دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

سلام،

امروز مسابقه ردبول کارپارک دریفت بود. که دریفت رشته مورد علاقه ی منه.

عکس هاش رو اینجا ببینید:

http://artara74.persiangig.com/Redbull/TT/

تا آخر خرداد بای بای !

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۳ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

آه،

مادرم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٦ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

به هر آپلود سنتری سر زدم ماشالا فیلتر شده بود. خدا زیادش کنه! فتوبلاگ من رو هم فیلتر کردن دیگه کلا عکس رو فیلتر کنن دیگه.

در ادامه پست قبل که گفتم عکس می زارم (امروز آپ کردم، بخونیدش) آخرش رفتم پرشین گیگ گذاشتم که خدا رو شکر هنوز فیلتر نشده.

ادامه مطلب بروید... (حجم عکس ها روی هم حدود 1.200 مگ میشه)


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٢ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هوالرحمن:.

سلام، چه دنیاییه!

---

قایقی خواهم ساخت،

خواهم اندخت به دل

دور خواهم شد از این قلب تاریک

---

(GhKm).

چته علیرضا؟

یادمه خواهرم که داشت بخش روان رو می خوند بهم توضیح داد بایپولار چیه. من احساس می کنم یک بایپولار روزانه ام. اینو مطمئنم. تا حالا چند نفر مختلف هم بهم گفتن. و اینکه شدیدا تعادل ذهنی ندارم. کسی هست بتونه بگه این ها رو نیستم؟ هر کی با من بوده می دونه که این طوری هستم.

اینا رو نگفتم که بهونه بیارم برای کار هام. وارد دیوونگی درجه بالای 5 شدم. درجه بالای 5 دیگر آزاری هم داره. و اما تا مرحله 4 همه چیز عادیه. اما از مرحله 6 به بعد یک سیاه چالست. تو رو می کشه به سمت بالا تر. من نمی دونم دیوونگی چند تا مرحاه داره. اما تا حالا تونستم تا درجه 8 اش رو برم. درجه 6 به بالا رو میشه بهش گفت روانی! خسته شدم. آهن ربای دیوونگی نگهم داشته. فریاد می زنم نجاتم بدین. اما هیچ کس نمی تونه منو نجات بده. همه یک دیوونه رو ترد می کنن. اگه بتونم در برم دیگه سراغ دیوونگی نمی رم.

کسایی رو تو چشمشون نگاه می کنم و لبخند می زنم که تو دلم می خوام بزنم فکشون رو پیاده کنم. فک کسایی رو پیاده می کنم که از ته دل دوستشون دارم.

به یک سیلی احتیاج دارم! یکی بیاد منو بزنه. دوست دارم له شم. کسی که برق شهری گرفتتش رو باید با یک عایق (کف کفش مناسبه) پرتش کنی اونور. نمیشه آروم کشیدش کنار. چون خودت هم برق می گیری. چند وقتی هست که صورتم ضربه سیلی رو فراموش کرده. بزنیدم.

تو مغزم مه احساس می کنم. تفکراتم مه آلود شده. مثل وقتی که عینک کثیفه و تو نمی تونی درست همه چیز رو بشناسی.

همش دنبال کد مستر ریست خودم هستم. اما دستم به شماره ها نمیرسه.

یک چیزی می گم! شاید فکر کنید مثل خیلیا الکی می گم دیوونه و ادا در میارم. کاملا جدی می گم که کنترلم از دستم خارجه. نشونش همون جاست که من همیشه می تونستم کار ها رو خوب تشخیص بدم اما اون موقع که می خواستم برم سیب زمینی رو بزنم 4 بار کامل تصمیم گرفتم و دیدم کار بدی نمی کنم! اعترافش سخته. اما این طوری بود. تازه بعد از یک ساعت از اون کار فهمیدم عجب غلطی کردم. و عجب غلطی کردم.

امروز هر کی میومد سمتم وحشی بازی در میاورد می گفتم ببخشید خشونت رو ترک کردم. با اینکه می زد. دوباره لبخند بهش تحویل می دادم.

به دنبال یک آرامش بزرگم. احساس می کنم الان موقعیتش رو دارم. آرامش!

---

لبخند، نفس عمیق، تفکرات مثبت. راه حل های مناسب. امروز فکر آهنگ "گریه نکن" تی ام بکس (TM Bax) خیلی بهم آرامش داد. همش داشتم می خوندمش.

---

عکس های دیروز رو آپ می کنم توی یک پست جداگانه لینک می دم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٢ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هوالرحمن:.

اولا اعلام کنم که امروز یک پست دیگه هم دادم. اون رو هم بخونید. فکر نکنید این رو فقط امروز دادم.

این پست یک جور اعترافه.

صدای در اومد. پشت به در بودم. برگشتم، نرفتم جلو که قشنگ اون بیاد جلو و وارد خیابون شه. کاپشنم باهاش بود. گروگان! سیب زمینی توی دستای من بود. 1000 تومن سیب زمینی در مقابل کاپشنی که وظیفش بود بهم بده. داشت لبخند می زد و یک چیزایی می گفت. اصلا گوش نمی دادم. اومد که سیب زمینی رو بگیره و کاپشنو عقب گرفته بود. گفتم اول کاپشن. اولین باری بود که می خواستم نامردی کنم. یک نامردی بزرگ. کم کم بحثمون گرفت. اون هنوز لبخند می زد. من یادم نیست لبخند می زدم یا نه. فقط عقده توی ذهنم بود. هدفونمو دید. گفتم بله هدفون جدیده کلی هم پولشه. گفت برای پیچوندن چیز خوبیه. هدفونم که آویزون بود رو کردم زیر لباسم. نزدیک تر می شدیم. قطعا اون می تونست سیب زمینی رو بگیره و کاپشن رو نده. اما می دونستم میده. اما اون نمی دونست که من سیب زمینی رو نمی دم! داشتیم دور هم می چرخیدیم. حالا خیلی به هم نزدیک شده بودیم و جا هامون کاملا عوض شده بود. تصمیممو گرفته بودم که این کار رو بکنم. هدفونمو از روی لباس گرفته بود. کاپشن داشت شل می شد. کاپشن شل و شل تر شد و دستش تو چند سانتیمتریه سیب زمینی بود. نمی دونم چی شد که شل شد کاپشن و اومد توی دست من. هدفونو هنوز گرفته بود. یهو سیب زمینی رفت عقب. سیب زمینی سس آلود.. سس دو رنگ! سیب زمینی زاویش عوض شد. نزدیکش شد. با سرعت و پرتاب شد و کاپشن سریعا قاپیده شد. یک لگد هم زده شد. من داشتم می زفتم عقب. لباسش سسی شده بود. کاپشن و شلوار من هم کمی. تمام سیب زمینی ها کف خیابون بود. لبخند دیگه رو لباش نبود. من داشتم همین طور دور می شدم. رفتم! برگشتم دیدم داره جمع می کنه سیب زمینی ها رو...

ده دقیقه قبلش سیب زمینی تو دستم بود، داشتم فکر می کردم این کار رو بکنم یا نه. هر چی فکر می کردم من نمی خواستم سیب زمینی رو بدم بهش. اون هم قطعا کاپشن رو بهم نمی داد. یاد حرف شوهر عمه ام افتادم (آقا صادق) که وقتی تو قشم ازشون پرسیدم چرا واسه 1000 تومن اینقدر چک و چونه می زنن می گفت نباید بزاری این ها فکر کنن می تونن با قیمت بالا پول تو رو بخورن. من هم نمی خواستم اون سیب زمینی رو بخوره. همیشه کارش همین بود. نشده بود چیزی رو مجانی ازش بگیرم. دلم هم ازش خالی نبود. تا حالا خیلی تصمیم گرفته بودم بزنمش. این چند وقت اینقدر فشار روحی بهم وارد کرده بود که همون دلیل بس بود واسه انجام این کار. هر جوری فکر می کردم باید این کار رو انجام می دادم.

بعد از اون کار. تو خونه. دلم سوخت. من این نبودم. من این نیستم. این چند روز من اصلا اون علیرضا نیستم. اس ام اس زدم ببخشید. نمی دونم ناراحته یا هر چیز دیگه.

من اون رو زدم! همه رو زدم. من اصلا هیچکی رو نمی زدم. یکی می زد پس کله ام بر می گشتم و نگاهش می کردم. اما الان یکی بزنه می زنمش. این از ایده آل های من خارجه! یک حسی درونم میگه دیگه نذاز حقت رو بخورن. تو وقتی یکی ناراحتت می کنه حق داری بهش بگی. حق داری حالشو در حد اون ناراحتی بگیری. اما من همیشه ساکت بودم. گاهی یک چیز هایی گفتم اما مجموعا ساکت موندم. 

---

وقتی رسیدم خونه بابام گفت مفید با این معدل قبولت نمی کنن. یاد امتحانات ترم افتادم. آنفولانزا. یک شروع داغون. بی انصافیه. نه نیست. خدا به من یاد داده که هر پایینی برای یک بالاست. تو پست قبلی گفتم. بالاش رو ببینیم و تعریف کنیم.

باید مرآت رو عالی بدم. باید خودم رو نشون بدم. واااااای. تقصیر خودم هم هست. اما نمی دونم اون کس هایی که کاری کردن من کمتر درس بخونم و پیشرفت کنم رو باهاشون چیکار کنم. اون ها حتی خودشون هم نمی دونن. حتی نمی تونن حدس بزنن که خودشون هستن.

---

کل زمستونم رو خرج کردم. هدر دادم. می دونید برای چی؟ آخرش برای یک "فرقی نداشت" . یعنی وجودت "فرقی نداشت" . کلی درس نخوندن. کلی زندگی نکردن... من حتی از هنرم هم زدم. و آخرش وجودت "فرقی نداشت".

فکر نمی کردم یک جمله دو حرفی بتونه یک انسان رو اینقدر داغون کنه. از درون ترکیدم. خوب، حتما "فرقی نداشت"ه دیگه! از این به بعد می رم سراغ کار هایی که فرق داشته باشم.

---

تصمیم گرفتم بعد امتحانا سوویچ کنم رو وردپرس روی دامین شخصی.

هنوز توی اسم وبلاگم شک دارم.

Luna یا Depth یا Bonfire . نگید کدوم خوبه. نظرتون رو راجع به هر کدومشون بگین. من الان دلم سمت Depth هست.

---

پ.ن: دیالوگ کدوم فیلم ماه رمضون بود می گفت "این جوری نبودما! این جوری شدم"؟

پ.ن٢: خوب نتونستم جریان رو به صحنه بکشم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۱ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هوالرحمن:.

سلام،‌بعضی وقت ها اتفاقاتی میوفته که ناگواره. بعدش همون اتفاق ناگوار کاری می کنه که اتفاق های خیلی خوبی بیوفته. یعنی تلخی ای برای شیرینی. میشه گفت معجره ست. این چند روز توی زندگیم کم از این جور چیز ها نمی بینم. مثلا یکیش همین نیم ساعت پیش رفته بودم زیر بارون عکس بگیرم. یک اتفاقی تلخ افتاد که باعث شد من چند تا عکس فوق العاده بگیرم. البته جدا از این که با دو چتر رفتم با یک چتر برگشتم.

عکاسی! همین اتفاق که باعث شد این عکس ها رو بگیرم. باعث شد که من به خودم امیدوار شم توی عکاسی. چند وقت بود خیلی هنر از کله ام اومده بود بیرون که یک هفتست دوباره زدم تو خط عکاسی.

یک چیز دیگه. امروز صبح یک کادر بسیار زیبا با یک گلدون با گل قرمز توی بالکن خونه همسایه ی مدرسه دیدم از پنجره ی کلاس. فوق العاده بود. و به دلیل نور خورشید که از پشت ابر ها میومد سفیدیه خاصی داشت. می خواستم بعد مدرسه بپرم دوربین رو بردارم عکس بگیرم که یهو زنگ آخر هوا ترکید! گلدون هم نفهمیدم باد انداختش پایین یا اینکه صاحب خونه برش داشت. با اینکه اون عکس رو از دست دادم اما کلی عکس دیگه به دست آوردم.

معلومه که از دست دادن اول بدست آوردنه. حتی توی یک پروژه شما اول سرمایه گذاری می کنی بعد برداشت می کنی. چه قانون زیبایی هست که طبیعت داره.

نمایشگاه کتاب داره شروع میشه و کلی کتاب لاتین انتخاب کردم بخرم. سال های پیش می رفتم سراغ کتب لاتین تموم شده بود. این دفعه روز اول نمایشگاه می خوام برم.

---

در یک خونه رو چند بار می زنن. وقتی کسی در رو باز نکنه،‌ خوب بدیهیه که باید رفت!

---

امروز برای دومین بار توی خیابون با خودم حرف زدم. دفعه پیش هم همون طرفا بود که با خودم حرف زدم. اون دفعه از خوشحالی بود. این دفعه همین جوری. از اینکه کسی نبود حرف بزنیم.

رو کوه ها برف نشسته. حتی میله های تلکابین بین ایستگاه ۵ تا ٧ توچال هم معلومه. کاش اونجا بودم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۱ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هوالرحمن:.

صبح تا شب بهم گیر می دن چرا حرفاتو نمی زنی. بعضی چیز ها رو نمیشه به همه گفت.

تمام غم ها تموم شد. فقط یک غم مونده که نباید فراموشش کنم. اما غمناکم نمی کنه. یعنی شاید فقط همین روز ها غمناکم کنه.

من نه انسان افسرده ای هستم نه دنبال غم و این جور چیزا. یک مدتی غم توی زندگیم زیاد بود که حالا هم نیست.

میشه بحث رو عوض کنیم؟ امروز از صبح دارم به همه توضیح می دم.

---

یک چیزی یافتم که قبلا هم یافته بودم اما این دفعه خیلی جالب بود. یک فرمول یاد گرفتم. اگه می خوای یک کاری رو بکنی از تصمیماتت دل بکن. تو جایی هستی که ٢ تا راه داری و یکی رو می خوای بری اما جفتش هم هست. بالا رو نگاه کن. برو جلو. چشماتو ببند. می بینی افتادی توی یک راهی. خدا می برتت همون راهی که باید بری. شاید اون راهی که می خوای نیست. اما بعد می بینی به صورت معجزه باری اتفاقاتی میوفته که هیچ وقت باورت نمی شد توی این راه بیوفته.

---

لبخند رو لبامه. از پنجره بیرونو نگاه می کنم. آه! فقط می تونم بگم آه و منتظر فردا ها باشم. دوباره لبخند می زنم. سعی می کنم همه چیز رو فراموش کنم. امروز همان فردایی است که منتظرش نبودی!

---

زیر باران باید رفت

و اما کدام باران؟

آسمان مثل چشمه های اشک من خشک است

قایقی باید ساخت

با کدام چوب؟

آخرین درخت سبزی که بود دیروز خشک شد

خواهم انداخت به آب

به کدام آب؟

به دریای نا امیدی؟

و اما بدان،

قایقی خواهم ساخت،‌خواهم انداخت به آب

باز خواهم گشت، روزی از روزگاران

"علیرضا تارا"

---

باز لبخند می زنم بعد توی مانیتور می بینم چقدر ضایه لبخند می زنم. یکم خودمو نگاه می کنم. لبخندم بزرگ تر میشه و بزرگ تر. یک ٢ نقطه دی به تمام معنا. حالا اونارو بیخیال، ریش هاشو!

یک لبخند بزرگ روی میز هست. بهش نگاه می کنم. من بهتر می خندم یا اون؟ هی دهنمو باز تر می کنم. کم کم احساس خظر می کنم که لبه های لبم پاره شه و آروم تر می خندم. موفق شدم بهتر از اون عکس لبخند بزنم.

---

"بلیطی که گرفتم دو طرفست! می رم و بر می گردم"

---

چرت و پرت میگیا علیرضا! همینه دیگه شهرستانی! شهرستانی! شهرستانی...

(الان مثلا این ها چرت و پرت نبود) نیشخند

---

---

---

دوست دارم خط بزارم!‌ تو مجبور نیستی تا آخرشو بخونی که!

---

خواهرم می گفت آدم های آیکیو بالا تطابق با محیطشون خیلی خوبه. ماشالا آکیو خودم!‌نیشخند

---

بسه دیگه چقدر می خوای بخونی؟ یعنی هر چی من نوشتم تو باید بخونی؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٦ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هو الرحمن:.

امشب پیرمرد پارک داستان جدیدی دارد که شب وقتی خانه می رود برای نوه هایش تعریف کند.

"همان پسری که روز های قبل می گفتم، امشب آمده بود،‌گریان..."

---

گریه هم شده جرم. اومدم خونه یکی میگه عاشق شده، یکی میگه جواب رد گرفته، معلوم نیست چه گزینه های دیگه ای توی سرشونه.

قبلش دلم خالی بود و روی شونه هام پر. الان شونه هام خالی اما دلم پر!

خدایا من که اینقدر تو رو دوس دارم. اینقدر به حرفات گوش می دم. صبر بده بهم. و چیز های خوب دیگه. نه تنها به من، بلکه به او هم بده.

---

بدون شک اسم بعدی وبلاگ Luna خواهد بود...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٥ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

از اونجایی که از سال ها پیش قرار بود قالبم رو عوض کنم و وقت نشد تصمیم به تغییر کلی وبلاگ گرفتم. (حتی آدرس) حالا هر موقع خواستم بکنم می گم اما سر عنوان وبلاگ چند تا گزینه دارم. به نظر شما کدومش باحال تره؟

-Dawn

به معنای سپیده یا سحر یا طلوع

-Luna

اسمی که بهش علاقه خاصی دارم و معنی ماه میده. اسم انسان هم هست.

-Bonfire

به معنای آتشی که روشن می کنند و دور آن می شینن

-Rope

به معنای طناب

- پ.نون یا په.نون

که همون پی نوشت هست اما با املایی متفاوت.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٤ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام،

اصلا حوصله نوشتن ندارم که ندارم. خلاصه می گم.

دیروز عصر 6 نفری چپیدیم تو آژانس رفتیم کارتینگ. هی بارون میومد و قطع می شد و ما دعا می کردیم نباره بتونیم بازی کنیم. حدود 45 دقیقه تو صف بودیم تا اینکه کلاه ها رو گذاشتیم رو سرمون که بشینیم توی کارتینگ ها که دیدم خیس شدیم هممون و بارون اومد شدید. شانس در حد... . گفتیم اشکالی نداره بریم سرزمین عجایب که تا آژانس گرفتیم و رسیدیم اونجا ترافیک بود و دیر شده بود و فقط شام خوردیم برگشتیم که همینش تا ساعت 10 طول کشید. و فقط چند ده هزار تومن پول آژانس حروم شد.

شب قبلش هم 3 ساعت با خانواده توی شهر گشتیم دنبال رستوران که آخرش به این نتیجه رسیدیم پیتزا آروما بخریم بیاریم خونه.

کلی کتاب کادو گرفتم.

کلی کاغذ D:

داشتم به مناسبت ظاهر جدید یاهو! میل (Yahoo! Mail) میلم رو از آشغال خالی می کردم که حسابی گند خورده توش. یک چیز حدود 10 هزار میل رو پاک کردم. ده ها گروپ رو ازش خارج شدم. ده ها فید رو آنسابسکرایب (Unsubscribe) کردم. فولدر بندی های کذایی که مال 4 سال پیش بود رو درست کردم. و این وسط به میل باحالی بر خوردم.

میل تبریک تولدم توی سال 2007 که خواهرم فرستاده که دقیقا بعد از کپی گرفتن ازش پاک شد! (این یاهو هنوزم اینقدر باگ داره حال آدمو بهم می زنه) و دعا می کنم که هنوز توی کلیپبورد (Clipboard) مونده باشه:

عنوانش این بود: Ali cheghadr pahat boo mide!

saaaaaaaaaalaaaaaaaaam!
 
..
..
..
..
(khob az khodam bepors inja chi barat arezu kardam)
 
 
alirezaaaaaaaaaaaaaaaaaaye gol!!
tavallodet mobaRraaaaaaaaaaaaaaaaaak!!!
 
hala ghiafamun jeddi mishe .. uhum uhum ..
bebakhshid ostad! shoma nazaretun raje' be inke ye saal bozorgtar shodin chie?? maghzetun hamun ghadr munde??
 
alan hesset chie han???? inja beneVis:
............................................................................................................................................................ 
............................................................................................................................................................
............................................................................................................................................................
............................................................................................................................................................ 
............................................................................................................................................................
heH! rafTi sare kar???
alireza chand nafaro da'vat kardam bian barat happy birthday bekhunan
 
 boro bebineshun:
 
khodafezzzzzzzzzzzzzzzzzzzz ta tavallode sAle baad .. (hamun moghe ke sibil dar avorDi)

یادش بخیر اون موقع ایران نبودیم. 12 سالم تموم شده بود می رفتم تو 13. یادش بخیر بچه بودیم. چه دورانی بود. البته این رو بگم من جزو معدود کسانی هستم که غصه ی گذشتن کودکی رو نمی خورم. چون الان وضعم بهتر از کودکیمه.

---

علیرضا، دیوونه 16 سالت تموم شده رفتی تو 17 سال. 17 سالته خره! هنوز همون علیرضای 15 ساله موندی. تا کی می خوای 15 سالت باشه؟ بزرگ شو.

باورم نمیشه که 17 شدم. یعنی یکی پایین تر از همون 18. وای. زود گذشت. معمولا سال های من زود نمی گذشت اما امسال زود گذشت.

همه چیز رو مرور می کنم. تولد سال پیشم. دوچرخه. شریف. پارک پردیسان. اینترنت. کلوب. هادی جاویدی. ماه رمضون. سپهر تهرانی. فروم پایه. آقا سلطان. محرّم. احسان. مصطفی. شب یلدا. امتحانات. مرآت. اون شبی که رفتم مو هامو کوتاه کنم و بعدش پیچوندم. چت. مرآت. اون همه پستی بلندی. برف. اون برف بازی بزرگ .،،،. بالا و پایین هایی که پیش اومد. خدا. تغییر. مرآت 2. 35 میلیمتر. اسفند 89. عید. توچال. تولد امسالم...

و کاش بعد از این اسم باز هم تغییر باشه!

تاپیک های مهمی که یادم اومد توی این یک سال. به ترتیب. هر کدومش ساعت ها قصه داره. هر کی خواست بدونه خصوصی مراجعه کنه اگه خواستم می گم بهش.

---

با انسان جدیدی آشنا شدم. که تنها چیزی که می تونم بگم اینه که قیافش بو میده. بوی عطر. اولین باز زمانی دیدمش تو پیاده رو ولو شده بودم و دیدم از پارکینگ روبرویی یک کیا کارنز سفید در اومد و من راننده رو می شناختم. حس خوبی به من میده. با اینکه شاید قبلا از یک همچین شخصی بدم میومد اما این دفعه او را دوست دارم!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |