دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

.:به نام حق:.

امروز داشتم از تقاطع انقلاب و ولیعصر رد می شدم.

وااای! حالم خوب نبود. یاد آخرین باری که اونجا بودم افتادم. چه دوران خوشی. چقدر شاد بودیم. آره! یاد زنجیره سبز افتادم. اما کمی جلو تر که رفتم خاطرات بعدش اومد تو ذهنم. نه! نه! بهش فکر نکن. نمیشه. اه ه ه ه!!!

چطور میشه آدم فراموش کنه؟

بازی ادامه داره... قراره باز هم خاطراتی توی اون خیابون ها داشته باشیم.

خدایا! خاطراتی که قراره توی چند سال آینده بیوفته رو برامون خوش نگهدار. نذاز هر موقع از اونجا رد میشیم حالمون بد بشه.

---

جریان کلی از این قراره:

امروز مدرسه که تعطیل شد سریع موبایل رو در آوردم (چشم ناظم روشن) و زنگ زدم مامانم گفتم: "مامان کجایی؟" گفت: "دارم میام خونه نزدیک های خونه ام". من هم وایستادم سر راه ماشین مامانم تا مامانم رسید و واسه 2 قدم راه سوار ماشین مامانم شدم.

خونه که رسیدیم. دوربین رو بر داشتم و گارانتی و بیمه و بزن بریم انقلاب.

مامانم من رو جلوی گارانتی دوربین گذاشت و رفت مطبش. دوربین رو دادم برای تعمیر و راه افتادم پیاده به سمت انقلاب و اون چیز هایی که بالا نوشتم اتفاق افتاد. میدون انقلاب که رسیدم (تا حالا پیاده اونجا نبودم) یک اتوبوس صنعت دیدم و سوارش شدم. رفتیم و رفتیم و رفتیم. داشتم فکر می کردم چقدر مسیر این خط پیچ در پیچه. ببینم شاید نقشه مسیرش جلوی اتوبوس باشه که یک لحظه قلبم داشت وای میستاد!!! اون... جلو... نوشته.... بود... مبدا.. میدون صنعتhttp://www.forumsextreme.com/images/sSc_eek2.gif مقصد انقلاب. من مثل فرفره از اتوبوس پریدم پایین و اینجاست که آدم افسوس می خوره چرا تنبلی کردم و GPS Smartcom رو نریختم رو موبایلم.دور و ور رو نگاه کردم دیدم نوشته جلال آل احمد.  یک عکس نقشه تهران داشتم و بازش کردم که دیدم الان می تونم نزدیک چمران باشم یا شیخ فضل ا... . دویدم و دویدم و به پلی رسیدم. آخیششششش. پل گیشاست. سریع یک تاکسی مدیریت گرفتم و اومدم خونه که واااای کلید ندارم. زنگ یکی از همسایه ها رو زدم و جلو در خونمون با وایرلس اینترنت کار کردم تا بابام اومد. الان هم تازه اومدم خونه.

.:عکس روز:.

:: رسیدن  ::

http://artara74.persiangig.com/Images/Gorbe/DSC_9747%20R.jpg

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱۸ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |