زبان که او کی هست. هندسه باید بشینم بخونم خفن! جغرافی هم که یک سری نمونه سوال داریم از اونا میاد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;---&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;آدما یک جوری شدن. اصلا آدم بزرگ تر که میشه باید مواظب باشه زیاد به فکر بد بختی ها نیوفته. یهو حجم زیادی از بدبختی رو می بینی، جامعه، سیاست،&amp;zwnj;اقتصاد، دین، همه چی... همه چی رو Nerve&amp;zwnj; هست! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;---&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;دوربین &lt;a href="http://gopro.com"&gt;GoPro&lt;/a&gt; به زودی... (اگه تو لبنان باشه)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://doap.persianblog.ir/post/153</link>
      <author>::علیرضا::</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=124337&amp;postID=7053102</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-124337.post-7053102</guid>
      <pubDate>Wed, 08 Jun 2011 10:53:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آهن ضایعات</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;.:هو الرحمن:.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;آفتاب گرم ظهر تابستان حسابی او را غرق خواب کرده بود. خوابی آشفته. روی تخت خواب ذوب شده بود. صدایی او را از اعماق خواب بیرون کشید. حتی انرژی باز کردن چشمانش را هم نداشت. تا آمد دوباره غرق خواب شود دوباره صدا اعصابش را بهم ریخت. "...آهن ضایعات...". صدایی بی معنی اما اعتراض مانند از گلویش خارج شد. حتی توان فحش دادن هم نداشت. پتو را روی سرش کشید. گرما او را در خواب حبس کرده بود. دوباره غرق در آشفتگی شد. "...آهن آلات،&amp;zwnj;آهن ضایعات خریداریم..." تمام توانش را جمع کرد نهایت توانست بگوید: "اه". کم کم مغزش شروع به کار کرد. فکر هایی چرخید و پا هایش را زمین گذاشت. لباسی آبرومندانه تر از تی شرت سفید خیسی که تنش بود به تن کرد و حتی یقه اش را هم درست نکرد. تلو تلو خوران به سمت در رفت. پله ها را یکی بعد دیگری پشت سر گذاشت. کم کم مغزش داشت راه می افتاد. پله های آخر بود. چند قدمی که برداشت ناگهان با فشار زیاد به زمین صاف برخورد کرد. ضربه دوباره او را به هوش آورد. انگار دوباره خوابش رفته بود. در خروجی را باز کرد. ایستاد. نور آفتاب پوستش را می سوزاند. چشمانش را ریز کرد و چند ثانیه طول کشید تا چشمانش به نور عادت کند. وانتی را دید که داشت آهن های زنگ زده ی میوه فروش را می خرید. جلو رفت. صدا با هزار زور از تنگنا های بسته ی گلوی او را گذراند و بالاخره از دهان او خارج شد. "آقا، زندگی منو می خری؟&amp;zwnj; عقل و قلب و دلم رو چی؟ همشون آهنیه". خریدار آهن به چشمان خمار و بی تمرکزش خیره شد. سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد. رفت تا آهن های زنگ زده را باز بزند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;"آری، حتی از آهن زنگ زده هم بی ارزش تر است"&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;-خودم-&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;img src="http://fc08.deviantart.net/fs17/f/2007/158/d/6/Clap_emoticon_by_smiekie.gif" alt="http://fc08.deviantart.net/fs17/f/2007/158/d/6/Clap_emoticon_by_smiekie.gif" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;---&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;امروز یک لحظه تقویمو نگاه کردم. فردا همون ١٢ امیه که چند روز بعدش تعطیله. به این زودی رسیدیم بهش؟ باورم نمی شد. مثل برق گذشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;یک کتابخونه ی خوب پیدا کردم خلوت!&amp;zwnj; فقط یک روز در میون مردونست. &lt;img src="http://fc05.deviantart.net/fs19/f/2007/248/4/6/_book_by_sml_e.gif" alt="http://fc05.deviantart.net/fs19/f/2007/248/4/6/_book_by_sml_e.gif" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;امیدوارم با همین توانم بتونم تا آخر امتحانا رو بگذرونم. فکر کنم دارم خوب می دم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;کلی برنامه واسه تابستون ریختم. کلا زندگیم بهم ریخته. کامپیوترم اصلا نظم نداره. کلی عکس ادیت نشده دارم. کلی عکس ارائه نشده تو اینترنت دارم. کلی ایده عکاسی دارم. کلی لیست کار دارم که می خوام انجام بدم و ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;کامپیوترم هم بهم ریخته خفن. آخه چند وقته عمومی شده کامپیوتر و میام می بینم کلا پلاگین اضافه شده و جای فولدر ها عوض شده و ... اتاقم از عمق بهم ریخته. مغز خودم هم یه ریفرش می خواد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;---&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;موزیک بسیار زیبایی چند وقته یافت کردم. نمی دونم چرا باهاش خیلی حال می کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;آهنگ Ours از &lt;a title="The Bravery" href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Bravery"&gt;The Bravery &lt;/a&gt;که موزیک فیلم &lt;a title="Twilight: The Eclipse" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Twilight_eclipse"&gt;Twilight: The Eclipse&lt;/a&gt; و بازی &lt;a title="NFS Shift 2" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Shift_2:_Unleashed"&gt;NFS Shift 2&lt;/a&gt; هست. سبکش راک هست. من وقتی آهنگ های بازی رو دانلود می کردم دیدمش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;img src="http://fc00.deviantart.net/fs26/f/2008/113/4/0/40c6f304342d046e3c3a86f02b75a707.gif" alt="http://fc00.deviantart.net/fs26/f/2008/113/4/0/40c6f304342d046e3c3a86f02b75a707.gif" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;خلاصه ای از متن آهنگ (قسمت های تکراری رو حذف کردم):&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt; After tonight,&lt;br /&gt; who knows where we'll be tomorrow&lt;br /&gt; what if we're never here again?&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; After tonight&lt;br /&gt; This will be a lifetime ago&lt;br /&gt; so let's stay up until the sky bleeds red.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; And we'll stop stop stop the world from moving&lt;br /&gt; Stop stop stop the clocks from turning&lt;br /&gt; Stop this night from fading away&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; This time is ours&lt;br /&gt; If I could hold this moment in my hands&lt;br /&gt; I'd stop the world from moving&lt;br /&gt; I'd stop the clocks from turning&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; This time is ours&lt;br /&gt; inside a frozen memory of us&lt;br /&gt; And we are motionless, motionless&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; Gone like a dream that I have just awoken from&lt;br /&gt; Fading away, just out of reach&lt;br /&gt; And we are here, but I already miss you&lt;br /&gt; even as you're lying next to me&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;This time is ours&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;دانلود:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://artara74.persiangig.com/3. The Bravery - Ours.mp3"&gt;http://artara74.persiangig.com/3. The Bravery - Ours.mp3&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://doap.persianblog.ir/post/152</link>
      <author>::علیرضا::</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=124337&amp;postID=6992592</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-124337.post-6992592</guid>
      <pubDate>Wed, 01 Jun 2011 09:04:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;.:هو الرحمن:.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;سلام،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;تا حالا شده از خودت بدت بیاد؟ خوب اینقدر از خودم بدم اومد که آستین بالا زدم. کلی تصمیم های جدید برای زندگیم گرفتم. شاید بشه اسمشو گذاشت تغییر اما من با این کلمه زیاد حال نمی کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;نمی خوام با آرزو هام زندگی کنم، می خوام با واقعیت هام زندگی کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;می خوام درست زندگی کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;این ها چیز های کلی ای هست. نمی خوام تصمیماتم رو لو بدم. خودتون می بینید می فهمید. نفهمیدین هم زیاد مهم نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;---&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;دیروز بین یک دو راهی شدید گیر کرده بودم. جزو عجیب ترین دو راهی های عمرم بود. تو اتوبوس بودم. کلی وقت داشتم برای فکر کردن. و از همه مهم تر، کسی نبود که باهاش مشورت کنم. باید تنهایی فکر می کردم. چند ساعت فکر کردم. چقدر فکر کردن لذت داره. راضی ام از تصمیمی که گرفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;شده مثل آخر فیلم ها. همه چیز آروم و Ok شده. همه چیز داره به سمت خوب پیش میره. آرام! مثل آسمون.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;حالا که آخر فیلم رسیدیم بهتره بازیگران رو بگم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;اول خدا! که معجزه کرد برام.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;دوستانی هستن که واقعا لطف داشتن نسبت به من و خیلی به من کمک کردن توی این چند وقته.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;آقای هادی کیانپور، یک دوست اینترنتی که مثل یک روان شناس و یک دوست خیلی بهم کمک کرد. خیلی تو زحمت انداختم ایشون رو. مشکلی دارن، براشون دعا کنین.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;امیر حسین رمضانی، درد دل های سر کلاس و تمام حرف های من رو شنید و بر خلاف بقیه همدردی کرد و همفکری. نکته های مثبت رو میدی و به من خیلی کمک کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;زهرا (خواهر بزرگم)، بخوام در مورد نقشش بگم باید کلی بنویسم. خیلی توی فرایند شناخت خودم کمکم کرد و ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;مریم (خواهر کوچکتر از خواهر بزرگم)، مثل زهرا، از اون لحاظ کمتر اما از یک لحاظ دیگه خیلی کمکم کرد. شاید لحاظ دوم رو بعدا گفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;خانم اردوبادی، بیشترین کمک رو ایشون کردن. اگه ایشون نبودن احتمالا الان همون علیرضای بخور بخواب و تنبل و ... سال پیش بودم. هم اینکه کمک کردن مشکلات خودم رو ببینم کلی هم خصوصیات اخلاقی یاد گرفتم از ایشون.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;یک نفر دیگه هم هست که عمرا روحش هم خبر داشته باشه که به من کمک کرده. ایشون هم اگه در آینده دیدم سعی می کنم بهشون بگم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;افراد دیگه ای هم بودن که نمی تونم نام ببرم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;تمام این دوستان بسیار بسیار به من کمک کردن و فکر نکنم بتونم جبران کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشن، تو مشکلات کم نیارن، همیشه در پناه خدا باشن و همیشه لطف خدا شامل حالشون باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;به همراه سس اضافه &lt;img src="http://fc06.deviantart.net/fs70/f/2010/118/2/c/_happy__by_CookiemagiK.gif" alt="http://fc06.deviantart.net/fs70/f/2010/118/2/c/_happy__by_CookiemagiK.gif" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;از اون جایی که از گذشته گفتن خوشم نمیاد یک جمله می گم و می رم سراغ حال و آینده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;"زندگی جلوی من پیچ های زیادی قرار می ده. اما نمی دونه من یک دریفترم، پیچ ها رو بدون ترمز رد می کنم"&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;---&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;خرجم چند ساله بد بالا رفته. منم که دارم بزرگ می شم و باید کنترل اقتصادی داشته باشم. پس، از این بعد خرج بالا رو می زارم کنار. تا یک چیزی رو شدیدا نیاز نداشته باشم نمی خرم. بخرم هم از پول خودم می خرم یا کادو می گیرم. تابستون هم می خوام کار کنم. احتمالا عکاسی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;---&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;واقعا داشتم می ترکیدم از حرف که پست گذاشتم. وگرنه من اصلا ممنوعه پای کامپیوتر بشینم. اصلا این حرف ها اینقدر توی ذهنم بود که شیمی از مغزم پایین نمی رفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;بازم حرف داشتم ها. حرف هایی عمیق. اما، می زارم برای بعد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://doap.persianblog.ir/post/151</link>
      <author>::علیرضا::</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=124337&amp;postID=6906498</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-124337.post-6906498</guid>
      <pubDate>Sun, 22 May 2011 07:11:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ردبول</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز مسابقه ردبول کارپارک دریفت بود. که دریفت رشته مورد علاقه ی منه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عکس هاش رو اینجا ببینید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;http://artara74.persiangig.com/Redbull/TT/&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا آخر خرداد بای بای !&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://doap.persianblog.ir/post/150</link>
      <author>::علیرضا::</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=124337&amp;postID=6844000</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-124337.post-6844000</guid>
      <pubDate>Fri, 13 May 2011 17:58:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>.</title>
      <description>&lt;p&gt;آه،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادرم!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://doap.persianblog.ir/post/149</link>
      <author>::علیرضا::</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=124337&amp;postID=6800152</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-124337.post-6800152</guid>
      <pubDate>Fri, 06 May 2011 17:41:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عکس</title>
      <description>&lt;p&gt;به هر آپلود سنتری سر زدم ماشالا فیلتر شده بود. خدا زیادش کنه! فتوبلاگ من رو هم فیلتر کردن دیگه کلا عکس رو فیلتر کنن دیگه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ادامه پست قبل که گفتم عکس می زارم (امروز آپ کردم، بخونیدش) آخرش رفتم پرشین گیگ گذاشتم که خدا رو شکر هنوز فیلتر نشده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه مطلب بروید... (حجم عکس ها روی هم حدود 1.200 مگ میشه)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5125%20R.jpg" alt="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5125%20R.jpg" width="480" height="320" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5144%20R.jpg" alt="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5144%20R.jpg" width="481" height="320" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ببین با اینکه چین و چروک داره چقدر شاده:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5177%20R.jpg" alt="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5177%20R.jpg" width="398" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر نکنم زیاد عکس هنری ای باشه، ولی خوب بالاخره پارک لونا ست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5179%20R.jpg" alt="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5179%20R.jpg" width="483" height="320" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خط خطی های محو:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5184%20R.jpg" alt="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5184%20R.jpg" width="483" height="320" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نکنه تو هم دیوانه شده ای که رهای شدی؟ داستان تو چیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5271%20R.jpg" alt="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5271%20R.jpg" width="483" height="320" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5195%20R.jpg" alt="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5195%20R.jpg" width="399" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5221%20R.jpg" alt="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5221%20R.jpg" width="399" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5249%20R.jpg" alt="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5249%20R.jpg" width="481" height="320" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهید، در تهران شهید ها را فقط طبیعت دفن می کند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5277%20R.jpg" alt="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5277%20R.jpg" width="401" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5287%20R.jpg" alt="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5287%20R.jpg" width="483" height="320" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5290%20R.jpg" alt="http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_5290%20R.jpg" width="399" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://doap.persianblog.ir/post/148</link>
      <author>::علیرضا::</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=124337&amp;postID=6774493</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-124337.post-6774493</guid>
      <pubDate>Mon, 02 May 2011 14:06:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دیوانه!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;.:هوالرحمن:.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;سلام، چه دنیاییه!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;---&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;قایقی خواهم ساخت،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;خواهم اندخت به دل&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;دور خواهم شد از این قلب تاریک&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;---&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;(GhKm).&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;چته علیرضا؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;یادمه خواهرم که داشت بخش روان رو می خوند بهم توضیح داد بایپولار چیه. من احساس می کنم یک بایپولار روزانه ام. اینو مطمئنم. تا حالا چند نفر مختلف هم بهم گفتن. و اینکه شدیدا تعادل ذهنی ندارم. کسی هست بتونه بگه این ها رو نیستم؟ هر کی با من بوده می دونه که این طوری هستم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;اینا رو نگفتم که بهونه بیارم برای کار هام. وارد دیوونگی درجه بالای 5 شدم. درجه بالای 5 دیگر آزاری هم داره. و اما تا مرحله 4 همه چیز عادیه. اما از مرحله 6 به بعد یک سیاه چالست. تو رو می کشه به سمت بالا تر. من نمی دونم دیوونگی چند تا مرحاه داره. اما تا حالا تونستم تا درجه 8 اش رو برم. درجه 6 به بالا رو میشه بهش گفت روانی! خسته شدم. آهن ربای دیوونگی نگهم داشته. فریاد می زنم نجاتم بدین. اما هیچ کس نمی تونه منو نجات بده. همه یک دیوونه رو ترد می کنن. اگه بتونم در برم دیگه سراغ دیوونگی نمی رم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;کسایی رو تو چشمشون نگاه می کنم و لبخند می زنم که تو دلم می خوام بزنم فکشون رو پیاده کنم. فک کسایی رو پیاده می کنم که از ته دل دوستشون دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;به یک سیلی احتیاج دارم! یکی بیاد منو بزنه. دوست دارم له شم. کسی که برق شهری گرفتتش رو باید با یک عایق (کف کفش مناسبه) پرتش کنی اونور. نمیشه آروم کشیدش کنار. چون خودت هم برق می گیری. چند وقتی هست که صورتم ضربه سیلی رو فراموش کرده. بزنیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;تو مغزم مه احساس می کنم. تفکراتم مه آلود شده. مثل وقتی که عینک کثیفه و تو نمی تونی درست همه چیز رو بشناسی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;همش دنبال کد مستر ریست خودم هستم. اما دستم به شماره ها نمیرسه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;یک چیزی می گم! شاید فکر کنید مثل خیلیا الکی می گم دیوونه و ادا در میارم. کاملا جدی می گم که کنترلم از دستم خارجه. نشونش همون جاست که من همیشه می تونستم کار ها رو خوب تشخیص بدم اما اون موقع که می خواستم برم سیب زمینی رو بزنم 4 بار کامل تصمیم گرفتم و دیدم کار بدی نمی کنم! اعترافش سخته. اما این طوری بود. تازه بعد از یک ساعت از اون کار فهمیدم عجب غلطی کردم. و عجب غلطی کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;امروز هر کی میومد سمتم وحشی بازی در میاورد می گفتم ببخشید خشونت رو ترک کردم. با اینکه می زد. دوباره لبخند بهش تحویل می دادم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;به دنبال یک آرامش بزرگم. احساس می کنم الان موقعیتش رو دارم. آرامش!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;---&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;لبخند، نفس عمیق، تفکرات مثبت. راه حل های مناسب. امروز فکر آهنگ "گریه نکن" تی ام بکس (TM Bax) خیلی بهم آرامش داد. همش داشتم می خوندمش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;---&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;عکس های دیروز رو آپ می کنم توی یک پست جداگانه لینک می دم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://doap.persianblog.ir/post/147</link>
      <author>::علیرضا::</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=124337&amp;postID=6773932</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-124337.post-6773932</guid>
      <pubDate>Mon, 02 May 2011 12:46:47 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
