دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

امروز از مدرسه که اومدم بارون می اومد. قرار شد با سنگ پشت (زهرا) و نخبه کوچولو (فائزه) بریم بیرون هوا خوری. من بساط دوربن رو جمع کردم و رفتیم. زهرا گفت می ریم توچاللبخند. تو راه من از اول داشتم یک جایی می گشتم که موبایل رو بزارم اونجا که آهنگ بخش کنه. آخه ضبط ماشین گم شده قهقهه.

رسیدیم اونجا و من کلی عکس گرفتم. کلا تا نصف راه بین پارکینگ تا ایستگاه اول رفتیم و برگشتیم. بعدش قرار شد بریم آیس پک بخوریم سبز . قضیه اینکه چرا از آیس پک بدم میاد رو محمد خلاقی می دونه. اما با خودم گفتم این دفعه دیگه خوشم میاد.

زهرا ما رو کنار بیمارستان مدرس پیاده کرد که بره پارک کنه. ما هم رفتیم آیس پک خریدیم. تازه یادم اومد موبایلم توی ماشین جا مونده ناراحت حالا من بگرد، زهرا بگرد. زهرا اونجایی که ما رو پیاده کرد نبود. پایین تر هم توی جای پارک نبود. تو دلم گفتم این رفته ماشین سواری تا ما برگردیم و حالا دیده دیر شده زنگ زده به موبایلم و دیده موبایل تو ماشینه. من در اگه جای اون بودم چی کار می کردم؟ آها می رفتم جلو آیس پک. برگشتم دیدم ماسین زهرا جلو مغازه آیس پکه. حالا فائزه ریلکس داره منو نگاه می کنه کلافه می گم بدو الان میره دیگه پیدا نمیشه ها. اون هم دو قدم برداشت خسته شد. عصبانی من در خشمگین ترین حالت ممکن بودم. مجبور شدم قدم زنان بدوم. یهو دیدم زهرا رفت . اه . الان از همه بیشتر از فائزه عصبانی بودم. تا رسیدیم به آیس پک سریع رفتم یک توی یک مغازه و تلفن زدم خونه (چون می دونستم زهرا الان داره سکته می کنه و ممکنه بره خونه) و گفتم سریع به زهرا بزنگند که مات جلو آیس پکیم.

حالا زهرا اومده و ما هم سوار ماشین داشتم منفجر می شدم آخه زهرا خیلی ریلکس بود

عکس های امروز رو خورده خورده می دم چون الان که نگاهی به عکس هام کردم دیدم دارند ته می کشند.

عکس روز:

.:Nice View:.

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_8012%20RW.jpg

::برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید::

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |