دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

سکانس اول:

امروز صبح ساعت 4 و نیم ساعت موبایلم زنگ زد. پا شدم و کیفم رو جمع کردم و پیش به سوی توچال! (با آژانس)

سکانس دوم:

سر راه آژانس محمد رو برداشتیم و رسیدیم. و شروع کردیم به رفتن. مشکل بزرگی که ما داشتیم کندیمون بود. یعنی می رفتیم بعد که وای می ستادیم یک ربع می نشستیم حرف می زدیم. بالاخره هر جوری بود تا ساعت 8 بر فراز ایستگاه 2 به شهر می نگریستیم (عجب جمله ای شد :دی)

سکانس سوم:

چای - نیمرو - چای . خوب هیچ چیز مثل چای اون بالا نمی چسبه. جالب بود که کلا هیچ کی نبود. همون کافه تریایی که جمعه ها سرش دعوا بود فقط یک نفر دیگه جز ما بود. حدود 45 دقیقه نشسته بودیم چرت و پرت می گفتیم و محمد یکم با دوربینم ور رفت. ببینم می تونم راضیش کنم یک دی90 بگیره یا نه؟!!!

سکانس چهارم:

از راه میان بر پایین اومدیم که کلی هم وایستادیم عکس گرفتیم همون جایی که دفعه پیش وایستادیم عکس گرفتیم. البته دفعه قبل همش محمد عکس می گرفت این دفعه نشوندمش اونجا و همش خودم عکس گرفتم. دیدیم منابع آبمون تموم شده و 2 راه داشتیم . یکی اینکه بریم پایین ایستگاه یک آبی چیزی پیدا کنیم. دو اینکه برگردیم بالا جای چشمه آب بخوریم. خوب برگشتیم بالا و رفتیم چشمه و کلی خودمون رو با آب چشمه خیس کردیم. من زیاد حس آب نداشتم اما محمد کلا کلش رو کرد زیر آب. البته این آب که می گم آب جاری از لوله بود. رفتیم به سمت ایستگاه یک و وسط راه رفتیم به نزدیک ترین قسمت به تله کابین که اگه می پریدی کلت می خورد به تله کابین و دیدیم یک سری بچه مدرسه ای توی تله کابین ها متوالی هستند و اونا سکلک در می آوردن از توی تله کابین و ما عکس می گرفتیم. رسیدیم ایستگاه یک و با اتوبوس تا ژرکینگ رفتیم.

سکانس پنجم:

این قسمت بد ترین قسمتشه! پیاده از توچال تا خونه. دیگه همچین غلطی نمی کنم. ما 12 راه افتادیم از توچال و من 3 خونه بودم. در آخر راه تبدیل به جنازه شده بودم زیر آفتاب داغ. دیگه ز هر چی سر پایینیه متنفرم.

 

خوب. عکس ها رو هم فردا که کامپیوتر خریدم قلب می زارم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۳٠ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

امشب بعد سال ها شلوارک پوشیدم. آخه من خودم زیاد خوشم نمیاد ولی مادر بزرگم از مالزی خریده بود و فوق العاده بود.

تا ساعت 1 و ربع (صبح) داشتم با کامپیوتر کار می کردم.

بعد رفتم به رخت خواب و موبایل رو ورداشتم و چک های موبایل رو هم کردم (فیس بوک، مسنجر،...) و دیدم خوابم نمی بره، نشستم وب گردی با موبایل. 1 و نیم شد که موبایل رو لاک کردم و انداختم پایین تخت و سعی کردم بخوابم.

از خواب پریدم. کی خوابیدم؟ اما می دونستم بیش از 2 دقیقه نشده که خوابیدم. ساق پام می خوارید. خاروندم. وقت گیر آوردی واسه خواروندن ما رو بیدار می کنی؟ یهو پام قلقلکش اومد! اززانو تا مچ. چون خوابم میومد و مغزم درست کار نمی کرد کلی فکر کردم و بالا پایین کردم که احتمالا یک حشره بوده. پشه؟ نه بزرگ تر بود. چی پس؟ احتمالا سوسک بوده! چی؟ خودم تعجب کردم که فکر کردم سوسک بوده. با سرعتی باور نکردنی پا شدم و چراغو روشن کردم دیدم یک سوسک، نه ببخشید خر سوسک (طولش به اندازه 4 تا کلید کیبورد بود، معیار دیگه ای برای اندازه گیری در دست ندارم) داره رو دیوار قدم می زنه. پرواز کرد به سمت من. سرمو دزدیدم و در همون حال در رو باز کردم و رفتم بیرون.

یک پیف پاف داشتیم که خیلی توپ بود و 2 سوته می کشت. پیداش کردم و رفتم توی اتاق. سوسکه! آقا سوسکه! آهای. کوشی. جون مادرت بیا بیرون خواب ندارم. بیا بکشمت حوصله ندارم. هوی.

هر جا که دیدم تکون دادم که شاید اونجا باشه بپره. نا امید پتو و بالش رو از اتاق آوردم بیرون که صدایی اومد. صدای ورق. چه سوسک درس خونی! از لای ورق های اونور اتاق زد بیرون و رفت به سمت پنجره. سوسک کش رو به سمتش نشونه گرفتم (از اون ور اتاق) و وقتی زدم دیدم نمی رسه بهش. پشت پرده قایم شده بود. چه کنم چه نکنم پیف پافو زیر پرده با فشار زدم و اومدم عقب. لنگان لنگان اومد بیرون و دوباره مورد عنایت پیف پاف قرارش دادم. پررو باز هم راه می رفت. روی فرش اومد و من باز زدمش. و راهش رو به سمت زیر تخت تغییر مسیر داد و الان هم احتمالا یک جایی زیر تخت داره دنبال ازرائیل می گرده.

پشت سر مرده حرف بزن بده ولی سوسکه عوضی خواب ما رو دوباره از چشمانمان برد. این هم از شانس شلوارک جدید ما! حالا خر بیار و باقالی بار کن (یعنی یک کاری کن من دوباره بخوابم)

ساعت 2 و نیم صبح

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٩ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

کلی با خودم بالا و پایین کردم که بنویسم یا نه!؟ شصت خط نوشتم. بعد...

Ctrl + A ، Delete

اه ه ه ه ه ه ه

---

تا امروز ظهر حالم خوب نبود. نمی دونم چرا اینقدر آدم فضول هست.

تا میگی حالم خوب نیست چرا؟ و چجور؟ و کی؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱۸ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام.

دیروز بابا از آلمان برگشتhttp://www.forumsextreme.com/images/sHa_yay.gif

و از اونجایی که قرار بود برام ساعت بخره من بی صبرانه چشمم به چمدون بود .

بالاخره باز شد و همه چیز های دیگه یک طرف. ساعت یک طرف. اول که ساعت رو دیدم اون چیزی که فکر می کردم نبود. بابا یک پیشنهاد داد گفت من این ساعت رو بر می دارم و تو برو یک ساعت دیگه بخر. من هم دو دل بودم. رفتم یکم دیگه ساعت دیدم. تصمیم گرفتم یکی دیگه بگیرم که نمی دونم چی شد. وجدانم نذاشت. یهو ساعته تو دلم جا باز کرد و گفتم فقط همین ساعته که بابا خریده .

http://img4.uhrcenter.com/de/zoom/thumb.htm?img=03204321787_1&size=xlsmall

دیگه چی بگم؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٩ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

چند وقتیه رشد رو خیلی محسوس توی خودم احساس می کنم. منظورم رشد عقلیه.

وقتی به کار هایی که سال پیش می کردم فکر می کنم خیلی خندم می گیره. عجب مشنگی بودما!

حالا سال پیش یک چیزی من هر ماه، ماه قبلمو محکوم می کنم که فلان کارم درست نبوده و اینا! یا عجب کار ضایعی کردم و از این حرفا...

اون طوری که خودم برآورد کردم من از 13 سالگی رشد عقلیم شروع شد :دی قبلش بی عقل نبودما. منظورم اینا که منحنی رشد عقلیم به سمت بالا رفته و معادلش درجه 2 شده.

از لحاظ ضاحری هم خال خالی شدم (جوش). ریختم ریخته به هم.

همین دیگه! پنچری دوشچرخم رو هم گرفتم. چرا دروغ میگی تو عرضه پنچر گیری داری؟ خوب باشه تیوپش رو عوض کردمکه اولین تجربه تعویض تیوپ چرخ عقب بود که پدرم رو در آورد.

ظهر ها اگه بچه ها باشن که می رم کوچه. اگه نباشن یا حس کوچه نباشه با محمد (خلاقی) می رم پارک آبشار دوچرخه سواری. اگه محمد هم نباشه تنهایی تو خیابون با دوچرخه می گردم. (آخه تنهایی برم پارک آبشار برام حرف در میارن :دی)

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٦ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

ببخشید اپ نمی کنم. اصلا حوصله ندارم و همچنین چیزی برای نوشتن نیست ! آه ه ه

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٦ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |