دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

عکس ها رو تونی لینک زیر آپلود کردم:

 

http://artara74.persiangig.com/Mount%20Tochal

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۳ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام،

دیروز بزرگ ترین تجربه کوه نوردی، بیرون رفتن و جزو بزرگ ترین کار هایی که کردم رو انجام دادم.

صبح ساعت ۵ پا شدم و تا ساعت ۶ توچال بودم. با چند تا از دوستان به مقصد ایستگاه ۵ حرکت کردیم. در حالی که من تا حالا پام رو از ایستگاه ٢ اونور تر نذاشته بودم. رفتیم و رفتیم و رفتیم و من یادم اومد که یادم رفت پول بیارم. ۴ دفر بودیم که روی هم ٢٠ هزار تومن داشتیم. خوب به ایستگاه ٢ رسیدیم و صبحانه خوردیم و بسی لذت بردیم.

ادامه دادیم و به ایستگاه ۵ رسیدیم و کلی افتخار کردیم که تا ایستگاه ۵ اومدیم.و حدود ١٠ کیلومتر کوه نوردی کردیم.

به توصیه یکی از دوستان (که سر بر تنش مباد) قرار شد بریم شیر پلا.

رفتیم و رفتیم و رفتیم و این دوستمون هی می گفت پشت همین تنگه ست. یک جایی رسیدیم به دره ارس که ساعت ٢ بود. من می گفتم که از مسیر اوسون بریم و دوستام می گفتن بریم شیر پلا. این ها اصلا عقل نداشتند . مشکل این بود که از مسیر شیر پلا به تاریکی می خوردیم.

بالاخره چون من تک بودم با این دوستان رفتیم شیر پلا که جای چرتی بود و هیچی نداشت و حالا بدبختی راه برگشت بود که خیلی هیجان انگیز بود اولاش اما بعدش افتضاح بود.

و بالاخره تا ساعت 6 رسیدیم دربند و ساعت 7 رسیدیم به شهر (دلم برای تهران تنگ شده بود) و تا میدون تجریش پیاده رفتیم.

مسیر حرکت از این قراره:

 http://tehranpic.net/images/lla6913o268dixk8uz41.jpg

13 ساعت طول کشید کوه نوردیمون و حدود 30 کیلومتر کوه نوردی کردیم.

عکس ها هم به زودی می زارم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

امروز کلا عصبانی بودم.

اول بخاطر امتحان ریاضی، که همش بخاطر یک مسئله چرت استرس شدیدی گرفتم (من کلا استرس نمی گیرم) و کل تمرکزم رو از دست دادم و گند زدم تو امتحان. من که همیشه ریاضیم عالی بود.اصلا برام مهم نیست که نمرم چند میشه، مشکلم این بود که اصلا مغزم کار نمی کرد. من رسما آبروم میره اگه کامل نشم.

بعد یکم که آروم شدم بعد امتحان من دل رو زدم به دریا و گفتم الکامپ برم شلوغه و اینا موندم با بچه ها کانتر بزنیم تو مدرسه که کاش نمی یومدم اصلا.

از طرفی تمام کانتر ها خراب بود و دونه دونه باید می رفتی درست می کردی. حالا مگه درست می شد؟ هیچی دیگه 2 ساعت تمام فقط داشتم کار بچه ها رو راه مینداختم.حالا بعضیا هی شاخ شده بودن تو کانتر دلم می خواست بشینم یه 2 دست همشونو بخورم ولی اصلا نمی شد. چند تا از بچه ها طلبکار هم بودن انگار من وظیفمه بیام کانتر کامپیوتراشونو درست کنم. آخه من چه صفتی می تونم روی مسدول سایتمون بزارم؟ می گم چرا نمی زارین فایل Setup اجرا کنیم می گه کامپیوترا ویروسی می شه. حالم شدیدا گرفته شد. ایشالا زندگیش ویروسی شه!

بعد مدرسه تا رسیدم خونه شد ساعت 2 که حالا بابا اومده از الکامپ تعریف می کنه و من هرس می خورم که چرا نرفتم. البته مشکل روز بندی الکامپ هم بود. الان که فکر می کنم می بینم یک جورایی کار خوبی کردم نرفتم چون امروز کلا اعصاب نداشتم و الکامپ هم شلووووغ! بعد میومدم خونه دیگه مغزم منفجر می شد.

---

گذشته از این حرفا خیلی وقت بود وبلاگمو آپ نکرده بودم. من هر روز توی ذهنم چیز های رو که می خوام بنویسم رو می نویسم بعد می شینم پای کامپیوتر پشیمون می شم بنویسم. کلی اتفاقات افتاده که من اصلا نمی تونم توی وبلاگم بنویسم.

---

وضع مدرسه که افتضاحه. بدم میاد از 2 رویی. اما 1 رو بودنم مساویه با مرگم. اما بهتره بمیرم تا 2 رو باشم.

بعضی وقتا دوست دارم فریاد بزنم بگم آقا سلطان من اونی که فکر می کنید نیستم. من یک دروغ گو هستم!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٠ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

امتحانای میان ترم داره شروع میشه. محتاجم به دعا نیشخند

 

پ.ن: ببخشید که آپ نمی کنم. اما نمی خوام دوباره بیوفتم رو خط آپ کردن.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٤ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |