دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

.:هوالرحمن:.

سلام،‌بعضی وقت ها اتفاقاتی میوفته که ناگواره. بعدش همون اتفاق ناگوار کاری می کنه که اتفاق های خیلی خوبی بیوفته. یعنی تلخی ای برای شیرینی. میشه گفت معجره ست. این چند روز توی زندگیم کم از این جور چیز ها نمی بینم. مثلا یکیش همین نیم ساعت پیش رفته بودم زیر بارون عکس بگیرم. یک اتفاقی تلخ افتاد که باعث شد من چند تا عکس فوق العاده بگیرم. البته جدا از این که با دو چتر رفتم با یک چتر برگشتم.

عکاسی! همین اتفاق که باعث شد این عکس ها رو بگیرم. باعث شد که من به خودم امیدوار شم توی عکاسی. چند وقت بود خیلی هنر از کله ام اومده بود بیرون که یک هفتست دوباره زدم تو خط عکاسی.

یک چیز دیگه. امروز صبح یک کادر بسیار زیبا با یک گلدون با گل قرمز توی بالکن خونه همسایه ی مدرسه دیدم از پنجره ی کلاس. فوق العاده بود. و به دلیل نور خورشید که از پشت ابر ها میومد سفیدیه خاصی داشت. می خواستم بعد مدرسه بپرم دوربین رو بردارم عکس بگیرم که یهو زنگ آخر هوا ترکید! گلدون هم نفهمیدم باد انداختش پایین یا اینکه صاحب خونه برش داشت. با اینکه اون عکس رو از دست دادم اما کلی عکس دیگه به دست آوردم.

معلومه که از دست دادن اول بدست آوردنه. حتی توی یک پروژه شما اول سرمایه گذاری می کنی بعد برداشت می کنی. چه قانون زیبایی هست که طبیعت داره.

نمایشگاه کتاب داره شروع میشه و کلی کتاب لاتین انتخاب کردم بخرم. سال های پیش می رفتم سراغ کتب لاتین تموم شده بود. این دفعه روز اول نمایشگاه می خوام برم.

---

در یک خونه رو چند بار می زنن. وقتی کسی در رو باز نکنه،‌ خوب بدیهیه که باید رفت!

---

امروز برای دومین بار توی خیابون با خودم حرف زدم. دفعه پیش هم همون طرفا بود که با خودم حرف زدم. اون دفعه از خوشحالی بود. این دفعه همین جوری. از اینکه کسی نبود حرف بزنیم.

رو کوه ها برف نشسته. حتی میله های تلکابین بین ایستگاه ۵ تا ٧ توچال هم معلومه. کاش اونجا بودم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۱ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |