دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

.:هوالغفار:.

سلام،

هیچ دلیل قانع کننده ای برای افسردگیم ندارم. چرا دارم! اما خوب، چکار کنم؟ فقط یکم زمان می خوام که همه چیز درست شه (فقط ٢ ٣ روز می خوام) اما نمیشه. تا میام لبخندی بزنم اتفاقی میوفته که لبخند محو میشه. جدا از لبخند های زورکی...

امروز تو اوج امیدواری زمین خوردم. توی همون قضیه غفار و اینا... که تازه خوب شده بودم ها!

همش دنبال یه اتفاقم یکم شادم کنه. دیروز رفتم سراغ ایجاد همچین اتفاقی اما نشد.

امروز سر زنگ کامپیوتر بیکار بودم. نشستم اینترنت گردی. اومدم وبلاگم. زدم آرشیو پست های اول وبلاگم رو خوندم. عجب دورانی بود!

من از اون جایی که استاد خود درمانی ام کلی دارم به خودم انرژی مثبت می دم. ولی این دل وا نمیشه. میشه ها اما حسش نیست. باید یک چیزی یهو درستش کنه.

بعد یاد اون پست قدیمیم افتادم که امروز صبح خوندم و آخرش نوشته بودم:

((برای فراموش کردن مشکلات روزانه، خواب را بخشید))

خوابم هم میاد ها! می رم بخوابم.

دعا کنید وقتی پا می شم همه چیز اوکی باشه.

ولی خوب من هنوز هم نمی دونم اون راز رو، ولی من باید بدونم. مثل بقیه راز ها نیست. در زاه همون هدف نهاییه. نمی تونم کوتاه بیام. ابن دیگه به من مربوط نیست که من بگذرم. به خدا مربوط میشه. حداقل بزار بدونم چرا! این یکیه دیگه ول کن نیستم!

دعا کنید فردا،‌پس فردا و ... برای یافتن این راز وارد بحث نشم.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |