دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

توی دلم با بابام دعوام شده البته فقط توی دلم!سر قضیه کامپیوتر. اصلا نمی خوام توضیح بدم چون رسما باید 60 صفحه بنویسم و تازه اگه بنویسم خیلی دردسر ساز میشه و دوباره بدبختی هام یادم میاد.

امروز آخرین جواب بابامو گرفتم که بهم sms زد که باید سعی می کردم و درس می خوندم...

مجبورم شروع کنم بازی رو! نترسید بازیه. بازی ای که همیشه از بچگی اجرا می کردم. هر دفعه با نوآوری های جدید.

ولی حالا اگه تیر تموم شد و من کامپیوتر نخریدم اوضاع شدیدا بد میشه! خدا می دونه چی میشه. فعلا نمی خوام تصمیم بگیرم اون موقع چه کار خطرناکی انجام بدم.

---

امروز صبح که پا شدم گردنم اسپاسم کرده بود یک آدم با معرفت هم پیدا نمیشه بیاد یک دستی به گردن ما بکشه!

نشستم آرشیو سنگ پشت رو تا یک جاییش خوندم. اَااااا. عجب خاطراتی.

تصمیم گرفتم برای تغییر. دوستیم رو با 5 6 نفر به هم زدم.

تصمیم گرفتم رکورد بازدید وبلاگم که برای 20 و خورده ای شهریوره که 72 تاست رو بشکونم.

دیگه چی بگم؟...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٦ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |