دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

سلام، خوب قرار بود در مورد افطاری دیشب بگم. از کجا شروع کنم؟ آها. صدای در اومد که بسته شد. اوه بابا اومد. من مثل فشنگ پریدم طرف بابام. از صبح منتظر بابام بودم. البته خود بابام نه. کیفش بود که منتظرش بودم. اولش رفتم یک ماچ دادم به بابا و بعدش با دست و پا رفتم سر کیف. توی این زیپ؟ نه. این یکی؟ نه. زیپ بزرگه؟ آها پیداش کردم.  از اون چیزی که فکر می کردم گنده تر بود. قضیه اینه که جمعه افطاری بیمارستان باباست (شهید مدرس) و من قرار اونجا عکس بگیرم. بابام گفت که جایزه عکاسی از بیمارستان یک فلاش می خره. منو می گی اینجوریتعجب. خوب برگردیم به دیروز. رفتم پایین و دست محمد رو گرفتم و آوردم کارگری.زیر سفره ای رو که پهن کردیم ساعت 7 بود.

http://www.fileden.com/files/2006/10/27/322707/DSC_6490%20R.jpg
 گفتم بپر بدو برو بچه ها رو صدا کن. من هم رفتم و سفره رو چیدم. پدرم در اومد. هی بری بالا. هی بیای پایین. ساعت 7 و نیم بچه ها رو آوردیم بالا. افطاری شد و من و محمد و مصطفی رفتیم اول سره شوله زرد. حالا بی خیال بعدش سر چی رفتیم. توی این افطاری نظر از یکی عوض شد. یعنی بهتر شد. و نفرتم هم از یکی بیشتر. کسانی که اونجا بودند می دونن کی رو می گم. بعدش کانتر وایرلس زدیم. 2 نفر بر سر من. بعدا توقع دارن ببرم. البیته با این که فکر کنم مساوی شدیم. بعدش هم خداحافظی. من موندم یک پشت بوم کثیف. واقعا چرا بعضی ها نمی تونن مثل آدم یک جا وایستند که من یک عکس ازشون بگیرم؟
عکس ها(روشون کلیک کنید):

http://www.fileden.com/files/2006/10/27/322707/DSC_6498%20R.jpg

http://www.fileden.com/files/2006/10/27/322707/DSC_6493%20R.jpg

و این هم رفیق فاب من محمد:

http://www.fileden.com/files/2006/10/27/322707/DSC_6507%20R.jpg

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

عکس امروز:

نقاشی خداوند - Nikon D90 (برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید)

Painting of GOD 2

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۱ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |