دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

پشت شیشه می شینم. دوربین تو دستمه. چند شات می گیرم:

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_7636%20RW.jpg

می شینم و به بارون نگاه می کنم. پنجره بازه. مهم نیست که من و زمین و فرش خیس می شیم. به قول محمد آسمون به خاطر رفتن اون داره گریه می کنه. چقدر دوری سخته. من و محمد از کلاس چهارم دبستان با هم دوست بودیم. اون بهترین دوست من بود و من هم بهترین دوست اون. 4 شنبه با هم داشتیم زیر بارون تو کوچه های محاه راه می رفتیم. رفتیم به جا هایی که خیلی خاطره داشتیم. خاطرات رو مرور کردیم. وقتی که با هم آشنا شدیم. زمانی که با هم دوست شدیم. امتحانات پایانی سوم راهنمایی که با هم خوندیم. پارتی بازی توی قایم موشک. باند بازی توی کوچه. افسوس

حالا رفته. به یک جای دور. جایی که من خیلی کم اونجا رفتم. بلد نیستم اونجا برم.

معلوم نیست سالی چند بار ببینمش. اما چون مدرسه اش کمی نزدیکه شاید یک سری هم به ما بزنه. دلم براش تنگ میشه.

عکس های روز توی ادامه مطلب. عکس ها مربوط به دیروز میشه:


Nikon D90

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_7650%20RW.jpg

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_7574%20RW.jpg

برای سایز بزرگتر عکس زیر روی آن کلیک کنید:

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_7642%20RW.jpg

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳٠ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |