دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

به نام حق

امروز وقتی فهمیدم دوربینم رو کجا جا گذاشتم داشتم از افسردگی می مردم. خودم تازه فهمیدم که دوربین تنها دوست صمیمی منه و اصلا نمی تونستم بدون دوربین بودنم رو تصور کنم. صبر کنید واضح تر بگم: عکاسی زندگی منه. این جمله رو به شوخی نگیرید.

سکانس اول:

دیروز من دوربین رو برده بودم مدرسه که از زنگ کارگاه عکس بگیرم. موقع برگشتن به خونه خواستم شیر کاکائو بخورم و کیف دوربین رو گذاشتم روی ویترین و شیر کاکائو که تموم شد اومدم خونه.

سکانس دوم:

امروز می خواستم بشینم عکس های این هفتم رو ادیت کنم و رفتم دو تا مموریم رو برداشتم و یادم اومد که ٢ تای دیگه تو کیف دوربینمه. هر چی گشتم دوربین و کیفش نبود.

سکانس سوم:

رفتم مغازه اما مغازه داره اونی نبود که دیروز بود (من با این ٢ مغازه دار خیلی رفیقم). از همه پرسیدم اما کسی ندیده بود. من از شدت افسردگی مثل یک تیکه بالشت افتاده بودم رو زمین و گاه به گاه کمی گریه می کردم. البته اونقدر افسرده بودم که به زور گریه می کردم. و از طرفی بابام هم هی من رو سرزنش می کرد که دوربین به این گرونی رو گم کردی و ...

سکانس چهارم:

مامانم گفت که برو دوباره یک سری به مغازه ها بزن شاید اون یکی مغزه داره اومده باشه. من هم رفتم. با نا امیدی وارد مغازه شدم و دیدم اون مغازه دارست:

- سلام

-به سلاااام آقا علیرضا

-دیروز یک کیف اینجا ندیدید؟

-کیف پول؟

-نه کیف اینقدری

-چی بود توش؟

-یک دوربین بود

-اههههه چقدر پولشه؟

اینجا بود دیدم داره مشکوک می زنه

-یک میلیون و خورده ای

-چی؟ یک میلیون و خورده ای؟

من با قیافه ای پر از نا امیدی و بد بختی داشتم می رفتم بیرون که گفت:

کجا؟

-دارم می رم از بقیه مغازه ها بپرسم شاید دیده باشن

دیدم خیلی تابلو نگاه می کنه

یهو انگار که جرقه هستی در بدنم روشن شده باشه گفتم

دست شماست؟

-گفت آره

داشتان از این قرار بوده:

دیروز یک معتاده اومده بهش گفته که دوربین می خوری؟ اون هم دیده که کیف آشناست بهش گفته که دوربین رو از کجا آوردی؟ گفته از گوشه خیابون. کمی جر و بحث کرده و دوربین ١ میلیون و ۵٠٠ ای رو به یک بسته سیگار فروخته خنده و اینجا گذاشته تا صاحبش بیاد. من هم قرار شده یک شیرینی حسابی بدم به مغازه داره.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٩ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

بی سلام...

فقط می تونم بگم تمام آرزو ها و آینده ام عوض شد.

نمی دونم خدا توی این اتفاق چه درسی (یا شاید مجازات) گذاشته اما تنها راه برگشت رو خدا می دونه.

اینجا فقط خدا می تونه توی دل اون کسی اون کار رو با من کرده یکم انصاف بزاره و اون پیزی که برداشته رو پس بده.

هر کی اینو می خونه... دعا کنه دوربینم پیده بشه...

...بی پایان

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٩ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

-"تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش می باشد The mobile set is off"

2 دقیقه بعد...

-الو، سلام، منزل آقای فلانی؟

-بله بفرمایید

-فلان هست؟

-بله چند لحظه گوشی خدمتتون...

-الو

-سلام، چرا گوشیت خاموش بود؟

-شارژ نداشت. چی کار داشتی؟

-می خواستم بگم که فتوبلاگم رو درست کردم.

-دوباره؟

-اون قبلیه بی خود بود. این یکی بهتره.

-این رو هم دوباره ولش می کنی، حالا آدرسش رو بده.

-http://doap.aminus3.com

-چرا ساختیش؟

-آخه می خواستم به بعضی ها فقط عکس هام رو نشون بدم. اینجا پر متنه.

-آها... ببین من دارم می رم بیرون بعدا بهت زنگ می زنم.

-اوکی... فردا امتحان ادبیات و زبان فارسی داشتیم؟

-آره

-من شنیدم سراجی گفته کنسل شده.

-شایعس.

-از کدوم درسا؟

-از درس های مرآت. خدافظ

-خداحافظ

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۸ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سکانس اول(بیداری):

دیروز صبح ساعت 6 پا شدیم(من، زهرا، طاهره خانوم). وسایل رو جمع و جور کردیم و راه افتادیم.

سکانس دوم(ایستگاه 1):

وقتی رسیدیم اونجا خیلی شلوغ بود. تا ایستگاه 1 رو با اتوبوس رفتیم. بعدش یک چرخی توی ایستگاه زدیم به قول زهرا جانور هایی هم دیدیم(جانور های انسان نما)

سکانس سوم(مسیر):

راه افتادیم به سمت ایستگاه 2 تا قهوه خونه (شیروونی قرمز) رو واقعا خیلی بد رفتیم. زهرا و طاهره خانوم هی موج منفی می دادن و تا به ایستگاه 2 نگاه می کردن می گفتن "خوب همینجا صبحانه بخوریم و برگردیم" و من هم هر دفعه می گفتم "ما تا ایستگاه 2 می ریم، حرف نباشه" و جواب اونها "حالا تا وسط هاش می ریم خسته که شدیم بر می گردیم" و من می دونستم که اینها اصلا قصد تا ایستگاه 2 رفتن رو ندارن اما من مطمئن بودم که می رسیم. اما از اونجا به بعد رو درست و حسابی رفتیم و بعدش دیدیم که جاده صاف بهمون نمی سازه از وسط کوه رفتیم (میانبر) که با اینکه شیبش بیشتر بود اما خستگیش کمتر بود، چون آدم تمام حواسش رو جمع می کرد که پاش رو کجا بزاره که از روی یخ ها لیز نخوره. واسه همین وقت فکر کردن به خستگی رو نداشتیم.

http://artara74.persiangig.com/Images%20II/DSC_0103%20R.jpg

سکانس چهارم(ایستگاه 2):

بالاخره با هزار زحمت رسیدیمبه ایستگاه 2، و فریاد پیروزی (در دلمان) سر دادیم. رفتیم توی رستورانش و یک صبحانه توپ خوردیم (ساعت 10)، و هر کی آه و ناله می کرد که زانوم و کمرم و اینا اما من شاد و خرم گفتم که پیاده بر می گردیم دیگه؟ در اینجا بود که کم مونده بود توسط دو نفر خورده بشم.نیشخند. با تلکابین می ریم. ولی اگه چیزی می دادن من حاظر بودم تا ایستگاه 3 هم برم. ولی مهم این بود که خواهرم رو متقاعد کردم که من استقامتم خوبه.

سکانس پنجم(تله کابین):

"نه علیرضا تو باید به اعصابت مسلط باشی، یک نفس عمیق بکش" این رو خودم به خودم گفتم. سوار تله کابین شدم و واااای، چه هیجانی، آخرین باری که این تلکابین ها رو سوار شدم بچه بودم و وسط راه وایستاد و از نقل قول هایی شنیدم که من در حد مرگ ترسیده بودم. و خوب خاطره بد تو ذهن می مونه دیگه! یک نظریه که اونجا به ذهنم رسید این بود که"ما این همه زحمت کشیدیم اومدیم بالا بعدش اون ها در عرض 2 دقیقه ما رو بر می گردونن سر جای اولمون، این کارشون خیلی اشتباهه، من شکایت می کنمقهقهه" و بالا خره رسیدیم ایستگاه 1 و با اتوبوس رفتیم پیش ماشین.

http://artara74.persiangig.com/Images%20II/DSC_0145%20R.jpg

 

سکانس آخر(برگشت به خانه):

تو راه برگشت زهرا در به در دنبال سوپر یاش بود که فالوده داره. چون راننده بود ما نمی تونستیم چیزی بگیم. بعدش من دیدم که خیلی الافم خوابیدم و سعی کردم چشم بسته ببینم داریم توی کدوم کوچه می ریم. و دقیقا تا خونه هر خیابونی رو که می رفتیم توش رو می تونستم حدس بزنم. فکر کردید چرا من به "علیرضا حافظه" مهشورم؟ خونه که رسیدم بقیه رفتن "هایپر استار" و من 3 ساعت و نیم خوابیدم و تا 1 ساعت بعدش هم گیج خواب بودم.

.:عکس روز:.

::پاییز مرده::

http://artara74.persiangig.com/Images%20II/DSC_0065%20RW.jpg

برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٤ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام

پاکی آوردی ای امید سپید
همه آلودگی‌ست این ایام

راه شومی‌ست می زند مطرب
تلخواری‌ست می چکد در جام

اشکواری‌ست می کشد لبخند
ننگواری‌ست می تراشد نام

مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام

ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که برنیاید گام

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته‌ایم از کام

خامسوزیم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!

::احمد شاملو::

---

فردا قراره با زهرا بریم توچال، کل (کَل) ایستگاه ٢ گذاشتم اما می دونم نمی رسم.

امروز ١٢ آذر، اولین برف درست و حسابی تهران (محله ما) اومد، البته قبلش تجریش برف اومده بود ولی نه به این شدت. پس سلام بر برف.

---

.:عکس روز:.

::نگاه::

http://artara74.persiangig.com/Images/Gorbe/DSC_9691%20R.jpg

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٢ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

One is the Key

Two is the Door

Three is the path that will lead us to Four

Five is the Time, you kidnapped my Mind

.:Enrique Iglesias:.

دانلود آهنگ

---

خلاصه:

- 5 شنبه رفتیم نمایشگاه الکامپ. چنگی به دل نمی زد.

- من عاشق هوای این چند روزه ام

- امشب قراره بریم بزرگراه گرافی (بعدا توضیح می دم چیه)

- حسابی خر خون شدم

---

.:عکس روز:.

::دم بازی::

http://artara74.persiangig.com/Images/Gorbe/DSC_9708%20R.jpg

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٧ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

 

امروز اولین کریستال های برف رو شهر تهران نشست البته از آسمون نبود و باد اونها رو از روی کوه ها برداشته بود و آورده بود. اما باز دیدن تک و توک 2 3 کریستال منو خیلی شاد کرد. به امید زمستانی برفی.

---

.:عکس روز:.

::خیره::

http://artara74.persiangig.com/Images/Gorbe/DSC_9705%20R.jpg

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |