دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

هییییی

چقدر زود گذشت. تابستون خیلی زود گذشت. اصلا نمی خوام به سال پیش فکر کنم. یعنی نمی تونم. تا مام فکر کنم سریع مغز مرو منحرف می کنم که به اتفاقای مدرسه سال پیش فکر نکنم. چه بد بختی هایی که نکشیدم. البته الان هم همچین خوش بخت نیستم.

این ۵ ماه اخیر من خیلی شکسته شدم. از همه لحاظ (به غیر از عشقی نیشخند). از همه چی متنفرم. نظر بابام در مورد من عوض شده. نظر همه همین طور شده. امسال باید جبران کنم. من امسال می خوام تغییر کنم. البته تغییر که همیشه در حال تغییرم اما یک تغییر بزرگ. اول از همه وضع درسیم رو درست کنم. که واقعا افتضاح شده. نمی خوام جزو دسته درس نخون ها باشم. نمی خوام با بی عرضه ها مقایسه شم. من کسی نیستم که اینقدر ارزشم بیاد پایین. من باید خودم رو به درجه بالا تری برسونم.می دونم اگه وضع درسیم درست شه بقیه مشکلاتم کم کم درست میشه.

کامپیوتر هم که باز شده بلای جون. سعی می کنم ولش کنم اما نمیشه. از یک طرف هم هر لحظه امکان داره بابا کامپیوتر رو جمع کنه. آخه بابام روی کامپیوتر خیلی حساسه چون اصلا علاقه ای به خریدش نداشت.

دوچرخه هم که... وای لعنت به این دوچرخه. ۵٠ تومن از پول تو جیبی ماه شهریورم رو مرداد دادم کیبورد و موس خریدم که فقط ٣٠ تومن موند برام. که اون هم ته کشید. تازه داشت پولم جمع می شد که این لعنتی اومد وسط و تعمیرش کمرم رو خم کرد. الان تا مهر پول تو جیبی ندارم و پولم به صورت از تولید به مصرف در میاد. منظورم اینه که پول رو از کار کردن برای مامان و بابام به دست میارم. بله دیگه! امروز هم موبایلم رو تست کردم مطمئن شدم مشکل از باتریه و حالا کی پول باتری داره گریه.

این هفته آخر شهریور رو کلی کار دارم. همون یکمی هم که با کامپیوتر بازی می کردم رو گذاشتم کنار. چسبیدم به ٢ تا کار. یکی فروم مدرسه که دارم می سازمش. و یکی این وب سایت بابام که پدرم در اومد سر این! ولی من این کار رو مجانی ول نمی کنم بره. یعنی چون پدرم سرش در اومده پول حسابی ای از بابام می گیرم. بد بختی اینه که اگه بگم تا پول ندین وب سایت بی وب سایت بابا گرورگانش رو می کشه (کامپیوتر رو می گم ) خدا نکنه کسی پیش بابای من چیزی داشته باشه . تا وقتی که حساب اون یک چیز دست بابای من باشه نفس راحت از گلوی آدم نمی ره پایین. همیشه از دست دادن اون چیز آدم رو تهدید می کنه. چپ بری راستا بیای ممکنه از دستش بدی .

خوب دیگه کلی چرت و پرت گفتم ،‌از همتون می خوام دعا کنید بتونم تغییر رو توی خودم بدم و به هدف هام برسم. می خواستم در مورد مدرسه بنویسم که یک چیزی مانعم شد. بعدا به عنوان یک نوشته رمز دار می نویسم نیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۱ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |