دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

به نام حق

امروز تو ماشین بودم. فقط یک بلوز و یک جلیقه پوشیده بودم. برف شدید می اومد. داشتم فکر می کردم. فکر فکر فکر. یهو فکری دیوانه وار به سرم زد. 5 دقیقه طول کشید تا اجازه بگیرم توی این هوای سرد و برفی سانروف رو باز کنم. بالاخره مجوز ارسال شد و سانروف رو باز کردم و کله ام رو کردم بیرون. کله که نه! از کمر به بالام بیرون ماشین بود. بابا داشت تند می رفت. تند تر تند تر. برف داشت صورتم رو سوراخ می کرد. داشتم از سرما ویبره می رفتم. دستم جلوس صورتم بود. با یک چشم از لای انگشت هام بیرون رو نگاه می کردم. لذتش از پرواز هم بیشتر بود. که بابا منو کشید پایین و نکته های پزشکی گفت که من دیگه جرات نکردم برم بیرون. یک عمر مرض داشتن نمی ارزه به این پرواز. منتظرم دوباره برف بیاد که با پوشش مناسب برم پرواز.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٩ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |