دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

به نام حق

من مدلم اینه که با همه دوست می شم و کلا خیلی راحت دوست می شم.

اما مشکلی که حالا در مقابل این کار هست اینه که بلد نیستم قهر کنم. می خوام با یکی قهر کنم لطفا یکی بهم یاد بده. بی ارتباط با داستان توچال (که چند خط پایینتر توضیح می دم) نیست!

وقتی بفهمی تو پایه تون چند نفر سیگاری شدن چی کار می کنید؟ من که دارم دیوونه می شم چون می خوام یک جوری بهشون کمک کنم اما هیچی به مغزم نمی رسه.

---

سلام، ببخشید دیر دیر آپ می کنم. مگه درس و مشق می زاره؟

اول برم سر موضوع کارنامه که میشه گفت خوب دادم ولی نه اونقدر خوب. 2 نمره پیشرفت میانگین نمره استاندارد داشتم. (نمنه؟)

و حالا سراغ موضوع اصلی، توچال:

سکانس اول، شروع:

جمعه ساعت 5:30 موبایلم زنگ خورد. مثل برق از سر جام پا شدم. یک اس ام اس به محمد دادم. رفتم نماز خوندم و سریع وسایل رو جمع و جور کردم که شد 5:45. یک اس دیگه دادم. و حاضر شدم. اهـــــــــــــــــــ ه. این محمد چرا جواب نمی ده؟ زنگ زدم بهش. بیدار بود. گفت که مامان باباش ما رو می رسونن. اه ه ه ه ه . یک سفر مجردی خواستیم بریم ها. بعدا وقتی اینو به محمد می گم عصبانی میشه. خوب بریم سر داستان. ساعت 6 رفتم کوچه. 6:5 دقیقه زنگ زدم به محمد گفتم کی میای؟ گفت یک ربع دیگه! من در هوای تاریک صبح به اندازه چراغ راهنمایی رانندگی قرمز شده بودم. اه ه ه ه ه! این محمد همیشه دیر میاد. رفتم نشستم وسط بلوار!!! و عکس گرفتم. چیز عدی ایه. هر موقع بلوار خلوته همین کار رو می کنم. رینگ رانگ رونگ! الو سلام. گوشی پس؟ گفت بیا دم روزنامه فروشی. ساعت 6:20 دقیقه یک پژو نقره ای اومد و من رفتم.

سکانس دوم، ایستگاه یک و کمی درد دل:

خوشبختانه طلوع خورشید رو توچال بودیم. رفتیم طرف صندلی های ایستگاه یک (اشاره به عکس "تماشای بهشت" در فتوبلاگم) و کلی عکس گرفتیم. اینجا بود که من مسئله اینکه دوست ندارم تو کار های مجردی بزرگتر ها دخالت کنن رو گفتم و محمد عصبانی شد. ا ه ه ه ه ه این بشر چقدر انتقاد نا پذیره؟ وسط راه هم بهش گفتم که کمی مامانت رو عادت بده اینقدر رو درس هات گیر ندن و کمی مستقل باش. و باز هم عصبانی شد...

سکانس سوم، راهی که هر لحظه طولانی تر می شد:

از ایستگاه 1 با شکم خالی راه افتادیم. شروع خوبی بود. اما وسط راه که یهو یادم افتاد بطری آب رو بر نداشتم و اینجا کسی نیست که ما رو از تشنگی در بیاره (داشتیم از راه فرعی می رفتیم) که به مامان و بابای محمد برخورد کردیم. یک چای نوش جان کردیم و مامان و بابای محمد رفتن به سمت پایین و ما به سمت بالا (سرعت ما کمتر از نصف اون ها بود). رفتیم و رفتیم. این دفعه با دفعه قبل فرق می کرد. من پشت پا ساق پام خیلی درد می کرد و محمد بود که همین طور غر می زد. همیشه 5 متر جلو تر از من بود و وقتی می گفتم تو برو من می رسم، می گفت که نه با هم بریم! مکث هامون هی بیشتر می شد. اول هر 5 دقیقه و در آخر هر 10 متر پیاده روی پای من نمی کشید. و باز هم غر غر های محمد. سرعتمون نسبت به اول کار یک چهارم شده بود و باز هم غر غر.

سکانس چهارم، آخیش ایستگاه دو:

اواخر راه فقط صدای نفس نفس خودم بود که می شنیدم و خوشبختانه جلوی غر غر های محمد رو گرفته بود. رسیدیییییم. محمد رفت اکتشاف پایه تلکابین که روی زمین بود و یک وزنه بتونی ازش آویزون بود و من نشستم. کاپشن رو در آوردم. 10 دقیقه خستگی گرفتن (به قول خودمون خستگی در کردن). خوب حالا بریم صبحانه. صبحانه خوردیم و هیچ چیز مثل چای نمی چسبید. هر چی فکر می کردم نمی تونستم از اخلاقش صرف نظر کنم.

سکانس پنجم، برگشت:

برگشتمون بیشتر از بالا اومدن طول کشید. جایی 45 دقیقه موندیم تا عکس بگیریم. و کلا می موندیم. و در آخر روی زمین رسیدیم. راستی! من هنوز آب نخوردم. مزه آب یک چیز دیگست. چای به پای آب نمی رسه. و من که به سرم زده بود پیاده برم خونه اما چون محمد می خواست زود بره باید راهنماییش می کردم کهخ آخر مامان باباش اومدن و هر دومون رو رسوندن.

سکانس آخر، خونه، ناهار، خواب:

ساعت 3 بود که رسیدم خونه. ناهار خوردم و مثل یک تیکه بالش افتادم رو تخت و تا ساعت 6 خوابیدم. نماز ظهرم هم نخوندم (یادم رفته بود. از فردا نگید تارک الصلوه شدم ها). پا شدم. مثا مرده متحرک زندگی می کردم. کمی زندگی عادی و سپس ساعت 9 خوابیدم.

عکس های جمعه رو بعدا می زارم.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٥ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |