دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

.:به نام حق:.

 امروز صبح ساعت 6 موبایلم آلارم زد و پا شدم یک سری به اتاق فکر زدم و بعدش دیدم خیلی زوده، گرفتم خوابیدم تا 6 و نیم. پاشدم حالا چی بخورم؟ به به شکلات صبحانه با نون داغ (ماکروویوی) تا یک ربع به 7 داشتم می خوردم. لباس پوشیدم و 4 5 تا کتاب مهم رو گذاشتم تو کیفم. بابام هم من رو از زیر قرآن رد کرد و منم رفتم مدرسه.

 اول که رفتم مدرسه با همه سلام علیک مشدی کردم (با اینکه همین هفته پیش همه رو دیده بودم) و کمی که با بچه ها حال احوال کردیم زنگ خورد و رفتیم سر صف. قرار بود آیت ا... مهدوی کنی بیان مدرسه حرف بزنند. حالا مگه میومدن؟ این مسئولین مدرسه هی پای میکروفون می خواستند ما رو سرگرم بکنن تا حاج آقا بیان. 1 ساعت سرپا زیر آفتاب موندیم تا حاج آقا تشریف آوردند. یک ربع سخنرانی کردند که فیض بردیم اما بعدش حداسم پرت شد به این اتفاق! کدوم اتفاق؟ یکی از دوم ها به خاطر فشار کم خونش یهویی با مخ اومد زمین که یکی رو هوا گرفتش. بعدش هم قرار شد حاج آقا زنگ مدرسه رو بزنند. زنگش دیجیتال بود. حاج آقا یک دکمه رو زدند و از بلندگو ها دینگ دینگ اومد {#emotions_dlg.e22}

 رفتیم نمار خونه و اول آقای جلالی مدیر مدرسه اومدند و حرف های جالبی زدند (واقعا از ایشون خوشم اومد) و بعد آقای مقیم اسلام (ایشون خیلی تکنولوژیک هستند) اومدند در مورد سیستم مدرسه حرف زدند.

یک ربع تفریح و دیدن عجلّ معلقی به نام احمد پیروز، یکی از سومی ها. (ایشون عکاسی می کنند)

دوباره رفتیم نمازخونه ولی این دفعه فقط اول ها. جناب آقای معلم راهنما (آدمی بسیار باحال) اومدند و حرف زدند. تعجب کردید چرا ما همه رو می شناسیم؟ چون تو تابستون هم مدرسه می رفتیم {#emotions_dlg.e28}

دوباره یک ربع تفریح و دوباره این عجل معلق. از زمانی که باهاش آشنا شدم (اوایل تابستون) تا حالا هر جا رفتم بوده. حتی یک بار تو نمایشگاه قرآن دیدمش. کلا همه جا هست.

ااااااه. باز هم نمازخونه. این دفعه یک آقایی اومدند خاطرات جنگ و اینا رو تعریف کردن که واقعا کل نمازخونه از خنده دار بودن خاطرات ایشون رفت هوا. بعد هم کمی در مورد اردو جهادی ای که گذشت حرف زدند و تمام. این قسمت آخر رو خیلی خلاصه کردم. اما توی نمازخونه دوباره تا اومدم به خودم کس و قوسی بدم تا گردنمو چرخوندم این عجل معلق باز هم بود. جالب اینه که اون تا آخر مدرسه منو ندید اما من 100 بار دیدمش.{#emotions_dlg.e3}

عکس روز:

.:So Sad:.

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_7015%20RW.jpg

به قول James Blunt:

I see no bravery

No bravery in your eyes any more

only sadness

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |