دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

.:هو الرحمن:.

سلام،

تا حالا شده از خودت بدت بیاد؟ خوب اینقدر از خودم بدم اومد که آستین بالا زدم. کلی تصمیم های جدید برای زندگیم گرفتم. شاید بشه اسمشو گذاشت تغییر اما من با این کلمه زیاد حال نمی کنم.

نمی خوام با آرزو هام زندگی کنم، می خوام با واقعیت هام زندگی کنم.

می خوام درست زندگی کنم.

این ها چیز های کلی ای هست. نمی خوام تصمیماتم رو لو بدم. خودتون می بینید می فهمید. نفهمیدین هم زیاد مهم نیست.

---

دیروز بین یک دو راهی شدید گیر کرده بودم. جزو عجیب ترین دو راهی های عمرم بود. تو اتوبوس بودم. کلی وقت داشتم برای فکر کردن. و از همه مهم تر، کسی نبود که باهاش مشورت کنم. باید تنهایی فکر می کردم. چند ساعت فکر کردم. چقدر فکر کردن لذت داره. راضی ام از تصمیمی که گرفتم.

شده مثل آخر فیلم ها. همه چیز آروم و Ok شده. همه چیز داره به سمت خوب پیش میره. آرام! مثل آسمون.

حالا که آخر فیلم رسیدیم بهتره بازیگران رو بگم.

اول خدا! که معجزه کرد برام.

دوستانی هستن که واقعا لطف داشتن نسبت به من و خیلی به من کمک کردن توی این چند وقته.

آقای هادی کیانپور، یک دوست اینترنتی که مثل یک روان شناس و یک دوست خیلی بهم کمک کرد. خیلی تو زحمت انداختم ایشون رو. مشکلی دارن، براشون دعا کنین.

امیر حسین رمضانی، درد دل های سر کلاس و تمام حرف های من رو شنید و بر خلاف بقیه همدردی کرد و همفکری. نکته های مثبت رو میدی و به من خیلی کمک کرد.

زهرا (خواهر بزرگم)، بخوام در مورد نقشش بگم باید کلی بنویسم. خیلی توی فرایند شناخت خودم کمکم کرد و ...

مریم (خواهر کوچکتر از خواهر بزرگم)، مثل زهرا، از اون لحاظ کمتر اما از یک لحاظ دیگه خیلی کمکم کرد. شاید لحاظ دوم رو بعدا گفتم.

خانم اردوبادی، بیشترین کمک رو ایشون کردن. اگه ایشون نبودن احتمالا الان همون علیرضای بخور بخواب و تنبل و ... سال پیش بودم. هم اینکه کمک کردن مشکلات خودم رو ببینم کلی هم خصوصیات اخلاقی یاد گرفتم از ایشون.

یک نفر دیگه هم هست که عمرا روحش هم خبر داشته باشه که به من کمک کرده. ایشون هم اگه در آینده دیدم سعی می کنم بهشون بگم.

افراد دیگه ای هم بودن که نمی تونم نام ببرم...

تمام این دوستان بسیار بسیار به من کمک کردن و فکر نکنم بتونم جبران کنم.

امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشن، تو مشکلات کم نیارن، همیشه در پناه خدا باشن و همیشه لطف خدا شامل حالشون باشه.

به همراه سس اضافه http://fc06.deviantart.net/fs70/f/2010/118/2/c/_happy__by_CookiemagiK.gif

از اون جایی که از گذشته گفتن خوشم نمیاد یک جمله می گم و می رم سراغ حال و آینده.

"زندگی جلوی من پیچ های زیادی قرار می ده. اما نمی دونه من یک دریفترم، پیچ ها رو بدون ترمز رد می کنم"

---

خرجم چند ساله بد بالا رفته. منم که دارم بزرگ می شم و باید کنترل اقتصادی داشته باشم. پس، از این بعد خرج بالا رو می زارم کنار. تا یک چیزی رو شدیدا نیاز نداشته باشم نمی خرم. بخرم هم از پول خودم می خرم یا کادو می گیرم. تابستون هم می خوام کار کنم. احتمالا عکاسی.

---

واقعا داشتم می ترکیدم از حرف که پست گذاشتم. وگرنه من اصلا ممنوعه پای کامپیوتر بشینم. اصلا این حرف ها اینقدر توی ذهنم بود که شیمی از مغزم پایین نمی رفت.

بازم حرف داشتم ها. حرف هایی عمیق. اما، می زارم برای بعد.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |