دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

شاد و خرم روی قله می دویدیم و می پریدیم. نفهمیدم، چی شد! افتاد. دستش را به سنگ ها گیر داد. سنگ ها را سفت چشبیده بود. سمتش پریدم و دستم را دراز کردم و فریاد زدم "دستم را بگیر". به دره ی زیر پایش نگاهی انداخت و به من نگاه کرد و گفت "نمی توانم". گفتم "دستم را بگیر، مگر دیوانه شده ای؟!". خودش خوب می دانست که آخر این داستاد دره است و باز هم دستانم را نگرفت. چشمانم پر از اشک و خیره به چشمانش. چشمانش پر از اشک و با من نبود. دستان من کار ساز نبود. جویبار اشک مردم قحطی زدی ی کوهپایه را سیرآب کرد و او هرگز دستانم را ندید. نه! دید اما نمی توانست. یا دستانم بی فایده بود و یا دلش با دره بود. بلند شدم. به شهر زیر پایش نگاه کردم، به سرنوشتش. برگشتم و ...                     افتاد!

بعد فهمیدم که دستان من بود که او را نگه داشته بود.

                                                                                علیرضا تارا

---

متن بالا رو امروز توی مدرسه نوشتم. جرقه اصلی داستان امروز صبح وقتی از خواب پا شدم خورد. این داستان مقداری واقعی هست. یعنی اتفاقیه که اونو توی کوه شبیه سازی کردم. فقط آخرش رو باب میل خودم تغییر دادم. (به خیلی ها که داستان کوتاه رو نشون دادم کلی افکار منحرف به ذهنشون اومد! یک سری گفتن عاشقم و یک سری گفتن اون یکی کیه و اینا! مسخره بازی رو بزارین کنار نیشخند)

خدا رو شکر! چرا؟ به ١٠٠١ +‌ ١ دلیل.

---

چند وقته شدیدا دارم متوجه می شم استعداد خیلی زیادی توی روانشناسی دارم. من نمی دونم چرا اینقدر به همه کار ها علاقه دارم. از یک طرف هنر! که خیال خودمو راحت کردم که در کنار هر رشته ای که خوندم گرافیک رو کنارش می خونم (به صورت آزاد).

کم کم دارم به این نتیجه می رسم اصلا بد نیست آدم ١٠٠٠ تا کار داشته باشه. چه اشکالی داره برم تو خط رالی؟‌ منطورم در کنار کار اصلیمه. (البته خدا کنه تا زمان دانشگاه علاقم نسبت به رالی کم بشه) مگه من چیم از تنر فوست و دیو میرا کمتره؟ مگه همین کن بلاک یهو وارد رالی نشد و کل دنیا رو تسخیر نکرد؟ منطورم از رالی بیشتر رالی کراس و جیمکانا هست.

می دونم چیزی از پاراگراف بالا نفهمیدین نیشخند نوشتم که نوشته باشم دیگه.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۸ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |