دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

دیروز یکی از روز های عالی زندگیم بود. از این روز ها توی زندگیم خیلی کمه.

با کلی شوق اومدم در مورد دیروز بنویسم وبلاگ یکی از دوستامو چک کردم خوشحالیم Headshot شد. یعنی ضد حال بود خفن!

دیروز صبح ساعت 6:20 پا شدم دیدم موبایلم داره چشمک می زنه. برداشتم دیدم بله یک اس ام اس اومده که تعطیله. پا شدم جامپ کردم به سمت کامپیوتر هر چی سرچ کردم به چیزی نرسیدم. بعد فهمیدم این موقع صبح همه خوابن کسی تعطیل شدنه تهران رو آپ نمی کنه. تلویزیون رو روشن کردم دیدم زیر نویس زده تعطیل. ایول سوژه واسه سر کار گذاشتن خانواده پیدا شد. ساعت 7 مامانم اومد گفت دیرت میشه ها! گفتم مهم نیست ، دیر بشه چی میشه؟ با میل فراوان نشستم صبحانه خوردم و مثل همیشه زود لو رفتم.

اتاقمو که به بابام قول داده بودم جمع کردم و در این میان عینکم هم شکست. کلی ناراحت شدم. مصطفی (لع) زنگ زد و گفت با بچه ها می رن پارک پرواز. امید در درونم خشک شد. امروز رو باید با این پسره بگذرونم. کلی کار دیگه به بابام قول داده بودم انجام بدم و 2 دل بودم. گفتم که بعد از انجام دادن کار هام بهشون می پیوندم. که دیدم کار هام همون جا تمومید. محمد خلاقی زنگ زد گفت که مثل اینکه اون هم دعوت شده. قرار شد با هم بریم که من کلی وقتم سر کفشم تلف شد. محمد خان رفتن تو خیابون شهرداری گم شدن به امید GPS کذایی. کلی رفتم رسیدم اون جا که بود و هر چی بهش زنگ زدم مگه جواب می داد؟ گفتم به من چه راهمو کشیدم رفتم که بعد از چند متر راه رفتن برگشتم دیدم خلاقی سر کوچه وایستاده. خشم رو قورت دادم و با گوله برف پذیراییم کرد. من که ست الکترونیک باهام بود خیلی دوری می کردم از گوله برف.

اه! گند بزننت. حوصله ندارم بقیشو تعریف کنم. خلاصه می کنم بره:

رفتیم پارک پرواز و تصمیم گرفتیم از قسمت جنوبیش که شیب داره بریم بالا و کلی کوه نوردی کردیم و بالاخره بچه ها رو پیدا کردیم. 8 تا می شدیم. بچه ها برای گرم شدن رفتن شهروند. من که تازه نفس بودم یکم برام ضد حال بود. لعنتی کلی پول باهام بود که خرج ناهار 8 نفر دوستان شد (مصی (لع) قول داده کل 25 تومنو پس بده. اگه نده پسوند (لع) ش رو بد تر می کنم) من بودم و محمد خلاقی و مصی و احسان و داداشش و سپهر (د.گ.ا) و دوست سپهر و داداش دوست سپهر که اون هم اسمش سپهر بود. کلی برف بازی کردیم و من اصلا آماده برف بازی نبودم اما ساختم. ایشالا باز هم برف بیاد بدون لوازم الکترونیک برم. آخه اینا می دیدن دوربین تو دیتمه رحم نمی کردن! می زدن. البته بیشتر زدم تا بخورم. برگش هم از مسیر باحالی رفتیم که تصمیم به پیاده برگشتن گرفتیم که عجب غلطی بود! تا کمر خیس بودم. پا هام تکون نمی خورد. تا میدون شهرداری (قیصر امین پور) رفتیم دیگه بدنمون نکشید دربست گرفتیم رفتیم خونه احسان و خودمونو خشک کردیم و نخود نخود هر که رود خانه ی خود.

عکس های پریشب و دیروز رو اینا می تونین ببینیم اگه اکانت گوگل هم دارین می تونین کامنت بدین:

http://picasaweb.google.com/artara74/Winter13892011

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

کارنامه ها رو دادن!

این که نمره هام افتضاح بوده رو از قبل هم می دونستم.

خیلی لذت بردم وقتی با دیدن نمره هام لبخند تحویل دادم. 

و حالا بررسی چند دلیل. دلیل اصلی خودم بودم. بله، مگه من نمی دونستم امتحانمو گند می زنم و در حالی که می دونستم شب قبل امتحان می شستم بازی می کردم؟ می دونستم! اما رمقی نبود واسه درس خوندن. 

قبل امتحان چندین هفته تعطیلی 4شنبه و 5شنبه بود که منو شدیدا از درس انداخته بود. زمان زیادی لازم داشتم تا دوباره سر درس بیام. 

دقیقا قبل امتحانا زمانی جلسه آخر خیلی از درس ها قبل امتحانا بود من خونه بودم و به فکر خوب شدن آنفولانزام بودم. روز قبل امتحان شیمی که اولین امتحان بود جون می دادم و درس می خوندم. سر امتحان داشتم می مردم. 

و انگیزه ای نبود برای درس خوندن. بعد از اون شرایط نهایی سال پیش که گند زدم و تا ماه ها فقط داشتم باز خورد اون رو از حانواده می خوردم و ساکت بودم با کلی تلاش و امید خودمو کشوندم بالا و نیم ترم اول امسال اگه سر امتحان عربی حاظر بودم احتمالا رتبه زیر 10 می شدم. و خب، رتبم شد 15.(از 90 و خورده ای نفر) . چی شد؟ هیچی فقط تو سری نخوردم! 

من درس خوندن رو دوست دارم. اما من از درس خوندن متنفر شدم. تمام زندگیم به خاطر این درس لعنتی ضربه خوردم. تیر و مرداد امسال بد ترین روز های عمرم بود. 

1 درصد هم رمق واسه درس خوندن بود که سر چند تا امتحان اول وقتی بد دادم پرید.

در کل! باز هم درس می خونم. با قوتی بیشتر! باز هم میام توی تاپ10 پایه. واسه بی مراماش! 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢۳ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

دیروز با خودم همش می گفتم من چرا اینقدر انگل شدم؟ چسبیدم خونه نه درست و حسابی درس می خونم نه زندگیمو می کنم. یاد ٢ سال پیش افتادم. که عکاسی رو تازه شروع کرده بودم. چه شور و شوقی داشت زندگیم. تصمیم گرفتم دوباره مثل اون موقع ها بشم. تصمیم گرفتم فعلا کلا دور گیم نت و بازی کردن با کامپیوتر خط بکشم. گور بابای Ken Block . بشینم زندگی کنم. دوباره تلپ فروم عکاسی.کام بشم. دیگه صبح تا شب نشینم پای فیس بوک.

خیلی وقت بود از عکاسی دور شده بودم. واقعا بد بود. عکاسی یک حالی داره.

دیروز همش دو دل بودم که مشهد رو برم یا نه؟!!! آخه 5 روز؟ بیخیال بابا. اگه 3 روزه بود می رفتم اما 5 روز خیلی زیاده. مشهد هم که همین ماه پیش رفتم و امام رضا هم که همیشه دلم باهاشه. نه جای خوبیه واسه عکاسی. البته خیلی حال میده بری مشهد الافی کنی (5 روز یعنی الافی) مثلا یک روز بری کوهسنگی بشینی در و دیوار رو نگاه کنی (یک بار این کارو کردم). هنوز هم دو دلم. حد اقل روز تعطیل بود دوستان گل عکاسی.کام توی مشهد رو می شد از خونه کشوند بیرون که روز کاری نمیشه. مگر جمعه به صورت فرزی این کار رو بکنم. جدا بچه های مشهد رو خیلی دوست دارم. به قول همشهری ها خیلی دیمه اند. یعنی خون گرم و آروم و مهربون. چیه بچه های تهران؟ دود خور و ...

خوب حالا آینده و مشهدو ول کنیم بیایم بچسبیم به امروز.

داستان امروز رو توی ادامه مطلب می نویسم چون حجم عکس هاش خیلی زیاده.

پیش به سوی ادامه مطلب -->


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |