دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

امروز کلا عصبانی بودم.

اول بخاطر امتحان ریاضی، که همش بخاطر یک مسئله چرت استرس شدیدی گرفتم (من کلا استرس نمی گیرم) و کل تمرکزم رو از دست دادم و گند زدم تو امتحان. من که همیشه ریاضیم عالی بود.اصلا برام مهم نیست که نمرم چند میشه، مشکلم این بود که اصلا مغزم کار نمی کرد. من رسما آبروم میره اگه کامل نشم.

بعد یکم که آروم شدم بعد امتحان من دل رو زدم به دریا و گفتم الکامپ برم شلوغه و اینا موندم با بچه ها کانتر بزنیم تو مدرسه که کاش نمی یومدم اصلا.

از طرفی تمام کانتر ها خراب بود و دونه دونه باید می رفتی درست می کردی. حالا مگه درست می شد؟ هیچی دیگه 2 ساعت تمام فقط داشتم کار بچه ها رو راه مینداختم.حالا بعضیا هی شاخ شده بودن تو کانتر دلم می خواست بشینم یه 2 دست همشونو بخورم ولی اصلا نمی شد. چند تا از بچه ها طلبکار هم بودن انگار من وظیفمه بیام کانتر کامپیوتراشونو درست کنم. آخه من چه صفتی می تونم روی مسدول سایتمون بزارم؟ می گم چرا نمی زارین فایل Setup اجرا کنیم می گه کامپیوترا ویروسی می شه. حالم شدیدا گرفته شد. ایشالا زندگیش ویروسی شه!

بعد مدرسه تا رسیدم خونه شد ساعت 2 که حالا بابا اومده از الکامپ تعریف می کنه و من هرس می خورم که چرا نرفتم. البته مشکل روز بندی الکامپ هم بود. الان که فکر می کنم می بینم یک جورایی کار خوبی کردم نرفتم چون امروز کلا اعصاب نداشتم و الکامپ هم شلووووغ! بعد میومدم خونه دیگه مغزم منفجر می شد.

---

گذشته از این حرفا خیلی وقت بود وبلاگمو آپ نکرده بودم. من هر روز توی ذهنم چیز های رو که می خوام بنویسم رو می نویسم بعد می شینم پای کامپیوتر پشیمون می شم بنویسم. کلی اتفاقات افتاده که من اصلا نمی تونم توی وبلاگم بنویسم.

---

وضع مدرسه که افتضاحه. بدم میاد از 2 رویی. اما 1 رو بودنم مساویه با مرگم. اما بهتره بمیرم تا 2 رو باشم.

بعضی وقتا دوست دارم فریاد بزنم بگم آقا سلطان من اونی که فکر می کنید نیستم. من یک دروغ گو هستم!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٠ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |