دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

::به نام حق::

خیلی حالم بده...

امروز کارنامه ها رو دادن...

نمره های متوسطم کاری کرد که خیلی چیز ها شکسته بشه...

همین چند دقیقه پیش بهترین کسم من رو به یک "خنگ بدون هیچ قوه ی فکر" تشبیه کرد...

وسط حرف و بحث بود که یهو یکی اون وسط اظهار نظر کرد: "به کسی که مغزش نمی کشه و خنگه نباید اینقدر فشار وارد کنیم..." و همینجا بود که اومدم توی اتاقم.

و نظر ها بود در مورد من:

"علیرضا نمی تونه خودش رو کنترل کنه"

"علیرضا راه به راه خودش رو گول می زنه"

"علیرضا..."

و نظر ها بود که از طرف من گفته می شد:

"علیرضا به این قانعه"

"علیرضا نمی خواد پیشرفت کنه"

"علیرضا فکر می کنه 20 دقیقه درس بخونه کافیه"

"علیرضا..."

و حرف های هوایی ای (شر و ور) که بود:

"علیرضا رو من روزی 12 ساعت پا کامپیوتر می بینم"

"علیرضا که همش میره تو اتاق در رو می بنده و با موبایلش بازی می کنه به اسم درس"

"علیرضا این هفته من اصلا ندیدم درس بخونه"

"علیرضا..."

در حالی که توی امسال این هفته بیشترین درس و کمترین کار با کامپیوتر رو داشتم.

و در آخر حرف ها یکی پرسید:"علیرضا تو نظری نداری؟"

و من همچنان ساکت داشتم به آنها نگاه می کردم و هیچ کس موج آتش رو تو چشمام ندید.

و اینجا بود که همون قضیه اول پستم اتفاق افتاد.

رسما و با قاطعیت تمام من رو "خنگ و بی فکر" نام برد.

و من هستم که از این به بعد عوض می شم.

این متنی که اینجا بود تازه خیلی سانسور شده بود.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢۸ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |