دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

.:هو الرحمن:.

امشب پیرمرد پارک داستان جدیدی دارد که شب وقتی خانه می رود برای نوه هایش تعریف کند.

"همان پسری که روز های قبل می گفتم، امشب آمده بود،‌گریان..."

---

گریه هم شده جرم. اومدم خونه یکی میگه عاشق شده، یکی میگه جواب رد گرفته، معلوم نیست چه گزینه های دیگه ای توی سرشونه.

قبلش دلم خالی بود و روی شونه هام پر. الان شونه هام خالی اما دلم پر!

خدایا من که اینقدر تو رو دوس دارم. اینقدر به حرفات گوش می دم. صبر بده بهم. و چیز های خوب دیگه. نه تنها به من، بلکه به او هم بده.

---

بدون شک اسم بعدی وبلاگ Luna خواهد بود...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٥ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |