دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

کلی شاد بودم. شادی ای غیر عادی. همش می ترسیدم. آخه زندگی سینوسی من هیچوقت همچین شادی ای نداشت و از دره ی سینوس می ترسیدم. می دونستم غم بزرگی میاد. کاری می تونستم بکنم؟

امشب با ۵ تا از دوستان رفتیم شام بیرون. نمی دونم خوش گذشت یا نه. من نبودم. بودم. اما نه برای خودم و نه برای بقیه نبودم. من هیچ وقت بودم. یک انسان درون گرای بی مصرف سیخ که می تونه به مدت نیم ساعت بهت نگاه کنه و هیچی نگه. یک همچین آدمی هیچ وقت نیست. چند وقت پیش تصمیم به تغییر داشتم با انگیزه هایی بزرگ. امشب فهمیدم اشتباه فکر می کردم تغییر کردمو من همون هیچ کسی هستم که بودم. و هیچ وقت نبودم.

بعد شام داغون شده بودم. نا امید بودم. معلومه وقتی این همه آدم برون گرا هست کسی به من توجه نمی کنه! به تنها کسی که امید داشتم امیدمو از دست دادم.

تو راه برگشت از بچه ها خواهش کردم که بزارن تنهایی برگردم اما نذاشتن و مجبور شدم بپیچونمشون که کار سختی نبود. رفتم پاتوق ١ . پل هوایی روی نیایش در امتداد بلوار شهرداری. نه به خاطر این چیز ها. این چیز ها که گریه نداره. گریه؟ آره. گریه کردم. یک دل سیر گریه کردم. بیشتر حالت فریاد داشتم تا گریه. نمی دونم به کی . شاید به خدا. داشتم می گفتم نه به خاطر این چیز ها. به خاطر یک قضیه ی دیگه که زیاد نا مربوط نیست. بعد اومدم برم پایین تازه فهمیدم چه غلطی کردم. من با ١ میلیون وسیله تو کوله پشتیم توی یک کوچه تاریک. با کلی دردسر رسیدم خونه. برای دومین بار سرما خوردگیم رو تمدید کردم. دارم می میرم.

خیلی دوست دارم واسه یکی حرف بزنم. کاش می تونستم همه حرف هامو توی نت بزنم. اما محیط عمومیه و ... یکی بیاد به داد من برسه! (غیر از افراد خانواده و سپهر)

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٤ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |