دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

این روز ها خیلی فکر می کنم، خیلی. به همه چیز فکر می کنم. فکر ها برام کابوس شدن. فکر ها دارن منو دیوونه می کنن. شب ها که فکر می کنم یهو می بینم یک ساعت گذشت.

فکر می کنم به همه چیز به خودم، به تو، به انسان،‌به حیوان، حتی به یک کلمه چینی که چرا ما به آن نگاه می کنیم و حداکثر می گوییم "اه، یک کلمه چینی" . این کلمه می تونه یک معنی خیلی بزرگ داشته باشه. چرا از کنارش به راحتی رد می شیم؟

یا به این فکر می کنم که یک انسان برای خودش یک دنیاست. وقتی یک نفر می میره، یک دید از دنیا میره. این خیلیه.

یا اینکه آیا همه آدم ها مثل هم اند؟ اگه من آسمون رو آبی می بینم شاید یکی دیگه اون رو سبز ببینه اما اسمش رو آبی بزاره. نمی تونیم اثبات کنیم همه آبی را آبی می بینند. شاید هر آدم بقیه رو یک جور دیگه ببینه، شاید من رو شبیه گودزیلا ببینه.

یا اینکه شاید اصلا دنیایی وجود نداشته باشه و ما فقط اون رو توی تخیلاتمون می سازیم. شاید ما وجود نداشته باشیم و فقط اطلاعاتی باشیم که مغز ما اون ها رو به صورت واقعی به ما میده.

یا اینکه شاید توی دنیا فقط من باشم و بقیه فقط مهره های بی اراده ای که خدا اون ها رو برای امتحان من تکون میده.

دنیا چقدر پیچیدست خدا...

چجوری آفریدیش؟

کاش می شد از خدا جواب همه این سوال ها رو گرفت!

------

کامپیوترم رو هم جمع کردم.

زدم تو خط درس.

------

یکی برای من لاک پشت بخره ه ه ه.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳٠ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |