دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

.:هو الغفار:.

همش دنبال یک صفت از خدا بودم که باهاش نوشته های وبلاگم رو شروع کنم. نمی شد. هیچ کدوم با بقیه برام فرقی نی کرد.

امروز برای اولین یک قسمت کتاب دینی رو خوندم. که احتمالا سر کلاس چند بار خونده شده و روش بحث شده که زنگ دینی و گوش دادن به معلم؟

"آفرینش با رحمت و محبت آغاز می شد.

خدای رحمان موجودات را آفرید و رحمتش را در همه جا گستراند و فرمود :‌ ((رحمتی وسعت کل شیء - رحمتم هر چیزی را فراگرفته است)). با همین اسم "رحمان"، آدمیان را آفرید و به سعادت و کمال راهنمایی کرد.

گروهی به خدا دل سپردند و راه اطلاعت پیومودند و برخی محبت و رحمتش را از یاد بردند و راه سرپیچی پیش گرفتند. خداوند در های بازگشت را به رویشان گشود و یاد خدا را در دلشان انداخت تا شاید دوباره به سویش رو کنند. بدین گونه اسم "غفار" خود را به نمایش گذاشت."

(دین و زندگی - ٢ ، ص ١١٢)

خدا، حالا که این در رو که باز کردی، در بزرگ رحمانتو می گم. در بازگشت. همون در بزرگه. بزرگ بزرگه. همونی که دارندش اینقدر بزرگه که نمیشه توصیف کرد. یکم هم میشه بنده هاتو حل بدی؟ منظورم اینه که یکم بیشتر. اون بنده بدت هم میشه بیاد اینور؟ دلت میاد خدا؟ بنده ی خودت. بنده ای که از خودته. تو رو هم دوست داره. فقط یکم سسته اونور بمونه؟ بعد اونقدر غرق بشه که تو رو فراموش کنه؟

خدایا این روز ها خیلی ها رو دارم می بینم که اومدن دم در. می ترسم برن بیرون. خبلب ها رو هم دم در وایستادن، نمی دونم چرا هر چی می گیم نمیان اینور. با اینکه دوستت دارن.

اصلا من خودم کدوم ورم؟ من اون قدم رو برداشتم. همش یک قدم بود. نمی دونم چرا بقیه این یک قدم رو بزرگ می بینن. شاید هم تو توهم قدم برداشتنم.

ادیت: من همیشه با خدا خودمونی و لاتی حرف می زنم نیشخند نمی دونم چرا! من اصلا قصد جسارت ندارم ها. اما این جمله هه خیلی تو دلم گیر کرده "خدا یه تریپ غفار بیا!" آخیش. قضیه همون چوپانست که فکر کنم حضرت موسی بهش می گه چرا اینجوری با خدا حرف می زنی.

---

امروز بارون اومد. کلی زیر بارون بودم. کلی هم پیاده روی کردم. می دوییدم. می پریدم. قیافم هم فوق العاده داغون بود. که خوشم میاد. مو ها درب و داغون. همون کاپشن بزرگه که همش دستمو می کنم تو آستیناش و برام بزرگه. و ...

---

امروز داشتم پیاده روی می کردم یک واکسی رو دیدم (قبل بارون). پیر مرد بود. خرت و پرتی داشت. یک صندلی چوبی. یک ضبط و وسایل واکس. صدایی میومد. "یه بار،‌یه بارم دنیا رو از نگاه من ببینین، یه بار هم که شده پای صدای من بشینین..."‌ تو دلم منفجر شدم از خنده. آهنگ یاس بود. اون هم آهنگ جدیدش. خنده

توی اسباب کشی خونه عمه یک افغانیه اومده بود یخچال رو ببره تو کامیون. تو راهرو چراغ خاموش شد. بعد خودش روشن شد. اومدم بگم خودش روشن میشه، افغانیه گفت اتوماتیکه! تعجب منو میگی دهنم کف زمین بود.

نمی خوام نوشتن رو تموم کنم. می خوام باز هم بنویسم. چرت و پرت. حیف که زمان اجازه نمی ده.

دیگه چی بگم؟...

پ.ن: فعلا تا وقتی یک مشکلی حل شه (شاید سال ها طول بکشه) افسوس از هو الغفار استفاده می کنم. دعا کنید زود حل بشه. بحث مرگ و زندگیه ها! بعدش هم شاید بزارم هو الرحمان. یا شاید هم یک خصوصیت دیگه جلب کرد منو.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٧ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |