دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

.:هو الرحمان:.

سلام،

استراتژی عوض شد.

عزاداری نمی کنم! مگه مرض دارم غمگین باشم؟

خوشحال نیستم اما شادم!

منتظرم تکلیفم معلوم بشه. هر چی شد با خوشحالی دنبالشو می گیرم و میرم...

دیگه تو این چند وقت اینقدر بالا و پایین شدم دیگه حوصله ی دردسر ندارم. هر چی شد ازش لذت می برم.

یه چیزی که همیشه بهش عمل می کنم و جملشو هم به خیلیا می گم اینه که اتفاقیه که افتاده، می تونی ناراحت باشی و می تونی خوشحال. جفتش هم هیچ فرقی به حال اتفاق نمی کنه (البته اگه غیر قابل بازگشت باشه). من هم از آخرین توانم استفاده می کنم و بعدش می شینم لذت می برم از زندگیم.

---

امروز صبح پا شدم. خیلی وقت بود طراوت صبحگاهی رو حس نکرده بودم. پا شدم. با لذت چایم رو خوردم. صبحانه ام رو خوردم. با لذت رفتم مدرسه. با لذت سر کلاس بودم.

چون دیگه فکرم مال خودم بود. خیلی وقت بود خیلی چیز ها رو احساس نکرده بودم. همین که امسال از برف و بارونی که اومد هیچ لذتی نبردم واسه همین بود. فکرم مال خودم نبود. الان همه چیزم دست خودمه. زندونی نبودم که بگم آزاد شدم. اما درگیر بودم. و الان، آزاد.

البته الان چون با یادآوری چند تا از دوستان توی مدرسه در مورد اتفاقات، یکم حالم گرفته شده.

ولی در درون شاداب و سرحال و با طراوت و سر زنده ام . فقط خوشحال رو نیستم که اون هم به زودی اتفاق میوفته.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |