دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

.:هو الغفار:.

سلام به همه بینندگان، همون خوانندگان گل وبلاگم. امیدوارم حالتون خوب باشه. قبل از شروع خوندن ادامه این مطلب برام دعا کن. کار سختی در پیش دارم. بسیار بسیار سخت.

خوب،

امروز ظهر از مدرسه اومدم خونه. بدو بدو حاظر شدم که برم دوچرخه سواری. تا ساعت ۴ ول چرخیدم و با خواهرام حرفیدم و بالاخره ۴ و نیم رفتم پایین. چرخ جلوم پنچری خفیف داره که روزی حدود 5psi باد خالی می کنه. با تلمبه ی فسقلی ای که من دارم باید 50 بار بزنی تا 5psi رو پر کنه. اومدم دیدم بعله، چرخ جلو فشارش شده 40psi و عقب هم 55. حدود 170 180 تا تلمب زدم تا تونستم به یک فشار قابل قبول برسونمشون که بعدش هم تلمبه اینقدر داغ کرده بود بوی سوختنی می داد هم دست های من داشت می بست...

خوب حالا از این مسائل روزانه گذشته حالت چطوره؟

ببین دعا کن ها! هم برای خودم که یک تحقیق بزرگ در پیش دارم و یک تغییر بزرگ. هم برای یکی از بهترین دوست هام (س ت) که براش مشکلی پیش اومده بود. (کس دیگه ای آگهی دعا نداره؟ 5 تومن میشه! نیشخند )

بقیش هم بمونه برا بعد...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳۱ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۸ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هو الرحمان:.

پسر بچه کنار پنجره داشت بازی می کرد، پرنده ای را دید که روی تیر چراغ برق نشست. گفت کاش من هم می توانستم پرواز کنم.

پرنده ای داشت به دنبال غذا می گشت. روی تیر چراغ برقی نشست. پسر بچه ای را دید پشت پنجره ی خانه ای که داشت بازی می کرد. گفت کاش من هم آشیانه ای مثل او داشتم

((علیرضا تارا))

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٢ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

تغییر قالب و تغییر عنوان وبلاگ، در دست ساخت! به زودی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٠ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هو الرحمان:.

سلام!

اوه! اصلا نمی دونید چی شدم ها. فکر کنید علیرضا تارا که جمعه به مکتب می رفت نشسته داره تعطیلات عید درس می خونه. واقعا ظهور امام زمان نزدیک داره میشه. آخر الزمان داره میشه! نیشخند

آره دیگه! بقیه بچه ها هم بجنبن که رتبه ١ پایه رو کم کم باید بشناسن. تازه آقا سلطان هم خواب دیده رتبه ۵ ام شدم.

حالا از این ها گذشته خفن زدم تو خط دوچرخه و کلی تکنیک باحال یاد گرفتم و دارم کلی ورزش می کنم. هر روز صبح می رم ٢ ساعت دوچرخه سواری.

قیافم! یعنی تا امروز صبح به گفته ی خواهرم مثل این انیمیشن های پشه که پیف پاف می زنن شدم http://forumsextreme.com/images/sSc_faint.gif مو ها داغون، بلند. اصلا حالت نمی گرفت. هر کدوم به یک سمت (حتی بالا). صورت پر از جوش. کلا هم قیافم داغون هست. چه شود! امروز رفتم مو ها رو سر و سامون دادم. یکم قابل تحمل تر شدم. البته هنوز اونقدر اعتماد به نفس دارم که برم جلو آینه بگم عجب آدم خوش تیپی. http://forumsextreme.com/images/sHa_sarcasticlol.gif

تصمیم که گرفته بودم اما بیشتر تصمیم گرفتم با مردم خودمونی شم. برای همین می خوام پاتوق هامو با افراد تلپ اونجا آشنا شم. اول می خوام از نگهبان هاش شروع کنم. داشتم فکر می کردم برم بگم آقا خسته نباشین. چند بار که اومدم بگم کم کم شناخته می شم. بعد داشتم فکر می کردم چی صدا کنم هر کسیو دیدم. بعضیا می گن جوون. مثلا می گن خسته نباشی جوون یا جوون خیابون فلان از کجا می ره؟ که زشته به بزرگ ترم بگم جوون. آقا سلطان می گفت رئیس! زیاد جذابیتی نداره. بگم داداش چطوره؟ نه، پر رو می شم. کم کم داشتم کلمات رو تو زهنم دوره می کردم که خسته شدم. جوون، خوش تیپ، داداش، رئیس، آقا، هو، یارو...

آها! با یکی هم آشنا شدم که نمی گم. اسم مستعارش محسن هست!http://forumsextreme.com/images/sHa_yeslol.gif

دیگه چی بگم؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٠ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هو الرحمان:.

سلام، هیچی ندارم بگم. حسش نیستا! رفتیم سفر. جا هایی که دیدنی رفتیم نائین بود و خور و جزیره قشم. وسط هاش هم کلی چیز میز دیدیم.

برای اولین بار در عمرم رفتم خرید و یکم مزه ی خرید رو چشیدم. و کلی هم خرید کردم (یک سال بود ٣ تا شلوار فقط داشتم :))‌  )

و چیز جالب ای بود که دیروز صبح ساعت ٧ از قسم راه افتادیم و ساعت ١ تهران بودیم. ایول راننده (بابا و مامانم) . حالا وقتی بابام بره خلافی بگیره می فهمیم چیکار کردیم. چون جاده قم ،‌تهران رو بابام جلو دوربین ها ١۵٠ می رفت.

آها گفتم ١۵٠. فرصتی شد در کویر نمک ١۴٠ تا رفتم. و در کویر و رمل و این جور جا ها کمی دریفت رفتم. البته بابام کلی گفت نکن از این کارا و ماشین ما سنگینه از این کارا نباید باهاش بکنی و کو گوش شنوا؟ برن اوت هم کردم تازه. البته فقط در حد ۵ ثانیه. دونات هم تا اومدم بزنم بابام سرکوبم کرد.

صبر کنید یکم دقیق تعریف کنم، اون چند روز خیلی ماشین زیر دست من بود. از تو پارکینگ و اینا فقط خودم در میاوردم. تو کویر نمک هم کلی حال کرده بودم و اینا. توی رمل ها داشتم عکس می گفتم از کویر زیبا که دیدم ماشین های پارک شده ٢ تا شون راه افتادن. بابام پیاده شد علامت داد که بیام. راه زیاد بود و دمپایی به پا بود. می دوییدی آروم تر می رفتی. کلی زور زدم و وسط راه دیدم بابام راه افتاد. رفت یکم تو کویر سرعت رفت و من رفتم پایین دوباره اومدم بالا دیدم داره میاد یک جایی که می تونم به ماشین برسم. بدو بدو. بابا نگه داشت گفت از روی خاک برو روی رمل های ارتفاع کم فقط وای نستا که ماشین میره تو گیر می کنه. گفتم ها؟ بابام گفت بشین یک بار برم یاد بگیر. رفت. من اومدم نشستم پشت رول. کمر بند! همه حاضرن؟ (مامان و بابام تو ماشین بودن) دنده رو از روی D گذاشتم روی تیپ ترونیک. ESP Off ! روی خاک نباید تند می رفتم فقط یکم شتاب گرفتم که موتور 3300 سی سی یکم خودشو نشون بده. 180 درجه رو ملایم دور زدم رو به رمل ها. دنده 2 ! گازززززززز. با زاویه رفتم روی رمل ها چپ رو گرفتم ماشین لیز خورد بعد راست رو گرفتم که دریفت شه. گاز رو هم ول نمی کردم. حرکت بسیار زیبا بود. لیز خوردن ماشین لذتی داره که نگو! مامانم فکر کرد کنترل رو از دست دادم اما خوب همه چیز تحت کنترل بود. بعدش که نفس های حبس شده دوباره نفس کشیدن، به مامانم گفتم. این همه کن بلاک کن بلاک می کنم الکی نیست که. ما اینیم دیگه (چشمک) . (ولی حیف ماشنمون ترمز دستی نداره وگرنه حالی می دادم ها! ) . اه چقدر حرف زدم. خلاصه کنم بعدش هم چند نفز دیگه رو سوار کردم بدون بابا رفتیم کلی دور تر و این دفعه وحشی تر رفتم همون حرکت رو به اضافه برن اوت 5 ثانیه ای که اون هم شانسی شد (ترمز پارکینگ روشن بود، گاز دادم دیدم همه جا خاک شد!)

و...

خوب دیگه چه خبر؟ خوبی؟

حوصله نوشتن ندارم دیگه...

عید همه مبارک

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٦ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |