دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

سکانس اول(بیداری):

دیروز صبح ساعت 6 پا شدیم(من، زهرا، طاهره خانوم). وسایل رو جمع و جور کردیم و راه افتادیم.

سکانس دوم(ایستگاه 1):

وقتی رسیدیم اونجا خیلی شلوغ بود. تا ایستگاه 1 رو با اتوبوس رفتیم. بعدش یک چرخی توی ایستگاه زدیم به قول زهرا جانور هایی هم دیدیم(جانور های انسان نما)

سکانس سوم(مسیر):

راه افتادیم به سمت ایستگاه 2 تا قهوه خونه (شیروونی قرمز) رو واقعا خیلی بد رفتیم. زهرا و طاهره خانوم هی موج منفی می دادن و تا به ایستگاه 2 نگاه می کردن می گفتن "خوب همینجا صبحانه بخوریم و برگردیم" و من هم هر دفعه می گفتم "ما تا ایستگاه 2 می ریم، حرف نباشه" و جواب اونها "حالا تا وسط هاش می ریم خسته که شدیم بر می گردیم" و من می دونستم که اینها اصلا قصد تا ایستگاه 2 رفتن رو ندارن اما من مطمئن بودم که می رسیم. اما از اونجا به بعد رو درست و حسابی رفتیم و بعدش دیدیم که جاده صاف بهمون نمی سازه از وسط کوه رفتیم (میانبر) که با اینکه شیبش بیشتر بود اما خستگیش کمتر بود، چون آدم تمام حواسش رو جمع می کرد که پاش رو کجا بزاره که از روی یخ ها لیز نخوره. واسه همین وقت فکر کردن به خستگی رو نداشتیم.

http://artara74.persiangig.com/Images%20II/DSC_0103%20R.jpg

سکانس چهارم(ایستگاه 2):

بالاخره با هزار زحمت رسیدیمبه ایستگاه 2، و فریاد پیروزی (در دلمان) سر دادیم. رفتیم توی رستورانش و یک صبحانه توپ خوردیم (ساعت 10)، و هر کی آه و ناله می کرد که زانوم و کمرم و اینا اما من شاد و خرم گفتم که پیاده بر می گردیم دیگه؟ در اینجا بود که کم مونده بود توسط دو نفر خورده بشم.نیشخند. با تلکابین می ریم. ولی اگه چیزی می دادن من حاظر بودم تا ایستگاه 3 هم برم. ولی مهم این بود که خواهرم رو متقاعد کردم که من استقامتم خوبه.

سکانس پنجم(تله کابین):

"نه علیرضا تو باید به اعصابت مسلط باشی، یک نفس عمیق بکش" این رو خودم به خودم گفتم. سوار تله کابین شدم و واااای، چه هیجانی، آخرین باری که این تلکابین ها رو سوار شدم بچه بودم و وسط راه وایستاد و از نقل قول هایی شنیدم که من در حد مرگ ترسیده بودم. و خوب خاطره بد تو ذهن می مونه دیگه! یک نظریه که اونجا به ذهنم رسید این بود که"ما این همه زحمت کشیدیم اومدیم بالا بعدش اون ها در عرض 2 دقیقه ما رو بر می گردونن سر جای اولمون، این کارشون خیلی اشتباهه، من شکایت می کنمقهقهه" و بالا خره رسیدیم ایستگاه 1 و با اتوبوس رفتیم پیش ماشین.

http://artara74.persiangig.com/Images%20II/DSC_0145%20R.jpg

 

سکانس آخر(برگشت به خانه):

تو راه برگشت زهرا در به در دنبال سوپر یاش بود که فالوده داره. چون راننده بود ما نمی تونستیم چیزی بگیم. بعدش من دیدم که خیلی الافم خوابیدم و سعی کردم چشم بسته ببینم داریم توی کدوم کوچه می ریم. و دقیقا تا خونه هر خیابونی رو که می رفتیم توش رو می تونستم حدس بزنم. فکر کردید چرا من به "علیرضا حافظه" مهشورم؟ خونه که رسیدم بقیه رفتن "هایپر استار" و من 3 ساعت و نیم خوابیدم و تا 1 ساعت بعدش هم گیج خواب بودم.

.:عکس روز:.

::پاییز مرده::

http://artara74.persiangig.com/Images%20II/DSC_0065%20RW.jpg

برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٤ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |