دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

سلام به همگی!

ساعت ۶:١۵ بابام منو بیدار کرد گفت برو نون بگیر. تا بیام فکر کنم که بابا چی گفته خوابم برد. بعدش دوباره بابا اومد گفت پاشو برو دیگه! من چند دقیقه توی تخت افکارم رو جمع و جور کردم و تازه بیدار شدم. بابا کدوم نونوایی؟ هر کدوم خودت می خوای پسرم. (٣ تا نونوایی داریم) خوب معلومه اونی که نزدیک تره. پول رو برداشتم و رفتم و یک تی شرت آبرو مندانه پوشیدم و رفتم پایین. دستگیره در رو دادم پایین. "تق" . در قفله. یک سری فحش به کسی که در رو قفل کرده دادم و در حالت خواب و بیداری و ولو،‌۴ طبقه پله رو بالا رفتم و کلید رو ورداشتم و ... در رو که باز کردم هوای صبح خورد بهم حال اومدم. راستی ساعت چنده؟ احتمالا ٧:٣٠ اینا باید باشه. رفتم نونوایی و نونوا رو دیدم سر حال ، ازم خواست چی بدم بهت. ٣ تا از این نونا. رفتم خونه دیدم صبحونه پشت بومه. حالا راستی ساعت چنده؟ ۶:۴۵ . اه ه ه . یک صبحونه عالی روی پشت بوم با منظره ی کل شمال تهران و کوه....

شروع کردم به جمع کردن ریخت و پاش هایی که توی تغییر دکوراسیون به حال آورده بودم. فلاش دوربین یک بار مصرف رو باز کرده بودم و راهش انداخته بودم (تنها جاییش بود که کار می کرد) و بعد در همین وقت که داشتم خاطرات درست کردن فلاش رو تو ذهنم می گذروندم. رفتم پیش خواهرم. خواهرم گفت اگه دستت همزمان روی دکمه لخت و شارشر باشه چه اتفاقی میفته؟ گفتم احتمالا می میری. در همون حال بود که حواسم نبود و در حالی که داشتم شارژ می کردم دستم خورد به دکمه و خودم هم نفهمیدم چی شد . تنها چیزی که حس کردم این بود که یکی محکم (مثل لگد) زد توی جفت دستام. فلاشو ول کردم، برگشتم ببینم کی بود؟ که دیدم هیچ کی نیست. اینحا بود که از روی ضربان شدید قلب و سر و روم فهمیدم خازن پر فلاش روی من خالی شده! تا نیم ساعت ضربان قلبم غیر عادی بود.

قضیه کامپیوتر هم اصلا مثبت نیست :(

دیگه چی بگم؟...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۸ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |