دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

سلام، بعد از مدت ها اومدم آپ کنم.

دیروز دوباره دیوونگی های همیشگی زد به سرم و دوچرخه ام که رکاب نداره رو از خونمون (شهرک غرب)‌ تا میدون توحید بردم. بدون رکاب! رفتم تعمیرگاه و گفتن که بسته و یک جا دیگه ٢ کوچه بالاترو گفت برو. رفتم گفت که نمی دونه دقیقا مشکل از چیه و باید تست کنه. یک پیچ گذاشت که موقت بتونم باهاش برم (منظور از موقت خیلی کمه)‌. دیگه سوار دوچرخه شدم اما نمی دونم چرا خیلی انرییم زیاد بود. دیدم که اینقدر جون دارم پس تا خونمون با دوچرخه برم. تا پارک پردیسان با دوچرخه اومدم و اون مدت موقت تموم شد و رکاب دوباره در اومد. خوب، از میدون صنعت تا خونمون رو همه دوچرخه به دست اومدم. البته هنوز رکورد سال پیشم رو نشکوندم. رکورد سال پیشم این طوریه که از خونمون تا گیشا رو با تاکسی رفتم. از گیشا تا پارک لاله رو پیاده رفتم. اونجا نمایشگاه عکاسی بود که کلی توش چرخیدم و بعدش که اومدم بیرون دیدم مسابقات دوچرخه سواریه و ٢ ساعت سرپا عکاسی کردم. بعدش هم پیاده تا خونمون اومدم. بالاخره دیوونگیه دیگه . هر کسی یک جوری دیوونست. منم این طوری نیشخند

---

نمی دونم چجوری شروع کنم. چند وقته یک نفر که احساس می کنم دید انتقادی داره به زندگیم اضافه شده. بعضی از پشم ها و رفتار ها نشون می ده که طرف داره شدیدا انتقادی به آدم نگاه می کنه و تا اشتباهی ازت سر می زنه بهت می گه. این جور آدم ها رو دوست ندارم. چرا باید ببینی کسی که روبروته چه اشتباهی می کنه؟

چند وقت پیش یکی ازم پرسید نظرت در مورد من چیه؟ کلی نکته مثبت گفتم و گفت خوب بدی هام چیه؟ گفتم من اصلا به بدی های دوستام زیاد کاری ندارم.

اگه از کسی بدی ای دیدی برو حودتو ببین که سرشار از بدی هستی بعد ببین چه دوست خوبی داری! این طوری راحت می تونی فراموش کنی. چرا باید جوری نگاه کنی که اگه اشتباهی از کسی دیدی یک چراغش رو خاموش کنی؟

می دونم اصلا نتونستم موضوع توی ذهنم رو خوب بگم.

---

توی نمایشگاه رسانه های دیجیتال یک جاییش یک راهرو تونل مانندی هست که اولش با عکس شهدا و یک سری صحنه از جنگ و اینا شروع شده. اگه رفتی اونجا و راهرو رو تا آخر ادامه دادی و همه چیز رو دیدی و ... لعنت خدا بر همه طراحان اون صحنه های آخر.

---

نمی دونم یک جنگ نرمی مثل اینکه داره شروع میشه که نا خواسته واردش شدم. فقط می تونم بگم بدبخت شدم.

دارم کم کم خودمو آماده می کنم که فروم دورمون رو که شروع کردم رو تحویل یکی بدم و از مدیریتش کناره گیری کنم. دیگه دارم خسته می شم!

---

بچه بودم یکی گفت زمانی می رسه که حق رو از باطل نمیشه تشخیص داد. تو دلم خندیدم و گفتم حق که خیلی تبلوی. الان می فهمم. فقط یک چیز می تونم بگم. در حال حاظر هیچ حقی وجود نداره. خودم به تنهایی باید برم سراغ حق!

---

در آخر یک چیز! کسی در مورد مطالب این پست رو در رو باهام حرف نزنه.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۳ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام!

خوب دیگه با این که باورم نمی شد اما من هم جزو درس خون ها شدم {#emotions_dlg.e28} (البته هنوز نه!). همین دیگه... کمتر این طرفا پیدام میشه! وبلاگ رو هم دیر به دیر (ماهی یک بار، شاید) آپ می کنم. کاری دارید یاهو میام (آیدی: artara74) و همچنین فیس بوک هم میام! (تو این یکی هر کسی رو اد نمی کنم) . در هر صورت دعا کنید برام، دعا کنید MIT قبول شم که شاید تونستم دانشگاه آزاد دهات قبول شم خنده (شوخی کردم من از MIT کوتاه نمیام).

همتون رو دوس دارم!

بای بای

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٠ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

اول مهر، اه اه اه. واقعا افتضاح بود نیشخند (همین دیگه، مشکل اینه که معلم راهنمام میاد اینجا رو می خونه نمی شه فحش داد) .

اولش که با کلی تاخیر رفتیم نماز خونه و بخش اول که هر کی اومد حرفی زد و در رابطه با برنامه های مدرسه و ... که خوب بود. و بعد زنگ تفریحی که قرار بود پذیرایی داشته باشه. بعد رفتیم نماز خونه و در مورد اردو جهادی اومدند و حرف زدند و تا یک ساعت اول قابل تحمل بود ولی بعدش که کم کم هم پا هام داشت خشک می شد و خواب می رفت، گرسنه بودم شدید، دستشویی هم داشتم و حالا بیا و خبر بدن که یک ساعت دیگه هم تو نمازخونه ایم کلافهو یک ساعت بعدش رو اصلا هیچ چیز گوش ندادم و فقط تو دلم فحش می دادم و روم نمی شد از نمازخونه برم بیرون. بعدش هم که خوش گذشت.

ببخشید اینقدر مختصر توضیح می دم چون اینقدر رو زمین نشستم کمرم نصف شد و اصلا نای نوشتن ندارم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |