دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من
اول مهر، اه اه اه. واقعا افتضاح بود اولش که با کلی تاخیر رفتیم نماز خونه و بخش اول که هر کی اومد حرفی زد و در رابطه با برنامه های مدرسه و ... که خوب بود. و بعد زنگ تفریحی که قرار بود پذیرایی داشته باشه. بعد رفتیم نماز خونه و در مورد اردو جهادی اومدند و حرف زدند و تا یک ساعت اول قابل تحمل بود ولی بعدش که کم کم هم پا هام داشت خشک می شد و خواب می رفت، گرسنه بودم شدید، دستشویی هم داشتم و حالا بیا و خبر بدن که یک ساعت دیگه هم تو نمازخونه ایم ببخشید اینقدر مختصر توضیح می دم چون اینقدر رو زمین نشستم کمرم نصف شد و اصلا نای نوشتن ندارم.
(همین دیگه، مشکل اینه که معلم راهنمام میاد اینجا رو می خونه نمی شه فحش داد) .
و یک ساعت بعدش رو اصلا هیچ چیز گوش ندادم و فقط تو دلم فحش می دادم و روم نمی شد از نمازخونه برم بیرون. بعدش هم که خوش گذشت.

