دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

.:هو الرحمان:.

کلی داشتم فکر می کردم چیکار کنم. بارون اومده بود نمی شد رفت دوچرخه. آخرش دل رو به دریا زدم گفتم برو بیرون بگرد واس خودت.

رفتم بیرون پایین رسیدم یادم افتاد کلید بر نداشتم (لازم میشه بالاخره). اومدم بالا برداشتم. رفتم. میدون کوثر که رسیدم ابر ها زیبا بودن خواستم عکس بگیرم، اوهو! مموری توی دوربین نیست. ٢ باره بدو بدو رفتم خونه و برگشتم عکس گرفتم.

http://artara742.persiangig.com/DSC_0277%20R.jpg

بعد دیدم آفتاب داره غروب می کنه. دویدوم به سمت پل هوایی که حدود ۵٠٠ متر بالاتر بود. توی راه یهو دیدم سبکم! دیدم موبایلم نیس. واااااای!

کل زمین رو متر کردم. از تمام پیر مرد ها پرسیدم، زنگ زدم به موبایلم که خاموش بود. گفتم رفته دیگه! افتاده و برداشتن! باز هم زمین رو متر کردم کل مسیر رو از آخرین باری که موبایل دستم بود. نبود که نبود! رفتم خونه. داشتم سرچ می زدم که چکار باید کرد و اینا... یهو یکی زنگ زد یه حسی بهم گفت موبایلم پیدا شده این زنگیده که بگه موبایلتون پیدا شده. زنگ زد، سلام ببخشید موبایل گم کردین و اینا... رفتم موبایلو گرفتم. خدا رو شکر! از همون جا دوباره به الافی ادامه دادم و رفتم پل هوایی! به به توی این مدت که این جا سر نزدم پاتوق دیگران هم شده. یکی وایستاده بود داشت با موبایلش حرف می زد! یکی دیگه هم ته پل هوایی تکیه داده بود سیگار می کشید. اه! سیگار. خوب منم اینقدر اونجا وایستادم تا روشون کم شه برن! رفتن. یکم عکس گرفتم و اومدم پایین. رفتم پارک آبشار. شب، زیر بارون خلوت خلوت بود. رفتم زیر یک درخت دراز کشیدم. پارک آبشار. چه خاطراتی که اینجا نداشتم. با محمد،‌اینجا تلپ بودیم. تاب بازی هامون. اسکیت. KHT . زن های تخیلی! رویا های محمد. آهنگ های من. باز هم تاب بازی به انواع حالت. آب بازی... 2 سال پیش بودا! چه زود گذشت.

برگشتم اومدم خونه دیگه!

حالم خوبه. خوشحال هم هستم! دو نقطه دی!

تو کل اون مدت داشتم آهنگ گوش می دادم. اینکه موبایل افتاد نفهمیدم هم به خاطر صدای بلند موسیقی بود.

اما جدا خوابم درست شد ها! چند شب پیش خواب دیدم دارم روی دست هام به طوری که پا هام از پشت روی هوا به صورت 90 درجه زمین هست می دوم. با دست هام. مثل یوز پلنگ می دویدو. ساعت 1 صبح بود. موبایلم از جیبم افتاد موقع 2 دسته دوییدن. اومدم بردارم یکی پشتم داشت می دووید دنبالم برداشتش. بعد دوییوم دنبالش رفتیم توی یک پارک. یکم زد و خورد شد آخرش موبایلو گرفتم.

دقیقا روز بعد از این خواب توی دفاعی یک تمرینی داد که یکی پا هامونو از پشت بگیره و ما با دست راه بریم. دقیقا حس همون خواب بود.

بعدش گفتم حتما موبایلمم می دزدن دیگه.

امروز دقیقا موبایلم توی پارک افتاد زمین...

عجب!

100 مگابایت پرشین گیگم هم پر شد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هو الرحمان:.

سلام،

استراتژی عوض شد.

عزاداری نمی کنم! مگه مرض دارم غمگین باشم؟

خوشحال نیستم اما شادم!

منتظرم تکلیفم معلوم بشه. هر چی شد با خوشحالی دنبالشو می گیرم و میرم...

دیگه تو این چند وقت اینقدر بالا و پایین شدم دیگه حوصله ی دردسر ندارم. هر چی شد ازش لذت می برم.

یه چیزی که همیشه بهش عمل می کنم و جملشو هم به خیلیا می گم اینه که اتفاقیه که افتاده، می تونی ناراحت باشی و می تونی خوشحال. جفتش هم هیچ فرقی به حال اتفاق نمی کنه (البته اگه غیر قابل بازگشت باشه). من هم از آخرین توانم استفاده می کنم و بعدش می شینم لذت می برم از زندگیم.

---

امروز صبح پا شدم. خیلی وقت بود طراوت صبحگاهی رو حس نکرده بودم. پا شدم. با لذت چایم رو خوردم. صبحانه ام رو خوردم. با لذت رفتم مدرسه. با لذت سر کلاس بودم.

چون دیگه فکرم مال خودم بود. خیلی وقت بود خیلی چیز ها رو احساس نکرده بودم. همین که امسال از برف و بارونی که اومد هیچ لذتی نبردم واسه همین بود. فکرم مال خودم نبود. الان همه چیزم دست خودمه. زندونی نبودم که بگم آزاد شدم. اما درگیر بودم. و الان، آزاد.

البته الان چون با یادآوری چند تا از دوستان توی مدرسه در مورد اتفاقات، یکم حالم گرفته شده.

ولی در درون شاداب و سرحال و با طراوت و سر زنده ام . فقط خوشحال رو نیستم که اون هم به زودی اتفاق میوفته.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هو الرحمان:.

سلام،

حوصله توضیح دادن ندارم.

ایشالا که خیره!

مشکل اینجاست که صورت مسئله پاک شد. و چه نا جوانمردانه هم پاک شد.

یادش به خیر! دوران خوشی. 2 3 هفته ی اخیر خیلی خوش بودم. فکر نکنم حالا حالا ها دیگه مثل اون موقع خوش بشم.

چیزی بود که اومد، من رو تغییر داد و رفت. حالا من موندم و کلی تغییر.

فکر نکنم تا چند هفته حالم خیلی خوب بشه. می تونم خوب کنم ها! اما یه حسی می گه بزار تو عزا باشی. یکم برای خودت عزاداری کنی. تا هر جا بکشم می رم جلو بعدش سعی می کنم دوباره لبخند از صمیم قلب رو روی لب هام بیارم.

برام دعا کنید!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هوالغفار:.

سلام،

هیچ دلیل قانع کننده ای برای افسردگیم ندارم. چرا دارم! اما خوب، چکار کنم؟ فقط یکم زمان می خوام که همه چیز درست شه (فقط ٢ ٣ روز می خوام) اما نمیشه. تا میام لبخندی بزنم اتفاقی میوفته که لبخند محو میشه. جدا از لبخند های زورکی...

امروز تو اوج امیدواری زمین خوردم. توی همون قضیه غفار و اینا... که تازه خوب شده بودم ها!

همش دنبال یه اتفاقم یکم شادم کنه. دیروز رفتم سراغ ایجاد همچین اتفاقی اما نشد.

امروز سر زنگ کامپیوتر بیکار بودم. نشستم اینترنت گردی. اومدم وبلاگم. زدم آرشیو پست های اول وبلاگم رو خوندم. عجب دورانی بود!

من از اون جایی که استاد خود درمانی ام کلی دارم به خودم انرژی مثبت می دم. ولی این دل وا نمیشه. میشه ها اما حسش نیست. باید یک چیزی یهو درستش کنه.

بعد یاد اون پست قدیمیم افتادم که امروز صبح خوندم و آخرش نوشته بودم:

((برای فراموش کردن مشکلات روزانه، خواب را بخشید))

خوابم هم میاد ها! می رم بخوابم.

دعا کنید وقتی پا می شم همه چیز اوکی باشه.

ولی خوب من هنوز هم نمی دونم اون راز رو، ولی من باید بدونم. مثل بقیه راز ها نیست. در زاه همون هدف نهاییه. نمی تونم کوتاه بیام. ابن دیگه به من مربوط نیست که من بگذرم. به خدا مربوط میشه. حداقل بزار بدونم چرا! این یکیه دیگه ول کن نیستم!

دعا کنید فردا،‌پس فردا و ... برای یافتن این راز وارد بحث نشم.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هو الغفار:.

همش دنبال یک صفت از خدا بودم که باهاش نوشته های وبلاگم رو شروع کنم. نمی شد. هیچ کدوم با بقیه برام فرقی نی کرد.

امروز برای اولین یک قسمت کتاب دینی رو خوندم. که احتمالا سر کلاس چند بار خونده شده و روش بحث شده که زنگ دینی و گوش دادن به معلم؟

"آفرینش با رحمت و محبت آغاز می شد.

خدای رحمان موجودات را آفرید و رحمتش را در همه جا گستراند و فرمود :‌ ((رحمتی وسعت کل شیء - رحمتم هر چیزی را فراگرفته است)). با همین اسم "رحمان"، آدمیان را آفرید و به سعادت و کمال راهنمایی کرد.

گروهی به خدا دل سپردند و راه اطلاعت پیومودند و برخی محبت و رحمتش را از یاد بردند و راه سرپیچی پیش گرفتند. خداوند در های بازگشت را به رویشان گشود و یاد خدا را در دلشان انداخت تا شاید دوباره به سویش رو کنند. بدین گونه اسم "غفار" خود را به نمایش گذاشت."

(دین و زندگی - ٢ ، ص ١١٢)

خدا، حالا که این در رو که باز کردی، در بزرگ رحمانتو می گم. در بازگشت. همون در بزرگه. بزرگ بزرگه. همونی که دارندش اینقدر بزرگه که نمیشه توصیف کرد. یکم هم میشه بنده هاتو حل بدی؟ منظورم اینه که یکم بیشتر. اون بنده بدت هم میشه بیاد اینور؟ دلت میاد خدا؟ بنده ی خودت. بنده ای که از خودته. تو رو هم دوست داره. فقط یکم سسته اونور بمونه؟ بعد اونقدر غرق بشه که تو رو فراموش کنه؟

خدایا این روز ها خیلی ها رو دارم می بینم که اومدن دم در. می ترسم برن بیرون. خبلب ها رو هم دم در وایستادن، نمی دونم چرا هر چی می گیم نمیان اینور. با اینکه دوستت دارن.

اصلا من خودم کدوم ورم؟ من اون قدم رو برداشتم. همش یک قدم بود. نمی دونم چرا بقیه این یک قدم رو بزرگ می بینن. شاید هم تو توهم قدم برداشتنم.

ادیت: من همیشه با خدا خودمونی و لاتی حرف می زنم نیشخند نمی دونم چرا! من اصلا قصد جسارت ندارم ها. اما این جمله هه خیلی تو دلم گیر کرده "خدا یه تریپ غفار بیا!" آخیش. قضیه همون چوپانست که فکر کنم حضرت موسی بهش می گه چرا اینجوری با خدا حرف می زنی.

---

امروز بارون اومد. کلی زیر بارون بودم. کلی هم پیاده روی کردم. می دوییدم. می پریدم. قیافم هم فوق العاده داغون بود. که خوشم میاد. مو ها درب و داغون. همون کاپشن بزرگه که همش دستمو می کنم تو آستیناش و برام بزرگه. و ...

---

امروز داشتم پیاده روی می کردم یک واکسی رو دیدم (قبل بارون). پیر مرد بود. خرت و پرتی داشت. یک صندلی چوبی. یک ضبط و وسایل واکس. صدایی میومد. "یه بار،‌یه بارم دنیا رو از نگاه من ببینین، یه بار هم که شده پای صدای من بشینین..."‌ تو دلم منفجر شدم از خنده. آهنگ یاس بود. اون هم آهنگ جدیدش. خنده

توی اسباب کشی خونه عمه یک افغانیه اومده بود یخچال رو ببره تو کامیون. تو راهرو چراغ خاموش شد. بعد خودش روشن شد. اومدم بگم خودش روشن میشه، افغانیه گفت اتوماتیکه! تعجب منو میگی دهنم کف زمین بود.

نمی خوام نوشتن رو تموم کنم. می خوام باز هم بنویسم. چرت و پرت. حیف که زمان اجازه نمی ده.

دیگه چی بگم؟...

پ.ن: فعلا تا وقتی یک مشکلی حل شه (شاید سال ها طول بکشه) افسوس از هو الغفار استفاده می کنم. دعا کنید زود حل بشه. بحث مرگ و زندگیه ها! بعدش هم شاید بزارم هو الرحمان. یا شاید هم یک خصوصیت دیگه جلب کرد منو.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٧ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام.

امروز چند اسفنده؟ اصلا نمی خوام به مغزم فشار بیارم. آها! ٣ اسفنده؟

کلی نشستم متن پایین رو نوشتم. امروزمه با جرئیات کامل. مملو از ریا نیشخند:

امروز ساعت ٣:۴۵ رسیدم خونه. رفتم اتاقم لباسامو در آوردم انداختم روی صندلی. شلواری که کف زمین زیر پا هام آسفالت شده بود رو برداشتم و پوشیدم. با خودم گفتم تا کی می خوای اینقدر بی نظم باشی؟ قبل از اینکه بتونم فکرم رو ادامه بدم موضوعی که یک روزه تاپیک پر طرفدار تفکراتمه اومد جلو رفتم تو اون فکر.

رفتم برم پیش کامپیوتر دیدم پاکت بزرگ تر از حد معمول آلبوم حریص محسن چاوشی رو میزه برداشتم و جالب بود که سی دی توش بود. رفتم نشستم پای کامپیوتر ٣ برنامه اول رو که همیشه اول باز می کنم رو باز کردم. Aol , Firefox , یاهو مسنجر. امروز کامپیوترم مثل خودم سرحال بود و هر 3 تا برنامه رو با سرعت بالا آورد. یاهو تیک Invisible رو زدم و ساین این شدم. چند دقیقه ای رو صرف خوندن آف ها کردم. همیشه اول به کار هام می رسم بعد یاهو آن می شم. یاد آلبوم حریص افتادم. این موجود (سی دی) رو کجا کامپیوتر بزارم؟ آخه درایور ندارم، زیاد نیازی هم بهش ندارم که 40 تومن پول بی زبونو بدم به این خواننده که ماهی یک بار استفاده می شه. سیم های Bluray پلیر USB رو زدم به کامپیوتر. دکمشو زدم. تق! باز هم گیر کرد. یکی زدم تو سرش اومد بیرون. سی دی رو گذاشتم توش. یک چند دقیقه ای به صفحه My Computer زل زدم سی دی رو چند بار در آوردم گذاشتم نشد که نشد. این هم واسه من شاخ شده! نیشخند

رفتم سراغ یاهو. آن شدم. استتوس چی بزارم؟ آها همون تاپیک تفکراتم. صفحه های چت همه پشت سر هم باز شد و فضولان وارد کار شدند. جواب ندادم و کنار استتوسم یک علامت Busy گذاشتم که زیاد تغییری نکرد در رفتار بقیه. ار بین چنجره های چت به خود یاهو مسنجر رسیدم. به به! چه جالب این آنلاینه و سلام نداده. این دفعه اول من سلام می دم. خوب حالا چند دقیقه بریم جلو تر...

رفتم سراغ Aol ، اه، این باز فیلتر شد که. ندایی از اتاق بقلی اومد "توی کانکشن Home Network رو انتخاب کن." هر چی گشتم نبود. بیخیال. خوب این آهنگ های چاوشی رو چیکار کنم؟ فریاد زدم "مریم آهنگ های چاوشی رو میریزی روی فلش بهم بدی؟" گفت سی دی شو بیار خودت ریپ کن. رفتم. ویندوز ویستاش که بالا نیومد. رفتیم سراغ اوبونتو. کلی گشتم که چجوری ریپ می کنه و پدرم در اومد. یک سری فحش به مایکروسافت دادم که با این ویندوز کذاییش ما رو گرفتار کرده و دیگه راهی جز ویندوزی موندن ندارم چون 10 ساله با این سیستم کار می کنم. کلی فحش هم به اوبونتو که چرا سیستم ظاهریش مثل ویندوز نیست. رفتم سراغ لپ تاپ زهرا. با سرعت بالا ریپ کردم (با اینکه مدیا پلیرش کلی طول کشید بالا بیاد) . رفتم پای کامپیوتر، آهنگ ها رو ریختم. دونه دونه تایتل و آرتیست و آلبومشون رو درست کردم و هم زمان هم چت می کردم. گذشت و گذشت و گذشت دیدم ساعت 5:30 شده. تصمیم گرفتم پاشم دیگه خیر سرم فردا 2 تا امتحان دارم. امروز که همه امتحانارو گند زدم. (فدا سرت، پشیمون نیستم)

خداحافظی کردم از دوستان آنلاین و رفتم فیس بوک آپ کنم که چند روزیه کمتر می رم توش. این وسط یک سری اتفاقه بد افتاد که خوب تقصیره خودم بود. افسوس کم مونده بود مامانم با کفگیر بیاد منو از جلو کامپیوتر بلند کنه. پا شدم پرسیدم اذان کیه؟ یک جوابی شنیدم اما فکرم اینقدر مشغول بود یادم رفت مامانم چی جواب داد فقط فهمیدم اذان نشده هنوز. وضو گرفتم. 2 رکعت، خسیس 4 تا کن مشتری شیم! 4 رکعت نماز مستحبی می خونم برای اینکه بارون بیاد! خوب چیکار کنم؟ بنده ی خدا بارون می خواد. بده کمکش کنم؟ رفتم پای پنجره ابر های کوچیکی که تو آسمون بود رو دیدم. باهاشون تو دلم حرف می زدم. زیاد شن. ببارن. دیدم صدا اذان میاد از تو کوچه. پنجره رو باز کردم صدا بلند تر بیاد. تکیا دادم به میله های پنجره و صدای اذان رو گوش دادم. اینقدر غرق افکارم شدم که نفهمیدم کی اذان تموم شد. هوا هم سرد بود. سری پنجره رو بستم، 7 + 2 رکعت نماز هامو خوندمو کاپشن پوشیدم رفتم لب پنجره. کاش ما هم از اون بالکن ها داشتیم. کلی از خدا خواهش کردم. واسه بارون، واسه اون حاجتی که یک ماهه درگیرشم و احتمالا خیلی طول بکشه بر آورده شدنش. کم کم از تفکراتم جذب محیط خیابون شدم. این ساعت ها آخرین ساعت هاییه که میشه از این پنجره با آرامش به بیرون نگاه کرد. نور پردازی عالی بود. نور زرد زیر آسمونی که یک ورش آب، وسطش سرمه ای و اون ورش سیاه بود. احساس می کردم کوه ها از شب هم تاریک ترن. دوباره جذب افکارم شدم. غمگین بودم. یهوئ فهمیدم چراغ های پیتزا ترنج که 11 تا چراغ بزرگ سفیده روشن شد. کل کوچه سفید شد. این یعنی پایان آرامش.

اومدم این ها رو توی دفتر نوشتم که یادم نره. همین هایی که داری می خونی رو می گم. از ساعت 6:30 تا 7:15 طول کشید. از درس و مشق هم خبری نبود.

کم کم فهمیدم باید درس هم خوند. رفتم که برای امتحان شیمی بخونم. توجهم به آسمونی که حالا سیاه بود جلب شد. اگه بارون نیاد چی؟ ... سریع روی مثبت قضیه رو گرفتم و تو دلم گفتم اگه بارون بیاد... اینجا دیگه خیلی رومانتیک میشه. اما بدون عمرا وقت داشته باشی بری زیر بارون.

پسر بشین درستو بخون. اصلا حسش نیست ولی باید خوند دیگه.

الان ساعت 9 هست که دارم این پست رو می نویسم. تو این زمان فقط شیمی رو یکمش رو خوندم. جزوه پیوند داتیو رو هم ندارم. دوباره فردا خر زنی توی زنگ تفریح و ...

این آلبوم چاوشی خیلی خوب بود. مخصوصا ترک 3 یا همون غیر معمولی. بالاخره یک گله آهنگ چیدا کردم یک هفته گوش کنم و خزش کنم. بعد دیگه حالم بهم بخوره از بس گوش دادم. و تا آخر عمر همیشه این آهنگ ها خاطرات این هفته رو برام یاد آوری می کنه.

واااااای 5 شنبه جمعه فناست! اردو درسی گریه تا شب مدرسه ایم درس می خونیم. اردو درسی قبلیه که خوب بود اصلا نتونستم درست حسابی درس بخونم. شانسی شدم رتبه 9. این دفعه هم جدا اگه خونه باشم بیشتر درس می خونم. فرق این اردو درسی اینه که همش امتحانه! قبلی از 10 زنگ 5 زنگشو درس می خوندم حد اقل. اینو چیکار کنم؟

دنبال یک شهیدم باهاش دوست شم! پیشنهاد ندارین؟ مثل اینکه جواب میده. از کسی شنیدم که به حرف هاش هیچ اعتقادی ندارم. اما می خوام امتحان کنم. حیف که جنوب نمیرم.

چقدر حرف می زنی علیرضا!

دیگه چی بگم؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۳ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |