دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

فرو می‌ریزدش بر سر، هر آنچه مانده بود آباد
دلش از درد می‌جوشد، زمین، درمانده از بیداد

تلی از مرگ می‌بالد، کسی آهسته می‌نالد
و می‌بلعد صدایش را، به نعره، دیوی از بیداد

مکرر می‌شود ماتم، زمانی در طبس یا بم
چه فرقی می‌کند؟ این غم، چگونه می‌رود از یاد؟

هماره قصه یکسان است هجوم مرگ بر کرمان
همان تکرار گیلان است، که شهر مردگان را زاد

و پژواکی است دردآلود، از آیینی گنه اندود
که دزدیده است ایمان را به نام میهنی آزاد

صدای ضجه‌ی مادر، در عمق رنج می‌میرد
پدر در بهت می‌ماند، اگر چه غرقه در فریاد

نگاه مات کودک در میان اشک می‌لرزد
و در گوشش نمی‌پیچد صدایی جز غریو باد

چه شد آن خانه‌ی خشتی، رطب بر سفره بود و نان
و بوی فقر زیبا بود، چو مادر لقمه‌ای می‌داد!

چه سرمایی است در جانش، کجا آید به درمانش
سیه منوال تزویر و سیاهی لشگر امداد؟

هزاران نخل خفتند و دو چندان گور روییدند
قنات از آب خالی شد و هستی زیر پا افتاد

نمایان تا که شد زشتی، ورای خانه‌ی خشتی
فرو بلعید شهری را، زمین درمانده از بیداد

ویدا فرهودی                    

---

باز هم تهران لرزید و من نفهمیدم. عجب چیزی رو از دست دادم!

 

پ.ن: دوربینم خراب شده و به شدت دپرسم. دعا کنید وقت کنم بدم گارانتی. آخه با این وضع سنگینی درس ها نمیتونم 2 ساعت وقت بزارم برم 7 تیر.

---

عکس روز:

.:Sit n Die:.

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_8126%20RW.jpg

n وقتی به تنهایی توی جمله ای میاد معنی and رو میده. در رابطه با عنوان عکس


نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٥ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

به نام حق

این راه حق می رسه به مقصد

خدا می دونه

من و تو گمیم توی این اندازه بی وسط

خدا می دونه

تا کی شتاب، رقص نور و آب

تو قطار زندگی، انتخاب توهم و سراب

آخ که چه حالی می کنم من

توی این چرخه سردرگم

من می چرخم یا چرخ گردون؟

خدا می دونه

من دیگه راه نمی رم،‌نمی دوم

پرواز می کنم، بال ندارم

تو دشت خدا، شنا کنان شنا کنان، صخره ها رو ناز می کنم

پرواز می کنم

---

من: بالاخره تکمیل شد!

اون: چی تکمیل شد؟

من: وب سایت دوره دیگه!

اون: وب سایت دوره دیگه چیه؟

من: وب سایت یا بهتر بگم فروم دورمونه توی مدرسه!

اون: جون من؟ آدرسشو بده.

من: او کی یادداشت کن: http://esd21.getgoo.net

اون: دومین از کجا آوردی؟

من: از این free forum هاست!

اون: من که نفهمیدم اما باشه نیشخند

من: باشه فردا می بینمت. راستی فردا تکلیف چی داشتیم؟

...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٠ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

به نام حق

امروز قرار شد دوباره برم نمایشگاه اما با یک فرد خاص. یکی از عکاس های سایت عکاسی. آقای مرادی.

تاکسی که نبود تنها راه چاره آژانس بود. رسیدم اونجا و یکم گشت زدم تا آقای مرادی رسیدند.

با هم رفتیم مجوز عکاسی گرفتیم و راه افتادیم گشتن و عکس گرفتن. آقای مرادی خیلی به بچه ها گیر داده بود.

ولی آدم با اون کارت مجوز عکاسی اعتماد به نفس بالایی داشت.

آقای مرادی که با اینکه دیجیتالی شده بودند باز هم دست از سر این نگاتیو بر نمی داشتن.

داخل نمایشگاه بسیار گرم و کسل کننده بود. اینطوری شد که اومدیم تو محوطه ی مصلی به عکاسی از گل و گیاهان پرداختیم.

دوباره برگشتیم که بریم کارت ها رو پس بدیم که دیدیم یک پسره با خودش یک جونوری داره تعجببه قول آقای مرادی این بزرگ شه یک تمساح می خره بهش قلاده می بنده نیشخند عکس سمندر توی ادامه مطلب هست.

آخرش که آقای مرادی داشت عکس ها رو می ریخت تو کامپیوتر نماتیشگاه دوربین ها از این غفلت ایشون سوءاستفاده کردن و 450دی می خواست نگاتیو رو خفه کنه که من رسیدم و نجاتش دادم.

http://artara74.persiangig.com/NRD/DSC_8709.jpg

در راه برگشت تا مترو با هم بودیم و بعدش دوباره از همون راه همیشگی اتوبوس اومدم خونه که یهو یادم اومد واااااای مموری ریدرم. سریع پریدم خونه زهرا و مموری ریدر رو گرفتم و رفتم خونه.

عکس ها همه توی ادامه مطلب:

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٧ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

به نام او

دیروز قرار بود من برم نمایشگاه. از همه پرس و جو کردم فهمیدم که پیروز اینا و چند تا از بچه هامون می رن. من هم حاضر شدم و راه افتادم به سمت اتوبوس. تو اتوبوس با خودم گفتم " اه باید تا حقانی تو اتوبوس توشله بازی کنم (کنایه از الافی)" اینجا بود که در اتوبوس باز شد و یک پسره اومد نشست کنارم. بهش نگاه نکردم. زد رو شونم و گفت "سلام پسر" برگشتم دیدم اوووو پیری تو اینجا چی کار می کنی؟ گفت داره میره نمایشگاه. تو راه کمی فک زدیم و رسیدیم به مترو و از مترو هم به مصلی. از هم جدا شدیم. "اه دوباره باز باید تنها پیاده برم تا شبستان." یهو دیدم علی کرمی جلومه نیشخند . رفتیم تو نمایشگاه و 2 3 ردیف رو با این کرمی رفتم دیدم سرعت نمایشگاهیش پایینه. تشنه ام هم بود. برای پیچوندنش گفتم می رم آب بخرم و بعدشم پیچوندمش. حالا کل غرفه ها رو با سرعت 10 غرفه در دقیقه رد کردم. تصمیم یجا داشتم خسته و کوفته راه می رفتم که این پیری رو دیدم دوباره. رفتم و رفتم یهو منو می گی شارژ کردن. پوستر ناروتو قلب . به نیت اینکه بدم به خواهرم خریدمش و کمی تو نمایشگاه چرخ زدم (کنایه از الافی کردن) و رفتم طبقه بالا. چند نفر بودن که پانتومکیم بازی می کردن. ازشون عکسی گرفتم خوششون اومد. قرار شد باشون ایمیل کنم. بعدش هم خبر رسید که موبایل علی کرمی دست مصطفی هدایت بوده که علی کرمی گم شده بدون موبایل خنده. حالا وقت برگشت بود. این دفعه از ایستگاه شهید بهشتی رفتم و رسیدیم به ایستگاه اتوبوس. وااای من همیشه از برگشت با اتوبوس توی این ساعت بدم میومد. چون ترافیکه شدیده و من هم باید همش تو اتوبوس موبایل بازی کنم تا برسیم. یهو دیدم این پیری اومد . زدم پشتش گفتم بیا بشین. ولی جون من این قانون جذب چقدر خوب کار می کنه. آخه پیری از بچه های جدید مدرسمونه و من ازش خوشم اومده بود و تصمیم داشتم باهاش رابطه برقرار کنم. اینطوریا بود دیگه. آدم نمیشه تصادفی یک نفر آشنا رو 3 بار ببینه. میشه؟ رفتم خونه تازه یادم اومد مموری ریدرم خونه خواهرمه گریه

پ.ن: عکس های دیروز رو به همراه عکس های امروز امشب می زارم.

پ.ن2: زهرا مموری ریدرم رو بیار تا عکس ها رو بزارم.

پ.ن3: زهرا جون هر کی دوست داری تا امشب مموری ریدرم رو بده.(کنایه از تاکید)

عکس روز:

.:بدون عنوان:.

مربوط به توچال

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_8093%20RW.jpg

برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٧ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

چه حالی میده وقتی یهو غافلگیر و عصبانی بشی یهو داد بزنی:

oh shittttttt

واقعا آدم تخلیه میشه

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٢ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

من خیلی شنیده بودم که آدم میره دبیرستان خیلی درسش افت می کنه اما حالا که نگاه می کنم می بینم فعلا از سال های قبل بهتر پیش رفتم.

وااااای.من 2 ماهه یک چیز جدید به وجودم اضافه شده. و اون هم استراتژی داشتن برای هر کارمه.

شاید باورتون نشه من که اینقدر همه بهم میگن مخ کامپیوترم. کامپیوترم برای 9 سال پیشه. اما من کامپیوتر نمی خوام میدونید چرا؟ چون من یک هدف بزرگتر دارم به نام لپ تاپ. مطمئنم که اگه دسکتاپ بگیرم عمرا بتونم تا دانشگاه لپ تاپ بگیرم.باور کنید به هر دری زدم واسه خریدش. اگه قضیه خونه ساختنمون نبود دستم باز تر بود اما حالا که پول تو دست و بال نیست چه کنم؟ من کاملا دارم برنامه ریزی دراز مدت می کنم که تابستون 89 لپ تاپ داشته باشم. حتی رفتم دنبال قانونی که خیلی ها رو دیدم بهش اعتقاد دارن، قانون جذب. البته فکر نکنم این کامپیوتری که الان زیر دست منه تا تابستون دووم بیاره اما انشالا میاره.

و چیزی که همه می گن،‌حتی قانون جذب هم یکی از مهم ترین کار هاش اینه: "درخواست از خدا"

آخیش

یکم مغزم رو خالی کردم.

آخه 3 ماه بود داشتم این استراتژی رو می ریختم، اما داشت تو مغزم می گندید. من فعلا می خوام تا سال دیگه چیز های گرون نخرم اما چند تا چیز هست که واقعا بهشون نیاز دارم:

-ساعت مچی ارزون قیمت

-دیفیوز برای فلاشم

-Gobypod برای دوربینم.

عکس روز:

.:سک سک، خورشید پیدات کردم:.

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_8073%20RW.jpg

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱۱ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

چند وقت بود فکر می کردم خدا باهام قهر کرده. اما پریروز فهمیدم نه. لطفا نپرسید چرا این فکر رو می کردم چون اگه شما هم جای من بودید فکر می کردید خدا قهر کرده.

!اخطار! کسانی که زود حالشون بهم می خوره و عاطفی اند این پایین رو نخونند:

قضیه از این قرار بود که من توی مدرسه یهویی حالم بد شد و می خواستم بالا بیارم سبز هی می رفتم تو دستشویی و جلوش رو می گرفتم. بهدش که حالت تهوعم تموم می شد می اومدم بیرون با 5 قدم راه رفتن دوباره حالت تهوع می گرفتم. این قضیه 3 4 بار دیگه تکرار شد و موقع نماز بود. من وضو گرفتم و دوباره 3 4 بار دیگه حالت تهوع گرفتم(اگه جلوش رو نمی گرفتم بالا می آوردم) بعدش تا اومدم برم به سمت نمازخونه دوباره حالم بد شد. دفعه بعد گفتم خدا می خوام نماز بخونم. نمازی که تو گفتی بخونم. بعدش راه افتادم به سمت نماز خونه و تو راه همش خدا خدا می کردم که موقع نمار حالت تهوع نگیرم. حس حال تهوع کاملا از بین رفت. نماز ها رو که خوندم بعدش تا اومدم کفش هام رو بپوشم دوباره به صورت حجومی حالت تهوع شدید گرفتم . من هم بدو بدو به سمت دستشویی و وسط راه در نزدیک ترین باغچه کمی خودم رو خالی کردم. بعدش دوباره دویدم و رفتم تو دستشویی و ادامش هم معلومه.

این روز ها خیلی درگیر کار های تبلیغات شورای دانش آموزی بودم و اصلا وقت وب اومدن نداشتم ببخشید بابت تاخیر.

عکس روز:

.:30:.

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_8034%20RW.jpg

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٧ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

یکی از عکس های دیگه که 5 شنبه گرفتم:

.:باران ، دریا ، بخار ، ابر ، باران ، دریا...  :.

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_8015%20RW.jpg

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٤ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

امروز از مدرسه که اومدم بارون می اومد. قرار شد با سنگ پشت (زهرا) و نخبه کوچولو (فائزه) بریم بیرون هوا خوری. من بساط دوربن رو جمع کردم و رفتیم. زهرا گفت می ریم توچاللبخند. تو راه من از اول داشتم یک جایی می گشتم که موبایل رو بزارم اونجا که آهنگ بخش کنه. آخه ضبط ماشین گم شده قهقهه.

رسیدیم اونجا و من کلی عکس گرفتم. کلا تا نصف راه بین پارکینگ تا ایستگاه اول رفتیم و برگشتیم. بعدش قرار شد بریم آیس پک بخوریم سبز . قضیه اینکه چرا از آیس پک بدم میاد رو محمد خلاقی می دونه. اما با خودم گفتم این دفعه دیگه خوشم میاد.

زهرا ما رو کنار بیمارستان مدرس پیاده کرد که بره پارک کنه. ما هم رفتیم آیس پک خریدیم. تازه یادم اومد موبایلم توی ماشین جا مونده ناراحت حالا من بگرد، زهرا بگرد. زهرا اونجایی که ما رو پیاده کرد نبود. پایین تر هم توی جای پارک نبود. تو دلم گفتم این رفته ماشین سواری تا ما برگردیم و حالا دیده دیر شده زنگ زده به موبایلم و دیده موبایل تو ماشینه. من در اگه جای اون بودم چی کار می کردم؟ آها می رفتم جلو آیس پک. برگشتم دیدم ماسین زهرا جلو مغازه آیس پکه. حالا فائزه ریلکس داره منو نگاه می کنه کلافه می گم بدو الان میره دیگه پیدا نمیشه ها. اون هم دو قدم برداشت خسته شد. عصبانی من در خشمگین ترین حالت ممکن بودم. مجبور شدم قدم زنان بدوم. یهو دیدم زهرا رفت . اه . الان از همه بیشتر از فائزه عصبانی بودم. تا رسیدیم به آیس پک سریع رفتم یک توی یک مغازه و تلفن زدم خونه (چون می دونستم زهرا الان داره سکته می کنه و ممکنه بره خونه) و گفتم سریع به زهرا بزنگند که مات جلو آیس پکیم.

حالا زهرا اومده و ما هم سوار ماشین داشتم منفجر می شدم آخه زهرا خیلی ریلکس بود

عکس های امروز رو خورده خورده می دم چون الان که نگاهی به عکس هام کردم دیدم دارند ته می کشند.

عکس روز:

.:Nice View:.

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_8012%20RW.jpg

::برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید::

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:به نام حق:.

 امروز صبح ساعت 6 موبایلم آلارم زد و پا شدم یک سری به اتاق فکر زدم و بعدش دیدم خیلی زوده، گرفتم خوابیدم تا 6 و نیم. پاشدم حالا چی بخورم؟ به به شکلات صبحانه با نون داغ (ماکروویوی) تا یک ربع به 7 داشتم می خوردم. لباس پوشیدم و 4 5 تا کتاب مهم رو گذاشتم تو کیفم. بابام هم من رو از زیر قرآن رد کرد و منم رفتم مدرسه.

 اول که رفتم مدرسه با همه سلام علیک مشدی کردم (با اینکه همین هفته پیش همه رو دیده بودم) و کمی که با بچه ها حال احوال کردیم زنگ خورد و رفتیم سر صف. قرار بود آیت ا... مهدوی کنی بیان مدرسه حرف بزنند. حالا مگه میومدن؟ این مسئولین مدرسه هی پای میکروفون می خواستند ما رو سرگرم بکنن تا حاج آقا بیان. 1 ساعت سرپا زیر آفتاب موندیم تا حاج آقا تشریف آوردند. یک ربع سخنرانی کردند که فیض بردیم اما بعدش حداسم پرت شد به این اتفاق! کدوم اتفاق؟ یکی از دوم ها به خاطر فشار کم خونش یهویی با مخ اومد زمین که یکی رو هوا گرفتش. بعدش هم قرار شد حاج آقا زنگ مدرسه رو بزنند. زنگش دیجیتال بود. حاج آقا یک دکمه رو زدند و از بلندگو ها دینگ دینگ اومد {#emotions_dlg.e22}

 رفتیم نمار خونه و اول آقای جلالی مدیر مدرسه اومدند و حرف های جالبی زدند (واقعا از ایشون خوشم اومد) و بعد آقای مقیم اسلام (ایشون خیلی تکنولوژیک هستند) اومدند در مورد سیستم مدرسه حرف زدند.

یک ربع تفریح و دیدن عجلّ معلقی به نام احمد پیروز، یکی از سومی ها. (ایشون عکاسی می کنند)

دوباره رفتیم نمازخونه ولی این دفعه فقط اول ها. جناب آقای معلم راهنما (آدمی بسیار باحال) اومدند و حرف زدند. تعجب کردید چرا ما همه رو می شناسیم؟ چون تو تابستون هم مدرسه می رفتیم {#emotions_dlg.e28}

دوباره یک ربع تفریح و دوباره این عجل معلق. از زمانی که باهاش آشنا شدم (اوایل تابستون) تا حالا هر جا رفتم بوده. حتی یک بار تو نمایشگاه قرآن دیدمش. کلا همه جا هست.

ااااااه. باز هم نمازخونه. این دفعه یک آقایی اومدند خاطرات جنگ و اینا رو تعریف کردن که واقعا کل نمازخونه از خنده دار بودن خاطرات ایشون رفت هوا. بعد هم کمی در مورد اردو جهادی ای که گذشت حرف زدند و تمام. این قسمت آخر رو خیلی خلاصه کردم. اما توی نمازخونه دوباره تا اومدم به خودم کس و قوسی بدم تا گردنمو چرخوندم این عجل معلق باز هم بود. جالب اینه که اون تا آخر مدرسه منو ندید اما من 100 بار دیدمش.{#emotions_dlg.e3}

عکس روز:

.:So Sad:.

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_7015%20RW.jpg

به قول James Blunt:

I see no bravery

No bravery in your eyes any more

only sadness

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |