دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

بالاخره یک آهنگ خوب برای وبلاگ پیدا کردم:

آهنگ از یانی هست به نام One Man's Dream

لینک دانلود - حجم 3.3 مگ

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳۱ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:به نام حق:.

داشتم وبلاگ محمد خلاقی رو نگاه می کردم. با خودم فکر کردم چقدر تفکرش بچگونست. بعدش که رفتم به وبلاگ قدیمیم دیدم که خودم عجب بچه ای بودم. من بزرگ شدم. افکارم عوض شده. چیز دیگه ای که به هر کس می گم می گه نشانه ی بزرگ شدنه اینه که من 1 هفته پیش یهویی رفتم سراغ آهنگ های سنتی مثل شجریان و شهرام ناظری. و همون 5 6 تا آهنگ رپی که داشتم رو پاک کردم. وای، رپ چقدر سبک آشغالیه. ریتم رپ رو دوست دارم اما کلامش رو نه. کسی رپ بی کلام سراغ نداره؟خنده

مدرسه ها فردا باز می شن. همه می ریم مدرسه. امسال دیگه باید این کار رو بکنم. 50 درصد کار انجام شده اما نصفه ی دیگه مونده.

کار ها طوریه که باید چند نفر رو کمی از خودم دور کنم. (تو مدرسه)

فکر کنم همه فهمیدند نصفه ی دوم چیه. یا بهتر بگم، کیه؟

عکس روز:

.::STOP::.

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_6647%20R.jpg

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳۱ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

پشت شیشه می شینم. دوربین تو دستمه. چند شات می گیرم:

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_7636%20RW.jpg

می شینم و به بارون نگاه می کنم. پنجره بازه. مهم نیست که من و زمین و فرش خیس می شیم. به قول محمد آسمون به خاطر رفتن اون داره گریه می کنه. چقدر دوری سخته. من و محمد از کلاس چهارم دبستان با هم دوست بودیم. اون بهترین دوست من بود و من هم بهترین دوست اون. 4 شنبه با هم داشتیم زیر بارون تو کوچه های محاه راه می رفتیم. رفتیم به جا هایی که خیلی خاطره داشتیم. خاطرات رو مرور کردیم. وقتی که با هم آشنا شدیم. زمانی که با هم دوست شدیم. امتحانات پایانی سوم راهنمایی که با هم خوندیم. پارتی بازی توی قایم موشک. باند بازی توی کوچه. افسوس

حالا رفته. به یک جای دور. جایی که من خیلی کم اونجا رفتم. بلد نیستم اونجا برم.

معلوم نیست سالی چند بار ببینمش. اما چون مدرسه اش کمی نزدیکه شاید یک سری هم به ما بزنه. دلم براش تنگ میشه.

عکس های روز توی ادامه مطلب. عکس ها مربوط به دیروز میشه:


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳٠ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

http://artara74.persiangig.com/Weblog/1.gif

همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه، حس غریبی دارم...
چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه...
خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم ولی بازم احساس می کنم نتونستم...
یعنی سال بعد هم ما رو دعوت می کنی؟سوال

عید سعید فطر مبارکلبخند

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢۸ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

این هم از استایل جدید. قالب قبلی رو هر کی خواست بگه کدش رو بهش بدم. روس این قالب زیاد کار نکردم. اما خیلی شاد تره. قبلی خیلی دل گیر بود.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٧ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

چند وقتی بود نه من وقت کردم چیزی بنویسم نه پرشین بلاگ باز می شد. حالا که باز شده موندم چی بنویسم . متفکر

می خوام روی یک قالب جدبد کار کنم. آهنگ وبلاگ رو هم عوض می کنم.

قسمت چت رو هم برداشتم آخه خیلی چرت و پرت بود.

مدرسه ها داره شروع میشه. هوا داره عوض میشه. هیییییییییی . من بوی پاییز رو دارم حس می کنم. باد ها رو می بینی. باد ها دارن تابستون رو با خودشون می برن. بارون هم میاد که اگه یک لکه از تابستون مونده پاک بشه. تابستون خوبی بود. تابستونی متفاوت بود. حالا چند روز دیگه می رم مدرسه. واقعا دلم برای مدرسه تنگ شده. برای مشق هاش. برای درس هاش . برای همه چیش. اول دبیرستانه و باید خر بزنم.

عکس روز:

غروب غمناک - Nikon D90 (برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید)

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_6397%20R.jpg

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٦ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

::به نام حق::

عجججججب. قضیه نمایشگاه که کنسل شد یعنی با تاخیر شد. ممکنه فردا بریم. ببخشید بابت تاخبر در بروزرسانی وبلاگ چون این روز ها حوصله نوشتنم کم شده. بیشتر دوس دارم عکس بزارم. واسه همین امروز 2 تا عکس روز می زارم.

واسه بعد از ظهر هم یک خلاصه ای از بازدیدم از کارخونه دایی بابام (همون دایی صداش می کنیم) می زارم. البته قضیه کمی قدیمیه ولی خالی از لطف نیست.

یک چیز دیگه خواهشا وقتی تو قسمت چت می نویسید خودتونو معرفی کنید. و اینکه اونجا جای چت هست نه جای نظرات. پس نظراتتون رو توی نظرات بنویسید نه توی چت.

عکس های روز:

نه بابا کلاغ ها هم لی لی بازی می کنند چشمک (برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید)

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_5818%20RW.jpg

 

بدون عنوان

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_5954%20RWjpg.jpg

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٠ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سیستم جدیدی در سمت چپ وبلاگ گذاشتم که شما می تونید با من چت کنید یا برای من آفلاین بگذارید. حتما هر موقع سر زدید یک سلامی بکنید.

 

برای تغییر دادن اسم خود روی edit nick در پایین جای چت کلیک کنید و اسم خود را وارد کنید.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۸ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

قالب آپدیت شد:

- عکس سمت چپ عوض شد

 

به نظر شما این عکس سمت چپ بهتره یا این:

http://artara74.persiangig.com/Weblog/doap%204%20Beta.jpg

شب قدری ما رو هم دعا کنید.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٧ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

دیروز با مصطفی و علی کرمی رفتیم خرید لوازم التحریر. کجا؟ شهروند بوستان. وای که چقدر قیمت ها عالی بود. رفتیم اونجا به هر چی دفتر و کتاب بود گند زدیم و برگشتیم. من که کم خرید کردم تازه اشتباهب 3 تا دفتر رو به جای خط دار دفتر نقاشی خریدمنیشخند کلا من طرف های 18 تومن خرید کردم. نامرد ها عکاسی ممنوع زده بودند وگر نه یک عالمه عکس داشتم براتون.

عکس روز:

آنها بعد از اینجا به کجا می روند؟ - Nikon D90 (برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید)

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_1320%20RW.jpg

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٧ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

تابستون داره تموم میشه، واااااای. مدرسه ها داره شروع میشهناراحت. دارم دبیرستانی میشملبخند. الان دقیقا نمی دونم از شزوع شدن مدارس خوشحالم یا ناراحت. یعنی هر دوشونم. یک تابستون گذشت. این تابستون ها فکر کنم آخرین تابستون هایی باشه که ازشون لذت می برم. فکر کنم آخرین تابستون، تابستون بعد از ترم 2 دانشگاه باشه (البته اگه قبول بشم). وزیر آموزش و پرورش هم که عوض شده، خدا کنه این یکی یکم این تعطیلات ما رو زیاد کنه. کنکور رو هم بزاره سر جاش تا ما بدیمش بعدش برداره.

به امید تعطیلات زیاد و برپا موندن کنکورنیشخند

دارم یکم برنامه می ریزم سه شنبه برم نمایشگاه قرآن. کلی سوژه هست برای عکاسی.

عکس روز:

تارزن - Nikon D90 (برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید)

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_4412%20RW.jpg

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٥ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

امروز درد دل ندارمنیشخند

ولادت امام حسن مجتبی هم مبارک باشه

خاطره:(عکس ها رو به دلیل حجم زیاد توی ادامه مطلب گذاشتم)

دیروز محمد خلاقی اومد خونمون و من قرار شد براش قالب بسازم. یک ساعت ول کشید تا تصمیم گرفت چه قالبی می خواد. همون قالبی که من همون اول بهش گفتم. حالا نشستم یک قالب نایت اسکین رو ور داشتم و سوراخ سوراخش کردم. من معمولا کار های قالب سازیم رو توی این وبلاگ انجام می دم: http://testitestitesti.persianblog.ir . قالب رو ساختم. خودم کف کردم. خواستم همون قالب رو برای خودم بزارم ولی گفتم نا مردیه. کمی تغییرش دادم و گذاشتم همینی که الان رو وبلاگمه. از قضیه دور شدم. ساخت قالب محمد که تموم شد بابام گفت پاشو بریم بیمارستان(اون هایی که نمی دونن: قضیه اینه که دیشب افطاری بیمارستان شهید مدرس بود و من هم عکاسش). منم محمد رو فرستادم خونشون و خودم حاضر شدم.

دوربین؟ حاضر

فلاش؟ حاضر

باتری یدک؟ حاضر

کیف؟ حاضر

لنز؟ حاضر

باتری یدک فلاش؟ حاضر

سه پایه؟ حاضر

آماده؟ 3 2 1 شروع...

اول که رسیدم سه پایه رو گذاشتم اتاق بابا. بعدش سریع پریدم از سفره پهن کردن ها عکس گرفتم. (عکس 1 تا 11) بعدش رفتیم حیاط پایین برای دعای سمات. اذان که شد موذن یک اذان دل نشین گفت (عکس 12) و ما هم نماز رو شروع کردیم. بعد نماز همه بدو بدو رفتن حیاط بالا برای افطاری. من هم سریع یک بطری آب از سفره کش رفتم و با همون روزمو باز کردم. تا زمانی که خوردن غذا ها تموم شد من داشتم تو کل محوطه سر پا عکاسی می کردم(عکس 13 و 14). هر چی دنبال زولبیا بامیه ای چیزی تو سفره گشتم که کش برم پیدا نکردم. اول یک آقای مداح اومد مداحی کرد در مورد امام حسن. بعدش ریاست محترم بیمارستان مدرس (تا حالا بابام رو اینطوری صدا نزده بودمخجالت ، عکس 15 و 16) اومدند و حرف زدند. اونجا بود که از الافی سرم رو به سوی آسمون بردم و دیدم ماه چقدر قشنگه و یک عکس ازش گرفتم (عکس 17) . بعد از تموم شدن حرف بابام یک حاج آقایی اومد در مورد امام حسن حرف زد(من که هیچی گوش ندادم). و در آخر قرعه کشی (عکس 19) . البته یک عالمه عکس گروهی هم بود که به دلایل امنیتی نمی زارم اینجا.

تو عمرم 4 ساعت رو اینقدر خلاصه ننوشته بودم. عکس ها هم خیلی خلاصه اند. امروز عکس روز نمی زارم به جاش عکس های دیشب رو می زارم که 19 تاست.برای دیدنشون به ادامه مطلب برید.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٤ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

قالب آپدیت شد.

 

تغییرات:

- خاکستری شدن پس زمینه

- سایه دار شدن عکس سمت چپ

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٤ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

::به نام حق::

1 ساعت پیش تو وب سایت علی کرمی (نوشت ها) کامنت می دادم آخرش دیدم عجب طوماری نوشتم گفتم بیم اینجا بنویسم:

   "یادمه بچه بودم ماه رمضون روزه گرفتن برام سخت بود. همش روزه هام رو می شکستم. اما باز هم عاشق این ماه بودم. با تموم شدنش گریه می کردم. الان هم می کنم. اینکه بتونی 30 روز مثل آدم رفتار کنی خیلی سخت نیست. سختی اینه که بعد ماه رمضون نتونی جلوی خودتو بگیری و دوباره همون آدم قبلی. الان که بزرگ شدم. روزه گرفتن حتی 1 درصد هم خسته ام نمی کنه. یعنی اصلا هیچ مشکلی با روزه ندارم. فقط ترسه. ترسه که یک وقت این سه شب قدر رو از دست بدی. حتی با اینکه بزرگ شده ولی باز هم با تموم شدن ماه گریه می کنم. دوباره همون آدم قبلی. پلید، عقده ای، فقط بلده به بقیه ضد حال بزنه، مغرور. البته تو زیاد اینا رو جدی نگیر. من حاضرم هر روز سال رو روزه بگیرم ولی تو کل سال این مهر خداوند که تو ماه رمضون هست بالا سرم باشه. من اون مهر رو حس می کنم. همون چیزی که جلوی من رو می گیره که فحش ندم، جلوم رو می گیره میگه حتی یک دروغ کوچک و بی تاثیر هم نگو.

الان که نگاه می کنم می بینم عجب طوماری برات نوشتم. متن این کامنت رو توی پست بعدی وبلاگم می زارم.

به امید 12 ماه رمضون پشت سر هم.
علیرضا تارا"

به امید اینکه 12 ماه سال رمضون باشه لبخند

خاطرات روزانه:

این افطاری هم نشد عکس بگیرم. یعنی کلا رفتیم،‌خوردیم، اومدیم. جوری که 8:40 خونه بودیم. ولی من هنوز دارم با فلاشم حال می کنم. و در استرس فردا شبم.

می گم این همه نظرایی که می دید رو من چطوری بخونم؟ وقت نمی کنم.

عکس پایین رو هر موقع می بینم یاد انگلیس قدیم میوفتم. موضوع خوب براش گیر نیاوردم. آخه ساعت یک صبح آدم مغزش کار نمی کنه.

عکس روز:

برنج زار - Nikon D90 (برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید)

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_4415%20RW.jpg

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۳ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

::به نام حق::

نمی دونم.این اتفاقات جدیدی که توی من داره میوفته طبیعیه یا نه؟ البته اتفاقات خوبیه. من عید پیش امام رضا اون دعا رو کردم. یک بار دیگه اول تابستون. اما بار سوم دیگه شد. تا سه نشه بازی نشه. دقیقا با شروع شدن ماه رمضون اون اتفاق افتاد. چرا اینقدر دیر؟ حالا که به اون 6 ماه نگاه می کنم. می بینم من چه آدمی بودم خجالت می کشم. خدایا من رو ببخش.

روزه و نماز های همه قبول باشهلبخند من رو هم دعا بکنید.

امروز قرار بود افطاری پیش جمعی از عکاسان باشم که نشد. خوب بابام می خواست بره افطاری جایی. اینها هم نذاشتند من تنهایی برم. البته حق هم دارن ها. امشب من با بابام می رم افطاری. دانشکده پزشکی شهید بهشتی. عکس هاش رو براتون می زارم. فردا هم بیمارستان بابا افطاریه!!!نگران من اگه عکس خوب نگیرم بابام من رو نصف می کنه. دعا کنید بتونم عکس های خوب خوب بگیرم.

عکس پایین مربوط به این تابستون میشه توی شمال. من تو ارتباط بر قرار کردن با گربه ها خیلی خوبمزبان

عکس روز:

نگاه - Nikon D90 (برای دیدن سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید)http://artara74.persiangig.com/DSC_3939%20RW.jpg

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٢ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

یک توضیحی در مورد سیستم جدید وبلاگم می دم:

1- توی هر بلاگ اولش یک یا دو پاراگراف از دل خودم می نویسم(به قول سنگ پشت: هذیان روزانه)

2-بعد در حد یک جمله کوتاه یک عرض ادبی یا التماس دعایی چیزی می کنم که دلم وا شه.

3-بعدش خاطرات روزانه رو می نویسم

4-شما رو با اطلاعاتی در مورد عکس شما رو به دیدن عکس روز دعوت می کنم.

5-خود عکس روز. عکس روز عکسیه که خودم گرفتم و تا حدودی هنری یا طنز هست. حتما به این قسمت توجه کنید.

توجه داشته باشید قسمت ها با فاصله خالی از هم جدا می شوند!

سعی می کنم هر روز آپ کنم وبلاگ رو و شما هم هر روز سر بزنید!

و در آخر نظر نظر نظر یادتون نره (سه بار گفتم که یادتون نره)!

با تشکر

سید علیرضا تارا

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٢ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

چند شب پیش توی اون برنامه که شبکه 3 قبل از افطار میده یک آقای قد بلندی بود. خیلی با اون قسمت برنامه حال کردم. در آخر آقای مجری (خاک بر سرم اسم هیچ کدوم رو حتی اسم برنامه رو یادم نیست) ازش پرسید چه آرزویی داری؟ گفت دیدن علی کریمی.آقای مجری هم گفت امشب جورش می کنم.

امروز داشتم تو وب می گشتم این عکسسو دیدم. خیلی خوشحال شدم:

 

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

عکس امروز:

بازنشسته - Nikon D90

http://artara74.persiangig.com/image/DSC_2709%20RW.jpg


نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام، خوب قرار بود در مورد افطاری دیشب بگم. از کجا شروع کنم؟ آها. صدای در اومد که بسته شد. اوه بابا اومد. من مثل فشنگ پریدم طرف بابام. از صبح منتظر بابام بودم. البته خود بابام نه. کیفش بود که منتظرش بودم. اولش رفتم یک ماچ دادم به بابا و بعدش با دست و پا رفتم سر کیف. توی این زیپ؟ نه. این یکی؟ نه. زیپ بزرگه؟ آها پیداش کردم.  از اون چیزی که فکر می کردم گنده تر بود. قضیه اینه که جمعه افطاری بیمارستان باباست (شهید مدرس) و من قرار اونجا عکس بگیرم. بابام گفت که جایزه عکاسی از بیمارستان یک فلاش می خره. منو می گی اینجوریتعجب. خوب برگردیم به دیروز. رفتم پایین و دست محمد رو گرفتم و آوردم کارگری.زیر سفره ای رو که پهن کردیم ساعت 7 بود.

http://www.fileden.com/files/2006/10/27/322707/DSC_6490%20R.jpg
 گفتم بپر بدو برو بچه ها رو صدا کن. من هم رفتم و سفره رو چیدم. پدرم در اومد. هی بری بالا. هی بیای پایین. ساعت 7 و نیم بچه ها رو آوردیم بالا. افطاری شد و من و محمد و مصطفی رفتیم اول سره شوله زرد. حالا بی خیال بعدش سر چی رفتیم. توی این افطاری نظر از یکی عوض شد. یعنی بهتر شد. و نفرتم هم از یکی بیشتر. کسانی که اونجا بودند می دونن کی رو می گم. بعدش کانتر وایرلس زدیم. 2 نفر بر سر من. بعدا توقع دارن ببرم. البیته با این که فکر کنم مساوی شدیم. بعدش هم خداحافظی. من موندم یک پشت بوم کثیف. واقعا چرا بعضی ها نمی تونن مثل آدم یک جا وایستند که من یک عکس ازشون بگیرم؟
عکس ها(روشون کلیک کنید):

http://www.fileden.com/files/2006/10/27/322707/DSC_6498%20R.jpg

http://www.fileden.com/files/2006/10/27/322707/DSC_6493%20R.jpg

و این هم رفیق فاب من محمد:

http://www.fileden.com/files/2006/10/27/322707/DSC_6507%20R.jpg

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

عکس امروز:

نقاشی خداوند - Nikon D90 (برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید)

Painting of GOD 2

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۱ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

وااای، امشب افطاری قراره همه بَکس کوچه بیان پشت بوم ما. هر سال رسمه که می ریم پشت بوم های همدیگه و می خوریم و بازی می کنیم و فیلم نگاه می کنیم و ...

امشب قراره افطاری پشت بوم ما باشه. تعداد افراد فکر کنم 9 نفر بشیم. آهان یادم رفت علی کرمی نمیاد خوب می شیم 8 تا (من، محمد، مصطفی، علی، سینا، پدرام، محسن، محمد2).

فردا عکس ها رو براتون می زارم.

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

عکس امروز:

غروب تاریک - Nikon D90 (برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید)


نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٠ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

خسته شدم . می خوام یک جا بنویسم. اینجا می نویسم. نوشته های قبلی مال سال پیشه. زمانی که من یک آماتور بودم. یادش بخیر. جون می دادم برای یک دوربین DSLR . با اون دوربین کنونم کار یک 1Ds رو می کردم.نیشخند. گذشته از شوخی الان واسه خودم عکاسی شدم. البته در حد سن خودم ها. اینجا یک جاییه که هم عکس می زارم و هم نوشته. دوست دارم نظر بدید هااااا.

 

یا حق

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٠ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |