دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

سلام.

امروز چند اسفنده؟ اصلا نمی خوام به مغزم فشار بیارم. آها! ٣ اسفنده؟

کلی نشستم متن پایین رو نوشتم. امروزمه با جرئیات کامل. مملو از ریا نیشخند:

امروز ساعت ٣:۴۵ رسیدم خونه. رفتم اتاقم لباسامو در آوردم انداختم روی صندلی. شلواری که کف زمین زیر پا هام آسفالت شده بود رو برداشتم و پوشیدم. با خودم گفتم تا کی می خوای اینقدر بی نظم باشی؟ قبل از اینکه بتونم فکرم رو ادامه بدم موضوعی که یک روزه تاپیک پر طرفدار تفکراتمه اومد جلو رفتم تو اون فکر.

رفتم برم پیش کامپیوتر دیدم پاکت بزرگ تر از حد معمول آلبوم حریص محسن چاوشی رو میزه برداشتم و جالب بود که سی دی توش بود. رفتم نشستم پای کامپیوتر ٣ برنامه اول رو که همیشه اول باز می کنم رو باز کردم. Aol , Firefox , یاهو مسنجر. امروز کامپیوترم مثل خودم سرحال بود و هر 3 تا برنامه رو با سرعت بالا آورد. یاهو تیک Invisible رو زدم و ساین این شدم. چند دقیقه ای رو صرف خوندن آف ها کردم. همیشه اول به کار هام می رسم بعد یاهو آن می شم. یاد آلبوم حریص افتادم. این موجود (سی دی) رو کجا کامپیوتر بزارم؟ آخه درایور ندارم، زیاد نیازی هم بهش ندارم که 40 تومن پول بی زبونو بدم به این خواننده که ماهی یک بار استفاده می شه. سیم های Bluray پلیر USB رو زدم به کامپیوتر. دکمشو زدم. تق! باز هم گیر کرد. یکی زدم تو سرش اومد بیرون. سی دی رو گذاشتم توش. یک چند دقیقه ای به صفحه My Computer زل زدم سی دی رو چند بار در آوردم گذاشتم نشد که نشد. این هم واسه من شاخ شده! نیشخند

رفتم سراغ یاهو. آن شدم. استتوس چی بزارم؟ آها همون تاپیک تفکراتم. صفحه های چت همه پشت سر هم باز شد و فضولان وارد کار شدند. جواب ندادم و کنار استتوسم یک علامت Busy گذاشتم که زیاد تغییری نکرد در رفتار بقیه. ار بین چنجره های چت به خود یاهو مسنجر رسیدم. به به! چه جالب این آنلاینه و سلام نداده. این دفعه اول من سلام می دم. خوب حالا چند دقیقه بریم جلو تر...

رفتم سراغ Aol ، اه، این باز فیلتر شد که. ندایی از اتاق بقلی اومد "توی کانکشن Home Network رو انتخاب کن." هر چی گشتم نبود. بیخیال. خوب این آهنگ های چاوشی رو چیکار کنم؟ فریاد زدم "مریم آهنگ های چاوشی رو میریزی روی فلش بهم بدی؟" گفت سی دی شو بیار خودت ریپ کن. رفتم. ویندوز ویستاش که بالا نیومد. رفتیم سراغ اوبونتو. کلی گشتم که چجوری ریپ می کنه و پدرم در اومد. یک سری فحش به مایکروسافت دادم که با این ویندوز کذاییش ما رو گرفتار کرده و دیگه راهی جز ویندوزی موندن ندارم چون 10 ساله با این سیستم کار می کنم. کلی فحش هم به اوبونتو که چرا سیستم ظاهریش مثل ویندوز نیست. رفتم سراغ لپ تاپ زهرا. با سرعت بالا ریپ کردم (با اینکه مدیا پلیرش کلی طول کشید بالا بیاد) . رفتم پای کامپیوتر، آهنگ ها رو ریختم. دونه دونه تایتل و آرتیست و آلبومشون رو درست کردم و هم زمان هم چت می کردم. گذشت و گذشت و گذشت دیدم ساعت 5:30 شده. تصمیم گرفتم پاشم دیگه خیر سرم فردا 2 تا امتحان دارم. امروز که همه امتحانارو گند زدم. (فدا سرت، پشیمون نیستم)

خداحافظی کردم از دوستان آنلاین و رفتم فیس بوک آپ کنم که چند روزیه کمتر می رم توش. این وسط یک سری اتفاقه بد افتاد که خوب تقصیره خودم بود. افسوس کم مونده بود مامانم با کفگیر بیاد منو از جلو کامپیوتر بلند کنه. پا شدم پرسیدم اذان کیه؟ یک جوابی شنیدم اما فکرم اینقدر مشغول بود یادم رفت مامانم چی جواب داد فقط فهمیدم اذان نشده هنوز. وضو گرفتم. 2 رکعت، خسیس 4 تا کن مشتری شیم! 4 رکعت نماز مستحبی می خونم برای اینکه بارون بیاد! خوب چیکار کنم؟ بنده ی خدا بارون می خواد. بده کمکش کنم؟ رفتم پای پنجره ابر های کوچیکی که تو آسمون بود رو دیدم. باهاشون تو دلم حرف می زدم. زیاد شن. ببارن. دیدم صدا اذان میاد از تو کوچه. پنجره رو باز کردم صدا بلند تر بیاد. تکیا دادم به میله های پنجره و صدای اذان رو گوش دادم. اینقدر غرق افکارم شدم که نفهمیدم کی اذان تموم شد. هوا هم سرد بود. سری پنجره رو بستم، 7 + 2 رکعت نماز هامو خوندمو کاپشن پوشیدم رفتم لب پنجره. کاش ما هم از اون بالکن ها داشتیم. کلی از خدا خواهش کردم. واسه بارون، واسه اون حاجتی که یک ماهه درگیرشم و احتمالا خیلی طول بکشه بر آورده شدنش. کم کم از تفکراتم جذب محیط خیابون شدم. این ساعت ها آخرین ساعت هاییه که میشه از این پنجره با آرامش به بیرون نگاه کرد. نور پردازی عالی بود. نور زرد زیر آسمونی که یک ورش آب، وسطش سرمه ای و اون ورش سیاه بود. احساس می کردم کوه ها از شب هم تاریک ترن. دوباره جذب افکارم شدم. غمگین بودم. یهوئ فهمیدم چراغ های پیتزا ترنج که 11 تا چراغ بزرگ سفیده روشن شد. کل کوچه سفید شد. این یعنی پایان آرامش.

اومدم این ها رو توی دفتر نوشتم که یادم نره. همین هایی که داری می خونی رو می گم. از ساعت 6:30 تا 7:15 طول کشید. از درس و مشق هم خبری نبود.

کم کم فهمیدم باید درس هم خوند. رفتم که برای امتحان شیمی بخونم. توجهم به آسمونی که حالا سیاه بود جلب شد. اگه بارون نیاد چی؟ ... سریع روی مثبت قضیه رو گرفتم و تو دلم گفتم اگه بارون بیاد... اینجا دیگه خیلی رومانتیک میشه. اما بدون عمرا وقت داشته باشی بری زیر بارون.

پسر بشین درستو بخون. اصلا حسش نیست ولی باید خوند دیگه.

الان ساعت 9 هست که دارم این پست رو می نویسم. تو این زمان فقط شیمی رو یکمش رو خوندم. جزوه پیوند داتیو رو هم ندارم. دوباره فردا خر زنی توی زنگ تفریح و ...

این آلبوم چاوشی خیلی خوب بود. مخصوصا ترک 3 یا همون غیر معمولی. بالاخره یک گله آهنگ چیدا کردم یک هفته گوش کنم و خزش کنم. بعد دیگه حالم بهم بخوره از بس گوش دادم. و تا آخر عمر همیشه این آهنگ ها خاطرات این هفته رو برام یاد آوری می کنه.

واااااای 5 شنبه جمعه فناست! اردو درسی گریه تا شب مدرسه ایم درس می خونیم. اردو درسی قبلیه که خوب بود اصلا نتونستم درست حسابی درس بخونم. شانسی شدم رتبه 9. این دفعه هم جدا اگه خونه باشم بیشتر درس می خونم. فرق این اردو درسی اینه که همش امتحانه! قبلی از 10 زنگ 5 زنگشو درس می خوندم حد اقل. اینو چیکار کنم؟

دنبال یک شهیدم باهاش دوست شم! پیشنهاد ندارین؟ مثل اینکه جواب میده. از کسی شنیدم که به حرف هاش هیچ اعتقادی ندارم. اما می خوام امتحان کنم. حیف که جنوب نمیرم.

چقدر حرف می زنی علیرضا!

دیگه چی بگم؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۳ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |