دوربين بي لنز همه چيز رو محو مي بينه، مثل خاطرات من

سلام

وبلاگ جدید با موفقیت ساخته شد

این وبلاگ دیگر فعالیتی نخواهد داشت

http://www.artoma.ir

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۱ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

ننوشتن هم حال میده ها!

پولی نیست برای خرید دامین و هاست :(

بلههههههه!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٤ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام

امتحانا با موفقیت تموم شد. حالا منم و کلی کار!

فعلا تا زمانی که به www.Artoma.ir مهاجرت کنم پست نمی زارم. پول هم ندارم که دامین و هاست بگیرم. :دی تا وسطای تیر طول می کشه.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٦ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هوالرحمن:.

سلام،

داشتم فیسبوکم رو با موبایلم بالا پایین می کردم و حسابی هم بیکار بودم. گفتم برم یک سری به اولین روز هایی که فیس بوک عضو شده بودم بزنم. نمی شد که همین جور See more result‌بزنم و برم صفحه صفحه تا به اولش برسم. یک فرمول کشف کردم توی آدرسش که بسیار سخت بود. بالاخره عدد 1235000000 رو کشف کردم که برای اولین روز فیس بوک منه و همینجور صفحه صفحه رفتم جلو (صفحه بعدیش می شد 1236000000) و دیدم 2 سال پیش همین موقع ها بود. یادش بخیر. بچه بودما! همه آهنگای عشق و عاشقی رو بر وزن دوربین می بردم و کلا عاشق عکاسی بودم. با اینکه خیلی کمتر از الان حالیم می شد. منو برد توی یک خاطره ای...

توی اینترنت می گشتم. آشفته بودم. واقعا 1000D‌یا D60 ؟ خیلی انتخاب سختی بود. 1000D لایو ویوو داشت و ما هم توی کنون آشنا داشتیم اما نیکون نیکونه دیگه. کیفیت بهتری داره. یک ماه بود سر این دو تا مونده بودم. باید قبل عید می گرفتم. و خیلی کم مونده بود تا عید. یک روز رفتم پیش بابام. پروپوزال شفاهیمو برای خرید دوربین و اینکه می خوام 1000D بخرم و کی بریم و اینا رو دادم. بابام گفت باشه یک شنبه می ریم (نمی دونم چرا اما یک شنبه رو یادمه). شب بعد باز هم در مورد مقایسه این دو دوربین حرف زدم و گفتم اینا جفتشون اینقدر چیز میز کم دارن که نمی دونم کدومو انتخاب کنم. بابام در مورد فیلم برداریشون پرسید. گفتم DSLR ها فیلم برداری نمی کنن و فقط مدل D90‌نیکونه که فیلم می گیره (اون موقع از وجود 5DmkII خبر نداشتم). همونی که عمو می گفت خیلی خفنه و دوست داره بخره. بابام گفت چنده؟ گفتم 1250000 ناقابل نیشخند . بابام کمی فکر کرد. گفت چرا اینو نخریم؟ گفتم واقعا اینو می خری (منو می گی درونم داشت منفجر می شد) ، گفت آره. گفت برو یکم ریویوو (Review) بخون تصمیم گرفتی بگو. منم که استاد Reveiw یعنی از سن 13 سالگی کارم خوندن Review‌توی اینترنت بود و تبحر [؟] خاصی توش داشتم. نشستم و صبح و شب همه سایت ها و فروم ها رو خالی کردم و ok رو به بابام دادم. بابام گفت باشه. یک شنبه بریم (یادم اومد چرا یک شنبه.  اون موقع ها بابام یک شنبه ها کلینیک شفا می رفت و وسط شهر می رفت). تا یک شنبه وقت زیاد بود. یک روز با بابام در مورد دوربین حرف زدم گفت 1 تومن برای یک دوربین برای تو خیلی زیاده و همون کنون رو هماهنگ می کنم بریم یگیریم. من هم که دیگه ریویوو D90 خونده بودم به 1000D‌راضی نمی شدم که! گذشت و گذشت که بابام یک مجله گرفته بود از روی میز برداشتم خوندم صفحه اولش تبلیغ D90‌بود. چند دقیقه فقط به قیافه ی زیبای این دوربین نگاه کردم. به بابام گفتم بابا ببین چقدر معروفه تو مجله ی متفرقه هم تبلیغش می کنن. بابام دید من خیلی مشتاقم و اینا گفت باشه می خرم برات و فکر کنم منو بغل کرد. منم بوسش کردم و وقتش بود که برم جار بزنم. دوست خواهرم که فکر کنم کتایون بود اومده بود خونمون. مثل چی رفتم در اتاق خواهرمو زدم گفتم مریم بابا قبول کرد D90 بگیره برام. دوستش پرسید D90 چیه و اینا که من رفتم و خواهرم جوابشو داد. یادمه بابام از مدرسه مرخصی گرفتم که روز 25 اسفند 87 ساعت 12 از مدرسه برم و با بابام بریم دوربین رو بخریم. یادش بخیر که عید 60 گیگابایت عکس گرفتم (Raw + JPG) و ...

چقدر زود گذشت. به عکس های روی دیوار اتاقم نگاه می کنم. 9 تاشونو فعلا وصل کردم. فکر کنم فقط یکیش برای نیمه اول سال 88 باشه. بعد یهو یاد بد بختی هام می افتم. وای باید بعد امتحانا برم عکسباران کلی عکس بدم چاپ و جیب منم که خالی!‌

قرار شده آخرای تیر با دوچرخه بریم شمال. هر کی پایه هست بیاد. احتمالا سرپرست (مربی، همراه، مراقب ... هر چی اسمش هست) از فدراسیون دوچرخه سواری کوهستان بیاد. بین 7 تا 9 روز طول می کشه. اگه سرپرست نیاد مجبوریم از جاده دیزین-چالوس-کلاردشت بریم که زیاد خفن نیست و البته آسون تره (دسترسی به همه چیز از جمله توالت،‌رستوران و... هست) و اون مسیری که با سرپرست می ریم احتمالا انسان زندگی نمی کنه نیشخند . در عوض کوهستانی، کم شیب، سرسبز تر از چالوس هست. پایه ها دستا بالا!

---

شما رنگ متن وبلاگم رو چه رنگی میبینید؟ یک سری اومدن گفتن چرا وبلاگت متنش خاکستریه. بعد دیدم راست می گن. برای شما چطوریه؟ رنگ این مطلب با قبلی ها فرق داره؟

ای کی میشه از دست این پرشین بلاگ به ورد پرس فرار کنیم.

---

امتحانا دیگه داره خسته ام می کنه! فقط 4 تا مونده. می ترسم این آخری ها رو خراب کنم. واقعا جون درس خوندن ندارم دیگه. ریاضی - زبان - هندسه - جغرافی. ریاضی که فردا داریم و امیدوارم خوب بدم. زبان که او کی هست. هندسه باید بشینم بخونم خفن! جغرافی هم که یک سری نمونه سوال داریم از اونا میاد.

---

آدما یک جوری شدن. اصلا آدم بزرگ تر که میشه باید مواظب باشه زیاد به فکر بد بختی ها نیوفته. یهو حجم زیادی از بدبختی رو می بینی، جامعه، سیاست،‌اقتصاد، دین، همه چی... همه چی رو Nerve‌ هست!

---

دوربین GoPro به زودی... (اگه تو لبنان باشه)

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۸ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هو الرحمن:.

آفتاب گرم ظهر تابستان حسابی او را غرق خواب کرده بود. خوابی آشفته. روی تخت خواب ذوب شده بود. صدایی او را از اعماق خواب بیرون کشید. حتی انرژی باز کردن چشمانش را هم نداشت. تا آمد دوباره غرق خواب شود دوباره صدا اعصابش را بهم ریخت. "...آهن ضایعات...". صدایی بی معنی اما اعتراض مانند از گلویش خارج شد. حتی توان فحش دادن هم نداشت. پتو را روی سرش کشید. گرما او را در خواب حبس کرده بود. دوباره غرق در آشفتگی شد. "...آهن آلات،‌آهن ضایعات خریداریم..." تمام توانش را جمع کرد نهایت توانست بگوید: "اه". کم کم مغزش شروع به کار کرد. فکر هایی چرخید و پا هایش را زمین گذاشت. لباسی آبرومندانه تر از تی شرت سفید خیسی که تنش بود به تن کرد و حتی یقه اش را هم درست نکرد. تلو تلو خوران به سمت در رفت. پله ها را یکی بعد دیگری پشت سر گذاشت. کم کم مغزش داشت راه می افتاد. پله های آخر بود. چند قدمی که برداشت ناگهان با فشار زیاد به زمین صاف برخورد کرد. ضربه دوباره او را به هوش آورد. انگار دوباره خوابش رفته بود. در خروجی را باز کرد. ایستاد. نور آفتاب پوستش را می سوزاند. چشمانش را ریز کرد و چند ثانیه طول کشید تا چشمانش به نور عادت کند. وانتی را دید که داشت آهن های زنگ زده ی میوه فروش را می خرید. جلو رفت. صدا با هزار زور از تنگنا های بسته ی گلوی او را گذراند و بالاخره از دهان او خارج شد. "آقا، زندگی منو می خری؟‌ عقل و قلب و دلم رو چی؟ همشون آهنیه". خریدار آهن به چشمان خمار و بی تمرکزش خیره شد. سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد. رفت تا آهن های زنگ زده را باز بزند.

"آری، حتی از آهن زنگ زده هم بی ارزش تر است"

-خودم-

http://fc08.deviantart.net/fs17/f/2007/158/d/6/Clap_emoticon_by_smiekie.gif

---

امروز یک لحظه تقویمو نگاه کردم. فردا همون ١٢ امیه که چند روز بعدش تعطیله. به این زودی رسیدیم بهش؟ باورم نمی شد. مثل برق گذشت.

یک کتابخونه ی خوب پیدا کردم خلوت!‌ فقط یک روز در میون مردونست. http://fc05.deviantart.net/fs19/f/2007/248/4/6/_book_by_sml_e.gif

امیدوارم با همین توانم بتونم تا آخر امتحانا رو بگذرونم. فکر کنم دارم خوب می دم.

کلی برنامه واسه تابستون ریختم. کلا زندگیم بهم ریخته. کامپیوترم اصلا نظم نداره. کلی عکس ادیت نشده دارم. کلی عکس ارائه نشده تو اینترنت دارم. کلی ایده عکاسی دارم. کلی لیست کار دارم که می خوام انجام بدم و ...

کامپیوترم هم بهم ریخته خفن. آخه چند وقته عمومی شده کامپیوتر و میام می بینم کلا پلاگین اضافه شده و جای فولدر ها عوض شده و ... اتاقم از عمق بهم ریخته. مغز خودم هم یه ریفرش می خواد.

---

موزیک بسیار زیبایی چند وقته یافت کردم. نمی دونم چرا باهاش خیلی حال می کنم.

آهنگ Ours از The Bravery که موزیک فیلم Twilight: The Eclipse و بازی NFS Shift 2 هست. سبکش راک هست. من وقتی آهنگ های بازی رو دانلود می کردم دیدمش.

http://fc00.deviantart.net/fs26/f/2008/113/4/0/40c6f304342d046e3c3a86f02b75a707.gif

خلاصه ای از متن آهنگ (قسمت های تکراری رو حذف کردم):


After tonight,
who knows where we'll be tomorrow
what if we're never here again?

After tonight
This will be a lifetime ago
so let's stay up until the sky bleeds red.

And we'll stop stop stop the world from moving
Stop stop stop the clocks from turning
Stop this night from fading away

This time is ours
If I could hold this moment in my hands
I'd stop the world from moving
I'd stop the clocks from turning

This time is ours
inside a frozen memory of us
And we are motionless, motionless

Gone like a dream that I have just awoken from
Fading away, just out of reach
And we are here, but I already miss you
even as you're lying next to me

This time is ours

دانلود:

http://artara74.persiangig.com/3. The Bravery - Ours.mp3

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۱ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هو الرحمن:.

سلام،

تا حالا شده از خودت بدت بیاد؟ خوب اینقدر از خودم بدم اومد که آستین بالا زدم. کلی تصمیم های جدید برای زندگیم گرفتم. شاید بشه اسمشو گذاشت تغییر اما من با این کلمه زیاد حال نمی کنم.

نمی خوام با آرزو هام زندگی کنم، می خوام با واقعیت هام زندگی کنم.

می خوام درست زندگی کنم.

این ها چیز های کلی ای هست. نمی خوام تصمیماتم رو لو بدم. خودتون می بینید می فهمید. نفهمیدین هم زیاد مهم نیست.

---

دیروز بین یک دو راهی شدید گیر کرده بودم. جزو عجیب ترین دو راهی های عمرم بود. تو اتوبوس بودم. کلی وقت داشتم برای فکر کردن. و از همه مهم تر، کسی نبود که باهاش مشورت کنم. باید تنهایی فکر می کردم. چند ساعت فکر کردم. چقدر فکر کردن لذت داره. راضی ام از تصمیمی که گرفتم.

شده مثل آخر فیلم ها. همه چیز آروم و Ok شده. همه چیز داره به سمت خوب پیش میره. آرام! مثل آسمون.

حالا که آخر فیلم رسیدیم بهتره بازیگران رو بگم.

اول خدا! که معجزه کرد برام.

دوستانی هستن که واقعا لطف داشتن نسبت به من و خیلی به من کمک کردن توی این چند وقته.

آقای هادی کیانپور، یک دوست اینترنتی که مثل یک روان شناس و یک دوست خیلی بهم کمک کرد. خیلی تو زحمت انداختم ایشون رو. مشکلی دارن، براشون دعا کنین.

امیر حسین رمضانی، درد دل های سر کلاس و تمام حرف های من رو شنید و بر خلاف بقیه همدردی کرد و همفکری. نکته های مثبت رو میدی و به من خیلی کمک کرد.

زهرا (خواهر بزرگم)، بخوام در مورد نقشش بگم باید کلی بنویسم. خیلی توی فرایند شناخت خودم کمکم کرد و ...

مریم (خواهر کوچکتر از خواهر بزرگم)، مثل زهرا، از اون لحاظ کمتر اما از یک لحاظ دیگه خیلی کمکم کرد. شاید لحاظ دوم رو بعدا گفتم.

خانم اردوبادی، بیشترین کمک رو ایشون کردن. اگه ایشون نبودن احتمالا الان همون علیرضای بخور بخواب و تنبل و ... سال پیش بودم. هم اینکه کمک کردن مشکلات خودم رو ببینم کلی هم خصوصیات اخلاقی یاد گرفتم از ایشون.

یک نفر دیگه هم هست که عمرا روحش هم خبر داشته باشه که به من کمک کرده. ایشون هم اگه در آینده دیدم سعی می کنم بهشون بگم.

افراد دیگه ای هم بودن که نمی تونم نام ببرم...

تمام این دوستان بسیار بسیار به من کمک کردن و فکر نکنم بتونم جبران کنم.

امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشن، تو مشکلات کم نیارن، همیشه در پناه خدا باشن و همیشه لطف خدا شامل حالشون باشه.

به همراه سس اضافه http://fc06.deviantart.net/fs70/f/2010/118/2/c/_happy__by_CookiemagiK.gif

از اون جایی که از گذشته گفتن خوشم نمیاد یک جمله می گم و می رم سراغ حال و آینده.

"زندگی جلوی من پیچ های زیادی قرار می ده. اما نمی دونه من یک دریفترم، پیچ ها رو بدون ترمز رد می کنم"

---

خرجم چند ساله بد بالا رفته. منم که دارم بزرگ می شم و باید کنترل اقتصادی داشته باشم. پس، از این بعد خرج بالا رو می زارم کنار. تا یک چیزی رو شدیدا نیاز نداشته باشم نمی خرم. بخرم هم از پول خودم می خرم یا کادو می گیرم. تابستون هم می خوام کار کنم. احتمالا عکاسی.

---

واقعا داشتم می ترکیدم از حرف که پست گذاشتم. وگرنه من اصلا ممنوعه پای کامپیوتر بشینم. اصلا این حرف ها اینقدر توی ذهنم بود که شیمی از مغزم پایین نمی رفت.

بازم حرف داشتم ها. حرف هایی عمیق. اما، می زارم برای بعد.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام،

امروز مسابقه ردبول کارپارک دریفت بود. که دریفت رشته مورد علاقه ی منه.

عکس هاش رو اینجا ببینید:

http://artara74.persiangig.com/Redbull/TT/

تا آخر خرداد بای بای !

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۳ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

آه،

مادرم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٦ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

به هر آپلود سنتری سر زدم ماشالا فیلتر شده بود. خدا زیادش کنه! فتوبلاگ من رو هم فیلتر کردن دیگه کلا عکس رو فیلتر کنن دیگه.

در ادامه پست قبل که گفتم عکس می زارم (امروز آپ کردم، بخونیدش) آخرش رفتم پرشین گیگ گذاشتم که خدا رو شکر هنوز فیلتر نشده.

ادامه مطلب بروید... (حجم عکس ها روی هم حدود 1.200 مگ میشه)


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٢ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هوالرحمن:.

سلام، چه دنیاییه!

---

قایقی خواهم ساخت،

خواهم اندخت به دل

دور خواهم شد از این قلب تاریک

---

(GhKm).

چته علیرضا؟

یادمه خواهرم که داشت بخش روان رو می خوند بهم توضیح داد بایپولار چیه. من احساس می کنم یک بایپولار روزانه ام. اینو مطمئنم. تا حالا چند نفر مختلف هم بهم گفتن. و اینکه شدیدا تعادل ذهنی ندارم. کسی هست بتونه بگه این ها رو نیستم؟ هر کی با من بوده می دونه که این طوری هستم.

اینا رو نگفتم که بهونه بیارم برای کار هام. وارد دیوونگی درجه بالای 5 شدم. درجه بالای 5 دیگر آزاری هم داره. و اما تا مرحله 4 همه چیز عادیه. اما از مرحله 6 به بعد یک سیاه چالست. تو رو می کشه به سمت بالا تر. من نمی دونم دیوونگی چند تا مرحاه داره. اما تا حالا تونستم تا درجه 8 اش رو برم. درجه 6 به بالا رو میشه بهش گفت روانی! خسته شدم. آهن ربای دیوونگی نگهم داشته. فریاد می زنم نجاتم بدین. اما هیچ کس نمی تونه منو نجات بده. همه یک دیوونه رو ترد می کنن. اگه بتونم در برم دیگه سراغ دیوونگی نمی رم.

کسایی رو تو چشمشون نگاه می کنم و لبخند می زنم که تو دلم می خوام بزنم فکشون رو پیاده کنم. فک کسایی رو پیاده می کنم که از ته دل دوستشون دارم.

به یک سیلی احتیاج دارم! یکی بیاد منو بزنه. دوست دارم له شم. کسی که برق شهری گرفتتش رو باید با یک عایق (کف کفش مناسبه) پرتش کنی اونور. نمیشه آروم کشیدش کنار. چون خودت هم برق می گیری. چند وقتی هست که صورتم ضربه سیلی رو فراموش کرده. بزنیدم.

تو مغزم مه احساس می کنم. تفکراتم مه آلود شده. مثل وقتی که عینک کثیفه و تو نمی تونی درست همه چیز رو بشناسی.

همش دنبال کد مستر ریست خودم هستم. اما دستم به شماره ها نمیرسه.

یک چیزی می گم! شاید فکر کنید مثل خیلیا الکی می گم دیوونه و ادا در میارم. کاملا جدی می گم که کنترلم از دستم خارجه. نشونش همون جاست که من همیشه می تونستم کار ها رو خوب تشخیص بدم اما اون موقع که می خواستم برم سیب زمینی رو بزنم 4 بار کامل تصمیم گرفتم و دیدم کار بدی نمی کنم! اعترافش سخته. اما این طوری بود. تازه بعد از یک ساعت از اون کار فهمیدم عجب غلطی کردم. و عجب غلطی کردم.

امروز هر کی میومد سمتم وحشی بازی در میاورد می گفتم ببخشید خشونت رو ترک کردم. با اینکه می زد. دوباره لبخند بهش تحویل می دادم.

به دنبال یک آرامش بزرگم. احساس می کنم الان موقعیتش رو دارم. آرامش!

---

لبخند، نفس عمیق، تفکرات مثبت. راه حل های مناسب. امروز فکر آهنگ "گریه نکن" تی ام بکس (TM Bax) خیلی بهم آرامش داد. همش داشتم می خوندمش.

---

عکس های دیروز رو آپ می کنم توی یک پست جداگانه لینک می دم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٢ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هوالرحمن:.

اولا اعلام کنم که امروز یک پست دیگه هم دادم. اون رو هم بخونید. فکر نکنید این رو فقط امروز دادم.

این پست یک جور اعترافه.

صدای در اومد. پشت به در بودم. برگشتم، نرفتم جلو که قشنگ اون بیاد جلو و وارد خیابون شه. کاپشنم باهاش بود. گروگان! سیب زمینی توی دستای من بود. 1000 تومن سیب زمینی در مقابل کاپشنی که وظیفش بود بهم بده. داشت لبخند می زد و یک چیزایی می گفت. اصلا گوش نمی دادم. اومد که سیب زمینی رو بگیره و کاپشنو عقب گرفته بود. گفتم اول کاپشن. اولین باری بود که می خواستم نامردی کنم. یک نامردی بزرگ. کم کم بحثمون گرفت. اون هنوز لبخند می زد. من یادم نیست لبخند می زدم یا نه. فقط عقده توی ذهنم بود. هدفونمو دید. گفتم بله هدفون جدیده کلی هم پولشه. گفت برای پیچوندن چیز خوبیه. هدفونم که آویزون بود رو کردم زیر لباسم. نزدیک تر می شدیم. قطعا اون می تونست سیب زمینی رو بگیره و کاپشن رو نده. اما می دونستم میده. اما اون نمی دونست که من سیب زمینی رو نمی دم! داشتیم دور هم می چرخیدیم. حالا خیلی به هم نزدیک شده بودیم و جا هامون کاملا عوض شده بود. تصمیممو گرفته بودم که این کار رو بکنم. هدفونمو از روی لباس گرفته بود. کاپشن داشت شل می شد. کاپشن شل و شل تر شد و دستش تو چند سانتیمتریه سیب زمینی بود. نمی دونم چی شد که شل شد کاپشن و اومد توی دست من. هدفونو هنوز گرفته بود. یهو سیب زمینی رفت عقب. سیب زمینی سس آلود.. سس دو رنگ! سیب زمینی زاویش عوض شد. نزدیکش شد. با سرعت و پرتاب شد و کاپشن سریعا قاپیده شد. یک لگد هم زده شد. من داشتم می زفتم عقب. لباسش سسی شده بود. کاپشن و شلوار من هم کمی. تمام سیب زمینی ها کف خیابون بود. لبخند دیگه رو لباش نبود. من داشتم همین طور دور می شدم. رفتم! برگشتم دیدم داره جمع می کنه سیب زمینی ها رو...

ده دقیقه قبلش سیب زمینی تو دستم بود، داشتم فکر می کردم این کار رو بکنم یا نه. هر چی فکر می کردم من نمی خواستم سیب زمینی رو بدم بهش. اون هم قطعا کاپشن رو بهم نمی داد. یاد حرف شوهر عمه ام افتادم (آقا صادق) که وقتی تو قشم ازشون پرسیدم چرا واسه 1000 تومن اینقدر چک و چونه می زنن می گفت نباید بزاری این ها فکر کنن می تونن با قیمت بالا پول تو رو بخورن. من هم نمی خواستم اون سیب زمینی رو بخوره. همیشه کارش همین بود. نشده بود چیزی رو مجانی ازش بگیرم. دلم هم ازش خالی نبود. تا حالا خیلی تصمیم گرفته بودم بزنمش. این چند وقت اینقدر فشار روحی بهم وارد کرده بود که همون دلیل بس بود واسه انجام این کار. هر جوری فکر می کردم باید این کار رو انجام می دادم.

بعد از اون کار. تو خونه. دلم سوخت. من این نبودم. من این نیستم. این چند روز من اصلا اون علیرضا نیستم. اس ام اس زدم ببخشید. نمی دونم ناراحته یا هر چیز دیگه.

من اون رو زدم! همه رو زدم. من اصلا هیچکی رو نمی زدم. یکی می زد پس کله ام بر می گشتم و نگاهش می کردم. اما الان یکی بزنه می زنمش. این از ایده آل های من خارجه! یک حسی درونم میگه دیگه نذاز حقت رو بخورن. تو وقتی یکی ناراحتت می کنه حق داری بهش بگی. حق داری حالشو در حد اون ناراحتی بگیری. اما من همیشه ساکت بودم. گاهی یک چیز هایی گفتم اما مجموعا ساکت موندم. 

---

وقتی رسیدم خونه بابام گفت مفید با این معدل قبولت نمی کنن. یاد امتحانات ترم افتادم. آنفولانزا. یک شروع داغون. بی انصافیه. نه نیست. خدا به من یاد داده که هر پایینی برای یک بالاست. تو پست قبلی گفتم. بالاش رو ببینیم و تعریف کنیم.

باید مرآت رو عالی بدم. باید خودم رو نشون بدم. واااااای. تقصیر خودم هم هست. اما نمی دونم اون کس هایی که کاری کردن من کمتر درس بخونم و پیشرفت کنم رو باهاشون چیکار کنم. اون ها حتی خودشون هم نمی دونن. حتی نمی تونن حدس بزنن که خودشون هستن.

---

کل زمستونم رو خرج کردم. هدر دادم. می دونید برای چی؟ آخرش برای یک "فرقی نداشت" . یعنی وجودت "فرقی نداشت" . کلی درس نخوندن. کلی زندگی نکردن... من حتی از هنرم هم زدم. و آخرش وجودت "فرقی نداشت".

فکر نمی کردم یک جمله دو حرفی بتونه یک انسان رو اینقدر داغون کنه. از درون ترکیدم. خوب، حتما "فرقی نداشت"ه دیگه! از این به بعد می رم سراغ کار هایی که فرق داشته باشم.

---

تصمیم گرفتم بعد امتحانا سوویچ کنم رو وردپرس روی دامین شخصی.

هنوز توی اسم وبلاگم شک دارم.

Luna یا Depth یا Bonfire . نگید کدوم خوبه. نظرتون رو راجع به هر کدومشون بگین. من الان دلم سمت Depth هست.

---

پ.ن: دیالوگ کدوم فیلم ماه رمضون بود می گفت "این جوری نبودما! این جوری شدم"؟

پ.ن٢: خوب نتونستم جریان رو به صحنه بکشم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۱ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هوالرحمن:.

سلام،‌بعضی وقت ها اتفاقاتی میوفته که ناگواره. بعدش همون اتفاق ناگوار کاری می کنه که اتفاق های خیلی خوبی بیوفته. یعنی تلخی ای برای شیرینی. میشه گفت معجره ست. این چند روز توی زندگیم کم از این جور چیز ها نمی بینم. مثلا یکیش همین نیم ساعت پیش رفته بودم زیر بارون عکس بگیرم. یک اتفاقی تلخ افتاد که باعث شد من چند تا عکس فوق العاده بگیرم. البته جدا از این که با دو چتر رفتم با یک چتر برگشتم.

عکاسی! همین اتفاق که باعث شد این عکس ها رو بگیرم. باعث شد که من به خودم امیدوار شم توی عکاسی. چند وقت بود خیلی هنر از کله ام اومده بود بیرون که یک هفتست دوباره زدم تو خط عکاسی.

یک چیز دیگه. امروز صبح یک کادر بسیار زیبا با یک گلدون با گل قرمز توی بالکن خونه همسایه ی مدرسه دیدم از پنجره ی کلاس. فوق العاده بود. و به دلیل نور خورشید که از پشت ابر ها میومد سفیدیه خاصی داشت. می خواستم بعد مدرسه بپرم دوربین رو بردارم عکس بگیرم که یهو زنگ آخر هوا ترکید! گلدون هم نفهمیدم باد انداختش پایین یا اینکه صاحب خونه برش داشت. با اینکه اون عکس رو از دست دادم اما کلی عکس دیگه به دست آوردم.

معلومه که از دست دادن اول بدست آوردنه. حتی توی یک پروژه شما اول سرمایه گذاری می کنی بعد برداشت می کنی. چه قانون زیبایی هست که طبیعت داره.

نمایشگاه کتاب داره شروع میشه و کلی کتاب لاتین انتخاب کردم بخرم. سال های پیش می رفتم سراغ کتب لاتین تموم شده بود. این دفعه روز اول نمایشگاه می خوام برم.

---

در یک خونه رو چند بار می زنن. وقتی کسی در رو باز نکنه،‌ خوب بدیهیه که باید رفت!

---

امروز برای دومین بار توی خیابون با خودم حرف زدم. دفعه پیش هم همون طرفا بود که با خودم حرف زدم. اون دفعه از خوشحالی بود. این دفعه همین جوری. از اینکه کسی نبود حرف بزنیم.

رو کوه ها برف نشسته. حتی میله های تلکابین بین ایستگاه ۵ تا ٧ توچال هم معلومه. کاش اونجا بودم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۱ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هوالرحمن:.

صبح تا شب بهم گیر می دن چرا حرفاتو نمی زنی. بعضی چیز ها رو نمیشه به همه گفت.

تمام غم ها تموم شد. فقط یک غم مونده که نباید فراموشش کنم. اما غمناکم نمی کنه. یعنی شاید فقط همین روز ها غمناکم کنه.

من نه انسان افسرده ای هستم نه دنبال غم و این جور چیزا. یک مدتی غم توی زندگیم زیاد بود که حالا هم نیست.

میشه بحث رو عوض کنیم؟ امروز از صبح دارم به همه توضیح می دم.

---

یک چیزی یافتم که قبلا هم یافته بودم اما این دفعه خیلی جالب بود. یک فرمول یاد گرفتم. اگه می خوای یک کاری رو بکنی از تصمیماتت دل بکن. تو جایی هستی که ٢ تا راه داری و یکی رو می خوای بری اما جفتش هم هست. بالا رو نگاه کن. برو جلو. چشماتو ببند. می بینی افتادی توی یک راهی. خدا می برتت همون راهی که باید بری. شاید اون راهی که می خوای نیست. اما بعد می بینی به صورت معجزه باری اتفاقاتی میوفته که هیچ وقت باورت نمی شد توی این راه بیوفته.

---

لبخند رو لبامه. از پنجره بیرونو نگاه می کنم. آه! فقط می تونم بگم آه و منتظر فردا ها باشم. دوباره لبخند می زنم. سعی می کنم همه چیز رو فراموش کنم. امروز همان فردایی است که منتظرش نبودی!

---

زیر باران باید رفت

و اما کدام باران؟

آسمان مثل چشمه های اشک من خشک است

قایقی باید ساخت

با کدام چوب؟

آخرین درخت سبزی که بود دیروز خشک شد

خواهم انداخت به آب

به کدام آب؟

به دریای نا امیدی؟

و اما بدان،

قایقی خواهم ساخت،‌خواهم انداخت به آب

باز خواهم گشت، روزی از روزگاران

"علیرضا تارا"

---

باز لبخند می زنم بعد توی مانیتور می بینم چقدر ضایه لبخند می زنم. یکم خودمو نگاه می کنم. لبخندم بزرگ تر میشه و بزرگ تر. یک ٢ نقطه دی به تمام معنا. حالا اونارو بیخیال، ریش هاشو!

یک لبخند بزرگ روی میز هست. بهش نگاه می کنم. من بهتر می خندم یا اون؟ هی دهنمو باز تر می کنم. کم کم احساس خظر می کنم که لبه های لبم پاره شه و آروم تر می خندم. موفق شدم بهتر از اون عکس لبخند بزنم.

---

"بلیطی که گرفتم دو طرفست! می رم و بر می گردم"

---

چرت و پرت میگیا علیرضا! همینه دیگه شهرستانی! شهرستانی! شهرستانی...

(الان مثلا این ها چرت و پرت نبود) نیشخند

---

---

---

دوست دارم خط بزارم!‌ تو مجبور نیستی تا آخرشو بخونی که!

---

خواهرم می گفت آدم های آیکیو بالا تطابق با محیطشون خیلی خوبه. ماشالا آکیو خودم!‌نیشخند

---

بسه دیگه چقدر می خوای بخونی؟ یعنی هر چی من نوشتم تو باید بخونی؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٦ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هو الرحمن:.

امشب پیرمرد پارک داستان جدیدی دارد که شب وقتی خانه می رود برای نوه هایش تعریف کند.

"همان پسری که روز های قبل می گفتم، امشب آمده بود،‌گریان..."

---

گریه هم شده جرم. اومدم خونه یکی میگه عاشق شده، یکی میگه جواب رد گرفته، معلوم نیست چه گزینه های دیگه ای توی سرشونه.

قبلش دلم خالی بود و روی شونه هام پر. الان شونه هام خالی اما دلم پر!

خدایا من که اینقدر تو رو دوس دارم. اینقدر به حرفات گوش می دم. صبر بده بهم. و چیز های خوب دیگه. نه تنها به من، بلکه به او هم بده.

---

بدون شک اسم بعدی وبلاگ Luna خواهد بود...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٥ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

از اونجایی که از سال ها پیش قرار بود قالبم رو عوض کنم و وقت نشد تصمیم به تغییر کلی وبلاگ گرفتم. (حتی آدرس) حالا هر موقع خواستم بکنم می گم اما سر عنوان وبلاگ چند تا گزینه دارم. به نظر شما کدومش باحال تره؟

-Dawn

به معنای سپیده یا سحر یا طلوع

-Luna

اسمی که بهش علاقه خاصی دارم و معنی ماه میده. اسم انسان هم هست.

-Bonfire

به معنای آتشی که روشن می کنند و دور آن می شینن

-Rope

به معنای طناب

- پ.نون یا په.نون

که همون پی نوشت هست اما با املایی متفاوت.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٤ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام،

اصلا حوصله نوشتن ندارم که ندارم. خلاصه می گم.

دیروز عصر 6 نفری چپیدیم تو آژانس رفتیم کارتینگ. هی بارون میومد و قطع می شد و ما دعا می کردیم نباره بتونیم بازی کنیم. حدود 45 دقیقه تو صف بودیم تا اینکه کلاه ها رو گذاشتیم رو سرمون که بشینیم توی کارتینگ ها که دیدم خیس شدیم هممون و بارون اومد شدید. شانس در حد... . گفتیم اشکالی نداره بریم سرزمین عجایب که تا آژانس گرفتیم و رسیدیم اونجا ترافیک بود و دیر شده بود و فقط شام خوردیم برگشتیم که همینش تا ساعت 10 طول کشید. و فقط چند ده هزار تومن پول آژانس حروم شد.

شب قبلش هم 3 ساعت با خانواده توی شهر گشتیم دنبال رستوران که آخرش به این نتیجه رسیدیم پیتزا آروما بخریم بیاریم خونه.

کلی کتاب کادو گرفتم.

کلی کاغذ D:

داشتم به مناسبت ظاهر جدید یاهو! میل (Yahoo! Mail) میلم رو از آشغال خالی می کردم که حسابی گند خورده توش. یک چیز حدود 10 هزار میل رو پاک کردم. ده ها گروپ رو ازش خارج شدم. ده ها فید رو آنسابسکرایب (Unsubscribe) کردم. فولدر بندی های کذایی که مال 4 سال پیش بود رو درست کردم. و این وسط به میل باحالی بر خوردم.

میل تبریک تولدم توی سال 2007 که خواهرم فرستاده که دقیقا بعد از کپی گرفتن ازش پاک شد! (این یاهو هنوزم اینقدر باگ داره حال آدمو بهم می زنه) و دعا می کنم که هنوز توی کلیپبورد (Clipboard) مونده باشه:

عنوانش این بود: Ali cheghadr pahat boo mide!

saaaaaaaaaalaaaaaaaaam!
 
..
..
..
..
(khob az khodam bepors inja chi barat arezu kardam)
 
 
alirezaaaaaaaaaaaaaaaaaaye gol!!
tavallodet mobaRraaaaaaaaaaaaaaaaaak!!!
 
hala ghiafamun jeddi mishe .. uhum uhum ..
bebakhshid ostad! shoma nazaretun raje' be inke ye saal bozorgtar shodin chie?? maghzetun hamun ghadr munde??
 
alan hesset chie han???? inja beneVis:
............................................................................................................................................................ 
............................................................................................................................................................
............................................................................................................................................................
............................................................................................................................................................ 
............................................................................................................................................................
heH! rafTi sare kar???
alireza chand nafaro da'vat kardam bian barat happy birthday bekhunan
 
 boro bebineshun:
 
khodafezzzzzzzzzzzzzzzzzzzz ta tavallode sAle baad .. (hamun moghe ke sibil dar avorDi)

یادش بخیر اون موقع ایران نبودیم. 12 سالم تموم شده بود می رفتم تو 13. یادش بخیر بچه بودیم. چه دورانی بود. البته این رو بگم من جزو معدود کسانی هستم که غصه ی گذشتن کودکی رو نمی خورم. چون الان وضعم بهتر از کودکیمه.

---

علیرضا، دیوونه 16 سالت تموم شده رفتی تو 17 سال. 17 سالته خره! هنوز همون علیرضای 15 ساله موندی. تا کی می خوای 15 سالت باشه؟ بزرگ شو.

باورم نمیشه که 17 شدم. یعنی یکی پایین تر از همون 18. وای. زود گذشت. معمولا سال های من زود نمی گذشت اما امسال زود گذشت.

همه چیز رو مرور می کنم. تولد سال پیشم. دوچرخه. شریف. پارک پردیسان. اینترنت. کلوب. هادی جاویدی. ماه رمضون. سپهر تهرانی. فروم پایه. آقا سلطان. محرّم. احسان. مصطفی. شب یلدا. امتحانات. مرآت. اون شبی که رفتم مو هامو کوتاه کنم و بعدش پیچوندم. چت. مرآت. اون همه پستی بلندی. برف. اون برف بازی بزرگ .،،،. بالا و پایین هایی که پیش اومد. خدا. تغییر. مرآت 2. 35 میلیمتر. اسفند 89. عید. توچال. تولد امسالم...

و کاش بعد از این اسم باز هم تغییر باشه!

تاپیک های مهمی که یادم اومد توی این یک سال. به ترتیب. هر کدومش ساعت ها قصه داره. هر کی خواست بدونه خصوصی مراجعه کنه اگه خواستم می گم بهش.

---

با انسان جدیدی آشنا شدم. که تنها چیزی که می تونم بگم اینه که قیافش بو میده. بوی عطر. اولین باز زمانی دیدمش تو پیاده رو ولو شده بودم و دیدم از پارکینگ روبرویی یک کیا کارنز سفید در اومد و من راننده رو می شناختم. حس خوبی به من میده. با اینکه شاید قبلا از یک همچین شخصی بدم میومد اما این دفعه او را دوست دارم!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هو الغفار:.

سلام به همه بینندگان، همون خوانندگان گل وبلاگم. امیدوارم حالتون خوب باشه. قبل از شروع خوندن ادامه این مطلب برام دعا کن. کار سختی در پیش دارم. بسیار بسیار سخت.

خوب،

امروز ظهر از مدرسه اومدم خونه. بدو بدو حاظر شدم که برم دوچرخه سواری. تا ساعت ۴ ول چرخیدم و با خواهرام حرفیدم و بالاخره ۴ و نیم رفتم پایین. چرخ جلوم پنچری خفیف داره که روزی حدود 5psi باد خالی می کنه. با تلمبه ی فسقلی ای که من دارم باید 50 بار بزنی تا 5psi رو پر کنه. اومدم دیدم بعله، چرخ جلو فشارش شده 40psi و عقب هم 55. حدود 170 180 تا تلمب زدم تا تونستم به یک فشار قابل قبول برسونمشون که بعدش هم تلمبه اینقدر داغ کرده بود بوی سوختنی می داد هم دست های من داشت می بست...

خوب حالا از این مسائل روزانه گذشته حالت چطوره؟

ببین دعا کن ها! هم برای خودم که یک تحقیق بزرگ در پیش دارم و یک تغییر بزرگ. هم برای یکی از بهترین دوست هام (س ت) که براش مشکلی پیش اومده بود. (کس دیگه ای آگهی دعا نداره؟ 5 تومن میشه! نیشخند )

بقیش هم بمونه برا بعد...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳۱ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۸ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هو الرحمان:.

پسر بچه کنار پنجره داشت بازی می کرد، پرنده ای را دید که روی تیر چراغ برق نشست. گفت کاش من هم می توانستم پرواز کنم.

پرنده ای داشت به دنبال غذا می گشت. روی تیر چراغ برقی نشست. پسر بچه ای را دید پشت پنجره ی خانه ای که داشت بازی می کرد. گفت کاش من هم آشیانه ای مثل او داشتم

((علیرضا تارا))

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٢ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

تغییر قالب و تغییر عنوان وبلاگ، در دست ساخت! به زودی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٠ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هو الرحمان:.

سلام!

اوه! اصلا نمی دونید چی شدم ها. فکر کنید علیرضا تارا که جمعه به مکتب می رفت نشسته داره تعطیلات عید درس می خونه. واقعا ظهور امام زمان نزدیک داره میشه. آخر الزمان داره میشه! نیشخند

آره دیگه! بقیه بچه ها هم بجنبن که رتبه ١ پایه رو کم کم باید بشناسن. تازه آقا سلطان هم خواب دیده رتبه ۵ ام شدم.

حالا از این ها گذشته خفن زدم تو خط دوچرخه و کلی تکنیک باحال یاد گرفتم و دارم کلی ورزش می کنم. هر روز صبح می رم ٢ ساعت دوچرخه سواری.

قیافم! یعنی تا امروز صبح به گفته ی خواهرم مثل این انیمیشن های پشه که پیف پاف می زنن شدم http://forumsextreme.com/images/sSc_faint.gif مو ها داغون، بلند. اصلا حالت نمی گرفت. هر کدوم به یک سمت (حتی بالا). صورت پر از جوش. کلا هم قیافم داغون هست. چه شود! امروز رفتم مو ها رو سر و سامون دادم. یکم قابل تحمل تر شدم. البته هنوز اونقدر اعتماد به نفس دارم که برم جلو آینه بگم عجب آدم خوش تیپی. http://forumsextreme.com/images/sHa_sarcasticlol.gif

تصمیم که گرفته بودم اما بیشتر تصمیم گرفتم با مردم خودمونی شم. برای همین می خوام پاتوق هامو با افراد تلپ اونجا آشنا شم. اول می خوام از نگهبان هاش شروع کنم. داشتم فکر می کردم برم بگم آقا خسته نباشین. چند بار که اومدم بگم کم کم شناخته می شم. بعد داشتم فکر می کردم چی صدا کنم هر کسیو دیدم. بعضیا می گن جوون. مثلا می گن خسته نباشی جوون یا جوون خیابون فلان از کجا می ره؟ که زشته به بزرگ ترم بگم جوون. آقا سلطان می گفت رئیس! زیاد جذابیتی نداره. بگم داداش چطوره؟ نه، پر رو می شم. کم کم داشتم کلمات رو تو زهنم دوره می کردم که خسته شدم. جوون، خوش تیپ، داداش، رئیس، آقا، هو، یارو...

آها! با یکی هم آشنا شدم که نمی گم. اسم مستعارش محسن هست!http://forumsextreme.com/images/sHa_yeslol.gif

دیگه چی بگم؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٠ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هو الرحمان:.

سلام، هیچی ندارم بگم. حسش نیستا! رفتیم سفر. جا هایی که دیدنی رفتیم نائین بود و خور و جزیره قشم. وسط هاش هم کلی چیز میز دیدیم.

برای اولین بار در عمرم رفتم خرید و یکم مزه ی خرید رو چشیدم. و کلی هم خرید کردم (یک سال بود ٣ تا شلوار فقط داشتم :))‌  )

و چیز جالب ای بود که دیروز صبح ساعت ٧ از قسم راه افتادیم و ساعت ١ تهران بودیم. ایول راننده (بابا و مامانم) . حالا وقتی بابام بره خلافی بگیره می فهمیم چیکار کردیم. چون جاده قم ،‌تهران رو بابام جلو دوربین ها ١۵٠ می رفت.

آها گفتم ١۵٠. فرصتی شد در کویر نمک ١۴٠ تا رفتم. و در کویر و رمل و این جور جا ها کمی دریفت رفتم. البته بابام کلی گفت نکن از این کارا و ماشین ما سنگینه از این کارا نباید باهاش بکنی و کو گوش شنوا؟ برن اوت هم کردم تازه. البته فقط در حد ۵ ثانیه. دونات هم تا اومدم بزنم بابام سرکوبم کرد.

صبر کنید یکم دقیق تعریف کنم، اون چند روز خیلی ماشین زیر دست من بود. از تو پارکینگ و اینا فقط خودم در میاوردم. تو کویر نمک هم کلی حال کرده بودم و اینا. توی رمل ها داشتم عکس می گفتم از کویر زیبا که دیدم ماشین های پارک شده ٢ تا شون راه افتادن. بابام پیاده شد علامت داد که بیام. راه زیاد بود و دمپایی به پا بود. می دوییدی آروم تر می رفتی. کلی زور زدم و وسط راه دیدم بابام راه افتاد. رفت یکم تو کویر سرعت رفت و من رفتم پایین دوباره اومدم بالا دیدم داره میاد یک جایی که می تونم به ماشین برسم. بدو بدو. بابا نگه داشت گفت از روی خاک برو روی رمل های ارتفاع کم فقط وای نستا که ماشین میره تو گیر می کنه. گفتم ها؟ بابام گفت بشین یک بار برم یاد بگیر. رفت. من اومدم نشستم پشت رول. کمر بند! همه حاضرن؟ (مامان و بابام تو ماشین بودن) دنده رو از روی D گذاشتم روی تیپ ترونیک. ESP Off ! روی خاک نباید تند می رفتم فقط یکم شتاب گرفتم که موتور 3300 سی سی یکم خودشو نشون بده. 180 درجه رو ملایم دور زدم رو به رمل ها. دنده 2 ! گازززززززز. با زاویه رفتم روی رمل ها چپ رو گرفتم ماشین لیز خورد بعد راست رو گرفتم که دریفت شه. گاز رو هم ول نمی کردم. حرکت بسیار زیبا بود. لیز خوردن ماشین لذتی داره که نگو! مامانم فکر کرد کنترل رو از دست دادم اما خوب همه چیز تحت کنترل بود. بعدش که نفس های حبس شده دوباره نفس کشیدن، به مامانم گفتم. این همه کن بلاک کن بلاک می کنم الکی نیست که. ما اینیم دیگه (چشمک) . (ولی حیف ماشنمون ترمز دستی نداره وگرنه حالی می دادم ها! ) . اه چقدر حرف زدم. خلاصه کنم بعدش هم چند نفز دیگه رو سوار کردم بدون بابا رفتیم کلی دور تر و این دفعه وحشی تر رفتم همون حرکت رو به اضافه برن اوت 5 ثانیه ای که اون هم شانسی شد (ترمز پارکینگ روشن بود، گاز دادم دیدم همه جا خاک شد!)

و...

خوب دیگه چه خبر؟ خوبی؟

حوصله نوشتن ندارم دیگه...

عید همه مبارک

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٦ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هو الرحمان:.

کلی داشتم فکر می کردم چیکار کنم. بارون اومده بود نمی شد رفت دوچرخه. آخرش دل رو به دریا زدم گفتم برو بیرون بگرد واس خودت.

رفتم بیرون پایین رسیدم یادم افتاد کلید بر نداشتم (لازم میشه بالاخره). اومدم بالا برداشتم. رفتم. میدون کوثر که رسیدم ابر ها زیبا بودن خواستم عکس بگیرم، اوهو! مموری توی دوربین نیست. ٢ باره بدو بدو رفتم خونه و برگشتم عکس گرفتم.

http://artara742.persiangig.com/DSC_0277%20R.jpg

بعد دیدم آفتاب داره غروب می کنه. دویدوم به سمت پل هوایی که حدود ۵٠٠ متر بالاتر بود. توی راه یهو دیدم سبکم! دیدم موبایلم نیس. واااااای!

کل زمین رو متر کردم. از تمام پیر مرد ها پرسیدم، زنگ زدم به موبایلم که خاموش بود. گفتم رفته دیگه! افتاده و برداشتن! باز هم زمین رو متر کردم کل مسیر رو از آخرین باری که موبایل دستم بود. نبود که نبود! رفتم خونه. داشتم سرچ می زدم که چکار باید کرد و اینا... یهو یکی زنگ زد یه حسی بهم گفت موبایلم پیدا شده این زنگیده که بگه موبایلتون پیدا شده. زنگ زد، سلام ببخشید موبایل گم کردین و اینا... رفتم موبایلو گرفتم. خدا رو شکر! از همون جا دوباره به الافی ادامه دادم و رفتم پل هوایی! به به توی این مدت که این جا سر نزدم پاتوق دیگران هم شده. یکی وایستاده بود داشت با موبایلش حرف می زد! یکی دیگه هم ته پل هوایی تکیه داده بود سیگار می کشید. اه! سیگار. خوب منم اینقدر اونجا وایستادم تا روشون کم شه برن! رفتن. یکم عکس گرفتم و اومدم پایین. رفتم پارک آبشار. شب، زیر بارون خلوت خلوت بود. رفتم زیر یک درخت دراز کشیدم. پارک آبشار. چه خاطراتی که اینجا نداشتم. با محمد،‌اینجا تلپ بودیم. تاب بازی هامون. اسکیت. KHT . زن های تخیلی! رویا های محمد. آهنگ های من. باز هم تاب بازی به انواع حالت. آب بازی... 2 سال پیش بودا! چه زود گذشت.

برگشتم اومدم خونه دیگه!

حالم خوبه. خوشحال هم هستم! دو نقطه دی!

تو کل اون مدت داشتم آهنگ گوش می دادم. اینکه موبایل افتاد نفهمیدم هم به خاطر صدای بلند موسیقی بود.

اما جدا خوابم درست شد ها! چند شب پیش خواب دیدم دارم روی دست هام به طوری که پا هام از پشت روی هوا به صورت 90 درجه زمین هست می دوم. با دست هام. مثل یوز پلنگ می دویدو. ساعت 1 صبح بود. موبایلم از جیبم افتاد موقع 2 دسته دوییدن. اومدم بردارم یکی پشتم داشت می دووید دنبالم برداشتش. بعد دوییوم دنبالش رفتیم توی یک پارک. یکم زد و خورد شد آخرش موبایلو گرفتم.

دقیقا روز بعد از این خواب توی دفاعی یک تمرینی داد که یکی پا هامونو از پشت بگیره و ما با دست راه بریم. دقیقا حس همون خواب بود.

بعدش گفتم حتما موبایلمم می دزدن دیگه.

امروز دقیقا موبایلم توی پارک افتاد زمین...

عجب!

100 مگابایت پرشین گیگم هم پر شد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هو الرحمان:.

سلام،

استراتژی عوض شد.

عزاداری نمی کنم! مگه مرض دارم غمگین باشم؟

خوشحال نیستم اما شادم!

منتظرم تکلیفم معلوم بشه. هر چی شد با خوشحالی دنبالشو می گیرم و میرم...

دیگه تو این چند وقت اینقدر بالا و پایین شدم دیگه حوصله ی دردسر ندارم. هر چی شد ازش لذت می برم.

یه چیزی که همیشه بهش عمل می کنم و جملشو هم به خیلیا می گم اینه که اتفاقیه که افتاده، می تونی ناراحت باشی و می تونی خوشحال. جفتش هم هیچ فرقی به حال اتفاق نمی کنه (البته اگه غیر قابل بازگشت باشه). من هم از آخرین توانم استفاده می کنم و بعدش می شینم لذت می برم از زندگیم.

---

امروز صبح پا شدم. خیلی وقت بود طراوت صبحگاهی رو حس نکرده بودم. پا شدم. با لذت چایم رو خوردم. صبحانه ام رو خوردم. با لذت رفتم مدرسه. با لذت سر کلاس بودم.

چون دیگه فکرم مال خودم بود. خیلی وقت بود خیلی چیز ها رو احساس نکرده بودم. همین که امسال از برف و بارونی که اومد هیچ لذتی نبردم واسه همین بود. فکرم مال خودم نبود. الان همه چیزم دست خودمه. زندونی نبودم که بگم آزاد شدم. اما درگیر بودم. و الان، آزاد.

البته الان چون با یادآوری چند تا از دوستان توی مدرسه در مورد اتفاقات، یکم حالم گرفته شده.

ولی در درون شاداب و سرحال و با طراوت و سر زنده ام . فقط خوشحال رو نیستم که اون هم به زودی اتفاق میوفته.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هو الرحمان:.

سلام،

حوصله توضیح دادن ندارم.

ایشالا که خیره!

مشکل اینجاست که صورت مسئله پاک شد. و چه نا جوانمردانه هم پاک شد.

یادش به خیر! دوران خوشی. 2 3 هفته ی اخیر خیلی خوش بودم. فکر نکنم حالا حالا ها دیگه مثل اون موقع خوش بشم.

چیزی بود که اومد، من رو تغییر داد و رفت. حالا من موندم و کلی تغییر.

فکر نکنم تا چند هفته حالم خیلی خوب بشه. می تونم خوب کنم ها! اما یه حسی می گه بزار تو عزا باشی. یکم برای خودت عزاداری کنی. تا هر جا بکشم می رم جلو بعدش سعی می کنم دوباره لبخند از صمیم قلب رو روی لب هام بیارم.

برام دعا کنید!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هوالغفار:.

سلام،

هیچ دلیل قانع کننده ای برای افسردگیم ندارم. چرا دارم! اما خوب، چکار کنم؟ فقط یکم زمان می خوام که همه چیز درست شه (فقط ٢ ٣ روز می خوام) اما نمیشه. تا میام لبخندی بزنم اتفاقی میوفته که لبخند محو میشه. جدا از لبخند های زورکی...

امروز تو اوج امیدواری زمین خوردم. توی همون قضیه غفار و اینا... که تازه خوب شده بودم ها!

همش دنبال یه اتفاقم یکم شادم کنه. دیروز رفتم سراغ ایجاد همچین اتفاقی اما نشد.

امروز سر زنگ کامپیوتر بیکار بودم. نشستم اینترنت گردی. اومدم وبلاگم. زدم آرشیو پست های اول وبلاگم رو خوندم. عجب دورانی بود!

من از اون جایی که استاد خود درمانی ام کلی دارم به خودم انرژی مثبت می دم. ولی این دل وا نمیشه. میشه ها اما حسش نیست. باید یک چیزی یهو درستش کنه.

بعد یاد اون پست قدیمیم افتادم که امروز صبح خوندم و آخرش نوشته بودم:

((برای فراموش کردن مشکلات روزانه، خواب را بخشید))

خوابم هم میاد ها! می رم بخوابم.

دعا کنید وقتی پا می شم همه چیز اوکی باشه.

ولی خوب من هنوز هم نمی دونم اون راز رو، ولی من باید بدونم. مثل بقیه راز ها نیست. در زاه همون هدف نهاییه. نمی تونم کوتاه بیام. ابن دیگه به من مربوط نیست که من بگذرم. به خدا مربوط میشه. حداقل بزار بدونم چرا! این یکیه دیگه ول کن نیستم!

دعا کنید فردا،‌پس فردا و ... برای یافتن این راز وارد بحث نشم.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:هو الغفار:.

همش دنبال یک صفت از خدا بودم که باهاش نوشته های وبلاگم رو شروع کنم. نمی شد. هیچ کدوم با بقیه برام فرقی نی کرد.

امروز برای اولین یک قسمت کتاب دینی رو خوندم. که احتمالا سر کلاس چند بار خونده شده و روش بحث شده که زنگ دینی و گوش دادن به معلم؟

"آفرینش با رحمت و محبت آغاز می شد.

خدای رحمان موجودات را آفرید و رحمتش را در همه جا گستراند و فرمود :‌ ((رحمتی وسعت کل شیء - رحمتم هر چیزی را فراگرفته است)). با همین اسم "رحمان"، آدمیان را آفرید و به سعادت و کمال راهنمایی کرد.

گروهی به خدا دل سپردند و راه اطلاعت پیومودند و برخی محبت و رحمتش را از یاد بردند و راه سرپیچی پیش گرفتند. خداوند در های بازگشت را به رویشان گشود و یاد خدا را در دلشان انداخت تا شاید دوباره به سویش رو کنند. بدین گونه اسم "غفار" خود را به نمایش گذاشت."

(دین و زندگی - ٢ ، ص ١١٢)

خدا، حالا که این در رو که باز کردی، در بزرگ رحمانتو می گم. در بازگشت. همون در بزرگه. بزرگ بزرگه. همونی که دارندش اینقدر بزرگه که نمیشه توصیف کرد. یکم هم میشه بنده هاتو حل بدی؟ منظورم اینه که یکم بیشتر. اون بنده بدت هم میشه بیاد اینور؟ دلت میاد خدا؟ بنده ی خودت. بنده ای که از خودته. تو رو هم دوست داره. فقط یکم سسته اونور بمونه؟ بعد اونقدر غرق بشه که تو رو فراموش کنه؟

خدایا این روز ها خیلی ها رو دارم می بینم که اومدن دم در. می ترسم برن بیرون. خبلب ها رو هم دم در وایستادن، نمی دونم چرا هر چی می گیم نمیان اینور. با اینکه دوستت دارن.

اصلا من خودم کدوم ورم؟ من اون قدم رو برداشتم. همش یک قدم بود. نمی دونم چرا بقیه این یک قدم رو بزرگ می بینن. شاید هم تو توهم قدم برداشتنم.

ادیت: من همیشه با خدا خودمونی و لاتی حرف می زنم نیشخند نمی دونم چرا! من اصلا قصد جسارت ندارم ها. اما این جمله هه خیلی تو دلم گیر کرده "خدا یه تریپ غفار بیا!" آخیش. قضیه همون چوپانست که فکر کنم حضرت موسی بهش می گه چرا اینجوری با خدا حرف می زنی.

---

امروز بارون اومد. کلی زیر بارون بودم. کلی هم پیاده روی کردم. می دوییدم. می پریدم. قیافم هم فوق العاده داغون بود. که خوشم میاد. مو ها درب و داغون. همون کاپشن بزرگه که همش دستمو می کنم تو آستیناش و برام بزرگه. و ...

---

امروز داشتم پیاده روی می کردم یک واکسی رو دیدم (قبل بارون). پیر مرد بود. خرت و پرتی داشت. یک صندلی چوبی. یک ضبط و وسایل واکس. صدایی میومد. "یه بار،‌یه بارم دنیا رو از نگاه من ببینین، یه بار هم که شده پای صدای من بشینین..."‌ تو دلم منفجر شدم از خنده. آهنگ یاس بود. اون هم آهنگ جدیدش. خنده

توی اسباب کشی خونه عمه یک افغانیه اومده بود یخچال رو ببره تو کامیون. تو راهرو چراغ خاموش شد. بعد خودش روشن شد. اومدم بگم خودش روشن میشه، افغانیه گفت اتوماتیکه! تعجب منو میگی دهنم کف زمین بود.

نمی خوام نوشتن رو تموم کنم. می خوام باز هم بنویسم. چرت و پرت. حیف که زمان اجازه نمی ده.

دیگه چی بگم؟...

پ.ن: فعلا تا وقتی یک مشکلی حل شه (شاید سال ها طول بکشه) افسوس از هو الغفار استفاده می کنم. دعا کنید زود حل بشه. بحث مرگ و زندگیه ها! بعدش هم شاید بزارم هو الرحمان. یا شاید هم یک خصوصیت دیگه جلب کرد منو.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٧ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام.

امروز چند اسفنده؟ اصلا نمی خوام به مغزم فشار بیارم. آها! ٣ اسفنده؟

کلی نشستم متن پایین رو نوشتم. امروزمه با جرئیات کامل. مملو از ریا نیشخند:

امروز ساعت ٣:۴۵ رسیدم خونه. رفتم اتاقم لباسامو در آوردم انداختم روی صندلی. شلواری که کف زمین زیر پا هام آسفالت شده بود رو برداشتم و پوشیدم. با خودم گفتم تا کی می خوای اینقدر بی نظم باشی؟ قبل از اینکه بتونم فکرم رو ادامه بدم موضوعی که یک روزه تاپیک پر طرفدار تفکراتمه اومد جلو رفتم تو اون فکر.

رفتم برم پیش کامپیوتر دیدم پاکت بزرگ تر از حد معمول آلبوم حریص محسن چاوشی رو میزه برداشتم و جالب بود که سی دی توش بود. رفتم نشستم پای کامپیوتر ٣ برنامه اول رو که همیشه اول باز می کنم رو باز کردم. Aol , Firefox , یاهو مسنجر. امروز کامپیوترم مثل خودم سرحال بود و هر 3 تا برنامه رو با سرعت بالا آورد. یاهو تیک Invisible رو زدم و ساین این شدم. چند دقیقه ای رو صرف خوندن آف ها کردم. همیشه اول به کار هام می رسم بعد یاهو آن می شم. یاد آلبوم حریص افتادم. این موجود (سی دی) رو کجا کامپیوتر بزارم؟ آخه درایور ندارم، زیاد نیازی هم بهش ندارم که 40 تومن پول بی زبونو بدم به این خواننده که ماهی یک بار استفاده می شه. سیم های Bluray پلیر USB رو زدم به کامپیوتر. دکمشو زدم. تق! باز هم گیر کرد. یکی زدم تو سرش اومد بیرون. سی دی رو گذاشتم توش. یک چند دقیقه ای به صفحه My Computer زل زدم سی دی رو چند بار در آوردم گذاشتم نشد که نشد. این هم واسه من شاخ شده! نیشخند

رفتم سراغ یاهو. آن شدم. استتوس چی بزارم؟ آها همون تاپیک تفکراتم. صفحه های چت همه پشت سر هم باز شد و فضولان وارد کار شدند. جواب ندادم و کنار استتوسم یک علامت Busy گذاشتم که زیاد تغییری نکرد در رفتار بقیه. ار بین چنجره های چت به خود یاهو مسنجر رسیدم. به به! چه جالب این آنلاینه و سلام نداده. این دفعه اول من سلام می دم. خوب حالا چند دقیقه بریم جلو تر...

رفتم سراغ Aol ، اه، این باز فیلتر شد که. ندایی از اتاق بقلی اومد "توی کانکشن Home Network رو انتخاب کن." هر چی گشتم نبود. بیخیال. خوب این آهنگ های چاوشی رو چیکار کنم؟ فریاد زدم "مریم آهنگ های چاوشی رو میریزی روی فلش بهم بدی؟" گفت سی دی شو بیار خودت ریپ کن. رفتم. ویندوز ویستاش که بالا نیومد. رفتیم سراغ اوبونتو. کلی گشتم که چجوری ریپ می کنه و پدرم در اومد. یک سری فحش به مایکروسافت دادم که با این ویندوز کذاییش ما رو گرفتار کرده و دیگه راهی جز ویندوزی موندن ندارم چون 10 ساله با این سیستم کار می کنم. کلی فحش هم به اوبونتو که چرا سیستم ظاهریش مثل ویندوز نیست. رفتم سراغ لپ تاپ زهرا. با سرعت بالا ریپ کردم (با اینکه مدیا پلیرش کلی طول کشید بالا بیاد) . رفتم پای کامپیوتر، آهنگ ها رو ریختم. دونه دونه تایتل و آرتیست و آلبومشون رو درست کردم و هم زمان هم چت می کردم. گذشت و گذشت و گذشت دیدم ساعت 5:30 شده. تصمیم گرفتم پاشم دیگه خیر سرم فردا 2 تا امتحان دارم. امروز که همه امتحانارو گند زدم. (فدا سرت، پشیمون نیستم)

خداحافظی کردم از دوستان آنلاین و رفتم فیس بوک آپ کنم که چند روزیه کمتر می رم توش. این وسط یک سری اتفاقه بد افتاد که خوب تقصیره خودم بود. افسوس کم مونده بود مامانم با کفگیر بیاد منو از جلو کامپیوتر بلند کنه. پا شدم پرسیدم اذان کیه؟ یک جوابی شنیدم اما فکرم اینقدر مشغول بود یادم رفت مامانم چی جواب داد فقط فهمیدم اذان نشده هنوز. وضو گرفتم. 2 رکعت، خسیس 4 تا کن مشتری شیم! 4 رکعت نماز مستحبی می خونم برای اینکه بارون بیاد! خوب چیکار کنم؟ بنده ی خدا بارون می خواد. بده کمکش کنم؟ رفتم پای پنجره ابر های کوچیکی که تو آسمون بود رو دیدم. باهاشون تو دلم حرف می زدم. زیاد شن. ببارن. دیدم صدا اذان میاد از تو کوچه. پنجره رو باز کردم صدا بلند تر بیاد. تکیا دادم به میله های پنجره و صدای اذان رو گوش دادم. اینقدر غرق افکارم شدم که نفهمیدم کی اذان تموم شد. هوا هم سرد بود. سری پنجره رو بستم، 7 + 2 رکعت نماز هامو خوندمو کاپشن پوشیدم رفتم لب پنجره. کاش ما هم از اون بالکن ها داشتیم. کلی از خدا خواهش کردم. واسه بارون، واسه اون حاجتی که یک ماهه درگیرشم و احتمالا خیلی طول بکشه بر آورده شدنش. کم کم از تفکراتم جذب محیط خیابون شدم. این ساعت ها آخرین ساعت هاییه که میشه از این پنجره با آرامش به بیرون نگاه کرد. نور پردازی عالی بود. نور زرد زیر آسمونی که یک ورش آب، وسطش سرمه ای و اون ورش سیاه بود. احساس می کردم کوه ها از شب هم تاریک ترن. دوباره جذب افکارم شدم. غمگین بودم. یهوئ فهمیدم چراغ های پیتزا ترنج که 11 تا چراغ بزرگ سفیده روشن شد. کل کوچه سفید شد. این یعنی پایان آرامش.

اومدم این ها رو توی دفتر نوشتم که یادم نره. همین هایی که داری می خونی رو می گم. از ساعت 6:30 تا 7:15 طول کشید. از درس و مشق هم خبری نبود.

کم کم فهمیدم باید درس هم خوند. رفتم که برای امتحان شیمی بخونم. توجهم به آسمونی که حالا سیاه بود جلب شد. اگه بارون نیاد چی؟ ... سریع روی مثبت قضیه رو گرفتم و تو دلم گفتم اگه بارون بیاد... اینجا دیگه خیلی رومانتیک میشه. اما بدون عمرا وقت داشته باشی بری زیر بارون.

پسر بشین درستو بخون. اصلا حسش نیست ولی باید خوند دیگه.

الان ساعت 9 هست که دارم این پست رو می نویسم. تو این زمان فقط شیمی رو یکمش رو خوندم. جزوه پیوند داتیو رو هم ندارم. دوباره فردا خر زنی توی زنگ تفریح و ...

این آلبوم چاوشی خیلی خوب بود. مخصوصا ترک 3 یا همون غیر معمولی. بالاخره یک گله آهنگ چیدا کردم یک هفته گوش کنم و خزش کنم. بعد دیگه حالم بهم بخوره از بس گوش دادم. و تا آخر عمر همیشه این آهنگ ها خاطرات این هفته رو برام یاد آوری می کنه.

واااااای 5 شنبه جمعه فناست! اردو درسی گریه تا شب مدرسه ایم درس می خونیم. اردو درسی قبلیه که خوب بود اصلا نتونستم درست حسابی درس بخونم. شانسی شدم رتبه 9. این دفعه هم جدا اگه خونه باشم بیشتر درس می خونم. فرق این اردو درسی اینه که همش امتحانه! قبلی از 10 زنگ 5 زنگشو درس می خوندم حد اقل. اینو چیکار کنم؟

دنبال یک شهیدم باهاش دوست شم! پیشنهاد ندارین؟ مثل اینکه جواب میده. از کسی شنیدم که به حرف هاش هیچ اعتقادی ندارم. اما می خوام امتحان کنم. حیف که جنوب نمیرم.

چقدر حرف می زنی علیرضا!

دیگه چی بگم؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۳ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

دیروز درصد های آزمون مرآتم رو که در آوردم دیدم بهتر از انتظارم دادم و حدس می زدم رتبه ٢٠ پایه بشم. شب یکی از بچه اس ام اس زد که نتایج اومده و ببین چندم شدی. رفتم و نتایجو دیدم. چشامو بستم و باز کردم. زدم تو گوشم ببینم بیدارم یا نه نیشخند. ٩ ام شده بودم. ٩ ام پایه! اووووووه. رفتم پیش خانواده جار زدم و کلی بوس گرفتم. بعد دیگه همون جا به بابام گفتم بابا لنز (لنز دوربین) می خوام. بابام هم دمش گرم درجا تایید کرد که تایید هم نمی کرد اتفاقی نمیوفتاد حد اکثر ١٠٠ تومن تیغ می زدم. صبح پا شدم همه چیز یادم رفته بود. بعد یهو دیدم کارنامه مرآت رو که پرینت کرده بودم رو میزه. یادم اومد و پریدم بیرون بابا گفت کی بریم لنز بخریم؟ ذوق مرگ شدم دلقک . بابا گفت شاید ظهر نباشم کارتشو با رمز داد گفت برو خودت بگیر. امیروز تو مدرسه لحظه شماری می کردم و واقعا هم زود گذشت. بعد مدرسه اومدم خونه و کلی به بابا زنگ زدم آخرش بابام از اتاقش اومد بیرون و من تازه فهمیدم بابا خونه بود. حدود ساعت ۶ رفتیم پایتخت منم تند رفتم بالا مغازه پیکسل و همه چیزو گرفتم و ٣٩٠ هزار تومن هم خرج کردم. آها نگفتم چه لنزی. Nikon 35mm f/1.8 که خودش 350 تومن بود که با فیلتر و آی کپ دوربینم که شکسته بود شد 40 تومن. و روی هم شد 390. منو بگو کلی داشتم جون می کندم تا عید 350 تومن خودم جور کنم. از آسمون میاد دیگه. بعدش هم شام با خانواده بیرون بودیم. خبر رسید (رسیده بود) که 5شنبه تعطیله و احتمالا فردا می ریم توچال (می ریم؟).

این هم 2 تا عکس از من و دوربین و لنز (با یک کراپ خاص):

http://artara74.persiangig.com/DSC_9122%20R.jpg

http://artara74.persiangig.com/DSC_9120ER.jpg

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٢ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام.

این اولین باریه که بدون اینکه بدونم می خوام چی بنویسم دارم میام می نویسم.

الان بک آپ مموری اولین موبایلمو پیدا کردم آهنگ هاشو گذاشتم اوضاع شدیدا نوستالژیک.

آدم رو می بره دوران ٢ ٣ سال پیش. عجب دورانی بود. تک تک آهنگ ها رو که گوش می دم یک مکان خاص میاد توی ذهنم. آهنگ می دونم برای ناتور که اولین رپی بود که گوش دادم. یک سری آهنگ هم که تصاویری از آمریکا رو توی ذهنم میارن. آهنگ Mon Mec a Moi کاملا صحنه هایی از شهر Carson رو توی ذهنم میاره. قبلا که این آهنگو گوش می کردم خیلی هوس آمریکا می کردم جدیدا اینقدر به این تهران وابسته شدم که مشهد هم می رم دلم براش تنگ میشه. آهنگ های Scooter که همه منو یاد پیست اسکیت پارک آبشار می اندازه. اون تابستونی که هر روز تلپ همونجا بودم. وای، سرودی که راهنمایی آقای هوشنگ نژاد باهامون کار کرده بود. من عاشق این سرود ها بودم. چه دورانی بود راهنمایی. گند بزنن دبیرستانو. نه راهه رفت دارم نه برگشت. یعنی مدرسمو عوض کنم حوصله دوباره رفتن به جمع جدیدی رو ندارم. جدیدا ها دارم تمرین می کنم تو مدرسه راحت باشم و زندگیمو بکنم و بسازم. مدرسه از راه اصلی زندگیم جدا شده. یعنی چند وقته درس خوندن ارزشش برام کمتر شده. شاید به خاطر مدرسست شاید هم خودم. اه! هر چی سعی می کنم این سرود رو آپلود کنم وسطش Fail میشه. بیخیال.

دیگه چی بگم؟

به فتوبلاگم هم سر بزنید: http://doap.aminus3.com

آها! در مورد برون گرایی بگم. سر یک سری اتفاق هفته پیش شدیدا تصمیم گرفتم درون گرایی رو بزارم کنار. که توی این مسیر یک گند بزرگ زدم که اون افسرگی رو ایجاد کرد. که بعدش تصمیم گرفتم همون درون گرا باشم اما دوباره تصمیمم عوض شد.

راستی من ممکنه از این به بعد در موزد پاتوق هام زیاد صحبت کنم. پاتوق هام زیاد نیستن. پاتوق 1 پل هوایی بلوار شهرداری روی نیایش هست. روز ها نمی رم اونجا به عنوان پاتوق. پاتوق 2 فعلا انتخاب نکردم. پاتوق 3 رو هم نمی گم کجاست. بهش می گم Luna Park .

پاتوق های قدیمیم هم تاب های پارک آبشار که بعد از خراب شدن تاب هاش دیگه نرفتم. معمولا تنها نمی رفتم اونجا! چشمک (چشمم روشن!) با محمد خلاقی می رفتیم که کلی حرف می زدیم. سال 86 و 87. یکی دیگه هم ته خیابون موج هست که دیگه بکس اونجا رو حدودا ترک کردم. فقط برای دوچرخه سواری با بکس توحید 2 می گردم.

دستام کف کرد باز هم بنویسم؟ آخه هدف ندارم الان در مورد هر چی بگی می نویسم.

امروز بعد از 3 هفته ورزش کردم! (غیر از پیاده روی) جدا داشتم کپک می زدم. بله، بنده 2 هفتست که سرما خوردم و الان هم هستم. رعایت نمی کنم همین میشه دیگه. شدیدا دلم برای دوچرخه سواری و کوه نوردی تنگ شده. دوچرخه سواری آخرین باز با احسان بود که پستشو گذاشتم. کوه نوردی هم آخرین بار همون کوهنوردی کذایی 13 ساعته.

بعد از مدت ها تصمیم گرفتم این نقاسی هایی رو که توی دفتر هام می کشم اسکن کنم روی نت بزارم. فکر کنم حدود 3 سال نقاشی دارم! یعنی 3 سال هر روز یک صفحه.

اه! چقدر حرف می زنی! بسه دیگه.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٩ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

کلی شاد بودم. شادی ای غیر عادی. همش می ترسیدم. آخه زندگی سینوسی من هیچوقت همچین شادی ای نداشت و از دره ی سینوس می ترسیدم. می دونستم غم بزرگی میاد. کاری می تونستم بکنم؟

امشب با ۵ تا از دوستان رفتیم شام بیرون. نمی دونم خوش گذشت یا نه. من نبودم. بودم. اما نه برای خودم و نه برای بقیه نبودم. من هیچ وقت بودم. یک انسان درون گرای بی مصرف سیخ که می تونه به مدت نیم ساعت بهت نگاه کنه و هیچی نگه. یک همچین آدمی هیچ وقت نیست. چند وقت پیش تصمیم به تغییر داشتم با انگیزه هایی بزرگ. امشب فهمیدم اشتباه فکر می کردم تغییر کردمو من همون هیچ کسی هستم که بودم. و هیچ وقت نبودم.

بعد شام داغون شده بودم. نا امید بودم. معلومه وقتی این همه آدم برون گرا هست کسی به من توجه نمی کنه! به تنها کسی که امید داشتم امیدمو از دست دادم.

تو راه برگشت از بچه ها خواهش کردم که بزارن تنهایی برگردم اما نذاشتن و مجبور شدم بپیچونمشون که کار سختی نبود. رفتم پاتوق ١ . پل هوایی روی نیایش در امتداد بلوار شهرداری. نه به خاطر این چیز ها. این چیز ها که گریه نداره. گریه؟ آره. گریه کردم. یک دل سیر گریه کردم. بیشتر حالت فریاد داشتم تا گریه. نمی دونم به کی . شاید به خدا. داشتم می گفتم نه به خاطر این چیز ها. به خاطر یک قضیه ی دیگه که زیاد نا مربوط نیست. بعد اومدم برم پایین تازه فهمیدم چه غلطی کردم. من با ١ میلیون وسیله تو کوله پشتیم توی یک کوچه تاریک. با کلی دردسر رسیدم خونه. برای دومین بار سرما خوردگیم رو تمدید کردم. دارم می میرم.

خیلی دوست دارم واسه یکی حرف بزنم. کاش می تونستم همه حرف هامو توی نت بزنم. اما محیط عمومیه و ... یکی بیاد به داد من برسه! (غیر از افراد خانواده و سپهر)

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٤ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

دیروز یکی از روز های عالی زندگیم بود. از این روز ها توی زندگیم خیلی کمه.

با کلی شوق اومدم در مورد دیروز بنویسم وبلاگ یکی از دوستامو چک کردم خوشحالیم Headshot شد. یعنی ضد حال بود خفن!

دیروز صبح ساعت 6:20 پا شدم دیدم موبایلم داره چشمک می زنه. برداشتم دیدم بله یک اس ام اس اومده که تعطیله. پا شدم جامپ کردم به سمت کامپیوتر هر چی سرچ کردم به چیزی نرسیدم. بعد فهمیدم این موقع صبح همه خوابن کسی تعطیل شدنه تهران رو آپ نمی کنه. تلویزیون رو روشن کردم دیدم زیر نویس زده تعطیل. ایول سوژه واسه سر کار گذاشتن خانواده پیدا شد. ساعت 7 مامانم اومد گفت دیرت میشه ها! گفتم مهم نیست ، دیر بشه چی میشه؟ با میل فراوان نشستم صبحانه خوردم و مثل همیشه زود لو رفتم.

اتاقمو که به بابام قول داده بودم جمع کردم و در این میان عینکم هم شکست. کلی ناراحت شدم. مصطفی (لع) زنگ زد و گفت با بچه ها می رن پارک پرواز. امید در درونم خشک شد. امروز رو باید با این پسره بگذرونم. کلی کار دیگه به بابام قول داده بودم انجام بدم و 2 دل بودم. گفتم که بعد از انجام دادن کار هام بهشون می پیوندم. که دیدم کار هام همون جا تمومید. محمد خلاقی زنگ زد گفت که مثل اینکه اون هم دعوت شده. قرار شد با هم بریم که من کلی وقتم سر کفشم تلف شد. محمد خان رفتن تو خیابون شهرداری گم شدن به امید GPS کذایی. کلی رفتم رسیدم اون جا که بود و هر چی بهش زنگ زدم مگه جواب می داد؟ گفتم به من چه راهمو کشیدم رفتم که بعد از چند متر راه رفتن برگشتم دیدم خلاقی سر کوچه وایستاده. خشم رو قورت دادم و با گوله برف پذیراییم کرد. من که ست الکترونیک باهام بود خیلی دوری می کردم از گوله برف.

اه! گند بزننت. حوصله ندارم بقیشو تعریف کنم. خلاصه می کنم بره:

رفتیم پارک پرواز و تصمیم گرفتیم از قسمت جنوبیش که شیب داره بریم بالا و کلی کوه نوردی کردیم و بالاخره بچه ها رو پیدا کردیم. 8 تا می شدیم. بچه ها برای گرم شدن رفتن شهروند. من که تازه نفس بودم یکم برام ضد حال بود. لعنتی کلی پول باهام بود که خرج ناهار 8 نفر دوستان شد (مصی (لع) قول داده کل 25 تومنو پس بده. اگه نده پسوند (لع) ش رو بد تر می کنم) من بودم و محمد خلاقی و مصی و احسان و داداشش و سپهر (د.گ.ا) و دوست سپهر و داداش دوست سپهر که اون هم اسمش سپهر بود. کلی برف بازی کردیم و من اصلا آماده برف بازی نبودم اما ساختم. ایشالا باز هم برف بیاد بدون لوازم الکترونیک برم. آخه اینا می دیدن دوربین تو دیتمه رحم نمی کردن! می زدن. البته بیشتر زدم تا بخورم. برگش هم از مسیر باحالی رفتیم که تصمیم به پیاده برگشتن گرفتیم که عجب غلطی بود! تا کمر خیس بودم. پا هام تکون نمی خورد. تا میدون شهرداری (قیصر امین پور) رفتیم دیگه بدنمون نکشید دربست گرفتیم رفتیم خونه احسان و خودمونو خشک کردیم و نخود نخود هر که رود خانه ی خود.

عکس های پریشب و دیروز رو اینا می تونین ببینیم اگه اکانت گوگل هم دارین می تونین کامنت بدین:

http://picasaweb.google.com/artara74/Winter13892011

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

کارنامه ها رو دادن!

این که نمره هام افتضاح بوده رو از قبل هم می دونستم.

خیلی لذت بردم وقتی با دیدن نمره هام لبخند تحویل دادم. 

و حالا بررسی چند دلیل. دلیل اصلی خودم بودم. بله، مگه من نمی دونستم امتحانمو گند می زنم و در حالی که می دونستم شب قبل امتحان می شستم بازی می کردم؟ می دونستم! اما رمقی نبود واسه درس خوندن. 

قبل امتحان چندین هفته تعطیلی 4شنبه و 5شنبه بود که منو شدیدا از درس انداخته بود. زمان زیادی لازم داشتم تا دوباره سر درس بیام. 

دقیقا قبل امتحانا زمانی جلسه آخر خیلی از درس ها قبل امتحانا بود من خونه بودم و به فکر خوب شدن آنفولانزام بودم. روز قبل امتحان شیمی که اولین امتحان بود جون می دادم و درس می خوندم. سر امتحان داشتم می مردم. 

و انگیزه ای نبود برای درس خوندن. بعد از اون شرایط نهایی سال پیش که گند زدم و تا ماه ها فقط داشتم باز خورد اون رو از حانواده می خوردم و ساکت بودم با کلی تلاش و امید خودمو کشوندم بالا و نیم ترم اول امسال اگه سر امتحان عربی حاظر بودم احتمالا رتبه زیر 10 می شدم. و خب، رتبم شد 15.(از 90 و خورده ای نفر) . چی شد؟ هیچی فقط تو سری نخوردم! 

من درس خوندن رو دوست دارم. اما من از درس خوندن متنفر شدم. تمام زندگیم به خاطر این درس لعنتی ضربه خوردم. تیر و مرداد امسال بد ترین روز های عمرم بود. 

1 درصد هم رمق واسه درس خوندن بود که سر چند تا امتحان اول وقتی بد دادم پرید.

در کل! باز هم درس می خونم. با قوتی بیشتر! باز هم میام توی تاپ10 پایه. واسه بی مراماش! 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢۳ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

دیروز با خودم همش می گفتم من چرا اینقدر انگل شدم؟ چسبیدم خونه نه درست و حسابی درس می خونم نه زندگیمو می کنم. یاد ٢ سال پیش افتادم. که عکاسی رو تازه شروع کرده بودم. چه شور و شوقی داشت زندگیم. تصمیم گرفتم دوباره مثل اون موقع ها بشم. تصمیم گرفتم فعلا کلا دور گیم نت و بازی کردن با کامپیوتر خط بکشم. گور بابای Ken Block . بشینم زندگی کنم. دوباره تلپ فروم عکاسی.کام بشم. دیگه صبح تا شب نشینم پای فیس بوک.

خیلی وقت بود از عکاسی دور شده بودم. واقعا بد بود. عکاسی یک حالی داره.

دیروز همش دو دل بودم که مشهد رو برم یا نه؟!!! آخه 5 روز؟ بیخیال بابا. اگه 3 روزه بود می رفتم اما 5 روز خیلی زیاده. مشهد هم که همین ماه پیش رفتم و امام رضا هم که همیشه دلم باهاشه. نه جای خوبیه واسه عکاسی. البته خیلی حال میده بری مشهد الافی کنی (5 روز یعنی الافی) مثلا یک روز بری کوهسنگی بشینی در و دیوار رو نگاه کنی (یک بار این کارو کردم). هنوز هم دو دلم. حد اقل روز تعطیل بود دوستان گل عکاسی.کام توی مشهد رو می شد از خونه کشوند بیرون که روز کاری نمیشه. مگر جمعه به صورت فرزی این کار رو بکنم. جدا بچه های مشهد رو خیلی دوست دارم. به قول همشهری ها خیلی دیمه اند. یعنی خون گرم و آروم و مهربون. چیه بچه های تهران؟ دود خور و ...

خوب حالا آینده و مشهدو ول کنیم بیایم بچسبیم به امروز.

داستان امروز رو توی ادامه مطلب می نویسم چون حجم عکس هاش خیلی زیاده.

پیش به سوی ادامه مطلب -->


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

شاد و خرم روی قله می دویدیم و می پریدیم. نفهمیدم، چی شد! افتاد. دستش را به سنگ ها گیر داد. سنگ ها را سفت چشبیده بود. سمتش پریدم و دستم را دراز کردم و فریاد زدم "دستم را بگیر". به دره ی زیر پایش نگاهی انداخت و به من نگاه کرد و گفت "نمی توانم". گفتم "دستم را بگیر، مگر دیوانه شده ای؟!". خودش خوب می دانست که آخر این داستاد دره است و باز هم دستانم را نگرفت. چشمانم پر از اشک و خیره به چشمانش. چشمانش پر از اشک و با من نبود. دستان من کار ساز نبود. جویبار اشک مردم قحطی زدی ی کوهپایه را سیرآب کرد و او هرگز دستانم را ندید. نه! دید اما نمی توانست. یا دستانم بی فایده بود و یا دلش با دره بود. بلند شدم. به شهر زیر پایش نگاه کردم، به سرنوشتش. برگشتم و ...                     افتاد!

بعد فهمیدم که دستان من بود که او را نگه داشته بود.

                                                                                علیرضا تارا

---

متن بالا رو امروز توی مدرسه نوشتم. جرقه اصلی داستان امروز صبح وقتی از خواب پا شدم خورد. این داستان مقداری واقعی هست. یعنی اتفاقیه که اونو توی کوه شبیه سازی کردم. فقط آخرش رو باب میل خودم تغییر دادم. (به خیلی ها که داستان کوتاه رو نشون دادم کلی افکار منحرف به ذهنشون اومد! یک سری گفتن عاشقم و یک سری گفتن اون یکی کیه و اینا! مسخره بازی رو بزارین کنار نیشخند)

خدا رو شکر! چرا؟ به ١٠٠١ +‌ ١ دلیل.

---

چند وقته شدیدا دارم متوجه می شم استعداد خیلی زیادی توی روانشناسی دارم. من نمی دونم چرا اینقدر به همه کار ها علاقه دارم. از یک طرف هنر! که خیال خودمو راحت کردم که در کنار هر رشته ای که خوندم گرافیک رو کنارش می خونم (به صورت آزاد).

کم کم دارم به این نتیجه می رسم اصلا بد نیست آدم ١٠٠٠ تا کار داشته باشه. چه اشکالی داره برم تو خط رالی؟‌ منطورم در کنار کار اصلیمه. (البته خدا کنه تا زمان دانشگاه علاقم نسبت به رالی کم بشه) مگه من چیم از تنر فوست و دیو میرا کمتره؟ مگه همین کن بلاک یهو وارد رالی نشد و کل دنیا رو تسخیر نکرد؟ منطورم از رالی بیشتر رالی کراس و جیمکانا هست.

می دونم چیزی از پاراگراف بالا نفهمیدین نیشخند نوشتم که نوشته باشم دیگه.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۸ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام.

محرم اومد!

یاد محرم های قبل افتادم. سال پیش که به خاطر عکاسی مداوم هر شب، تا ۶ ماه مچ دستم درد می کرد.

یاد سال ها قبل. محرم هایی که اومدن و گذشتن و هیچ اتفاقی نیوفتاد.

به ١٠٠٠ تا سوال توی ذهنم چند تا سوال دیگه هم اضافه شد. این ها رو می نویسم که بی جواب نمونه.

امام حسین قیام بزرگی کرد. قبول. هر سال عزاداری می کنیم به خاطر عزیزمون که واسه اسلام زندگیش رو داد. قبول. روزه می خونیم و گریه می کنیم. قبول. کلی پند می گیریم از امام حسین و یارانشون. قبول. چرا سینه می زنیم؟ چرا مداحی می کنید؟ چرا حسین حسین می گید؟ از نظر من این کار ها غیر از زیبایی هیچ چیزی نداره. حالا می گیم برای زیبایی عزاداری امام حسین این کار ها رو می کنیم. حدودا قبول. (ولی باز هم به کسی چیزی اضافه نمی کنه). این که حسین حسین رو پشت سر هم می گن و همه می زنن به سر و صورتشون! چی داره؟ به سر و صورتمون می زنیم که راه امام حسین رو دنبال کنیم؟چیزی جز خود زنیه؟ آخه غیر ارادی نیست که بگیم از غم امام حسینه!

خسته شدم از بس توی مجالس زمان مداحی فقط می شینم فکر می کنم که این کارا چه فایده ای داره.

به امید مجالسی ٩۶% با محتوا و ٢% بی محتوا(مداحی) . ٢% دیگش پذیراییه نیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

بالاخره بعد از مدت ها تصمیم گرفتم وبلاگم رو آپ کنم.

اول بگم که ٢ نفر از خواننده های وبلاگم رو که خودشون هم می دونند رو خوشم نمیاد بیان وبلاگم. اگر هم اومدن هر چی دیدن از چشم خودشون دیدن و شتر دیدن ندیدن و اگه رو در رو در مورد مسایل وبلاگم حرف بزنن کلا تحریم می کنم.کامنت هم خواستن بزارند. اما منتظر جواب خوب نباشن.

اول بگم که بالاخره عینکی شدم. فردا عینکم رو می گیرم.

بعدش اینکه امتحانات میان ترم رو خوب دادم. رتبه خیلی خوبی هم آوردم (با در نظر نگرفتن عربی که اصلا امتحانشو ندادم). با احتساب عربی می شم ١۵ ام،‌بین ٩٠ نفر. که رتبه خوبیه ولی عالی نیست.

دریغ از یک جو تاثیر در خانواده گریه (البته از لحاظ رفتاری تغییر کردن یکم اما از لحاظ مادی هنوز همونم که هستم،و هنوز هم دارم جور این کامپیوتر لعنتی رو می کشم)

---

چند ماه پیش توی نمایشگاه رسانه های دیجیتال یک آموزش گیتار دیدم که کمی هوس کردم گیتار یاد بگیرم اما بعدش به خودم گفتم بری تو خط گیتار خودم خفت می کنم نیشخند و گزشت و گضشت و گظشت تا این ٢ ٣ هفته اخیر که خیلی افتادم تو خط گیتار و بالاخره تصمیم گرفتیم (خانواده) که گیتار بگیریم. ماشالا همه اهل موسیقی ایم. احتمالا به زودی گیتار می گیرم.

جدیدا ها هم از طریق خواهرم با گروه موسیقی Coldplay آشنا شدم که فوق العادست. (خواستم لینک بدم به سایتشون دیدم فیلتره!)

---

مدرسه... فقط می تونم در وصفش یک آه طولانی بکشم. مردم کلی از دبیرستانشون خاطره های خوب می گن من در آینده فقط باید فحش و بدبختی بگم. بر خلاف بقیه وود من توی این مدرسه دینم رو سست تر می کنه! 2 سال نیم دیگه از دبیرستان مونده. 2 سال و نیم دیگه لذت نبردن. و آخرش هم قبولی با یک رتبه افتضاح! تعویض مدرسه بعد از سال دوم دبیرستان چقدر وحشتناکه؟

---

به فتوبلاگم هم سر بزنید!

http://doap.aminus3.com

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٤ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

بالاخره بعد از مدت ها تصمیم گرفتم وبلاگم رو آپ کنم.

اول بگم که ٢ نفر از خواننده های وبلاگم رو که خودشون هم می دونند رو خوشم نمیاد بیان وبلاگم. اگر هم اومدن هر چی دیدن از چشم خودشون دیدن.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٤ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

عکس ها رو تونی لینک زیر آپلود کردم:

 

http://artara74.persiangig.com/Mount%20Tochal

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۳ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام،

دیروز بزرگ ترین تجربه کوه نوردی، بیرون رفتن و جزو بزرگ ترین کار هایی که کردم رو انجام دادم.

صبح ساعت ۵ پا شدم و تا ساعت ۶ توچال بودم. با چند تا از دوستان به مقصد ایستگاه ۵ حرکت کردیم. در حالی که من تا حالا پام رو از ایستگاه ٢ اونور تر نذاشته بودم. رفتیم و رفتیم و رفتیم و من یادم اومد که یادم رفت پول بیارم. ۴ دفر بودیم که روی هم ٢٠ هزار تومن داشتیم. خوب به ایستگاه ٢ رسیدیم و صبحانه خوردیم و بسی لذت بردیم.

ادامه دادیم و به ایستگاه ۵ رسیدیم و کلی افتخار کردیم که تا ایستگاه ۵ اومدیم.و حدود ١٠ کیلومتر کوه نوردی کردیم.

به توصیه یکی از دوستان (که سر بر تنش مباد) قرار شد بریم شیر پلا.

رفتیم و رفتیم و رفتیم و این دوستمون هی می گفت پشت همین تنگه ست. یک جایی رسیدیم به دره ارس که ساعت ٢ بود. من می گفتم که از مسیر اوسون بریم و دوستام می گفتن بریم شیر پلا. این ها اصلا عقل نداشتند . مشکل این بود که از مسیر شیر پلا به تاریکی می خوردیم.

بالاخره چون من تک بودم با این دوستان رفتیم شیر پلا که جای چرتی بود و هیچی نداشت و حالا بدبختی راه برگشت بود که خیلی هیجان انگیز بود اولاش اما بعدش افتضاح بود.

و بالاخره تا ساعت 6 رسیدیم دربند و ساعت 7 رسیدیم به شهر (دلم برای تهران تنگ شده بود) و تا میدون تجریش پیاده رفتیم.

مسیر حرکت از این قراره:

 http://tehranpic.net/images/lla6913o268dixk8uz41.jpg

13 ساعت طول کشید کوه نوردیمون و حدود 30 کیلومتر کوه نوردی کردیم.

عکس ها هم به زودی می زارم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

امروز کلا عصبانی بودم.

اول بخاطر امتحان ریاضی، که همش بخاطر یک مسئله چرت استرس شدیدی گرفتم (من کلا استرس نمی گیرم) و کل تمرکزم رو از دست دادم و گند زدم تو امتحان. من که همیشه ریاضیم عالی بود.اصلا برام مهم نیست که نمرم چند میشه، مشکلم این بود که اصلا مغزم کار نمی کرد. من رسما آبروم میره اگه کامل نشم.

بعد یکم که آروم شدم بعد امتحان من دل رو زدم به دریا و گفتم الکامپ برم شلوغه و اینا موندم با بچه ها کانتر بزنیم تو مدرسه که کاش نمی یومدم اصلا.

از طرفی تمام کانتر ها خراب بود و دونه دونه باید می رفتی درست می کردی. حالا مگه درست می شد؟ هیچی دیگه 2 ساعت تمام فقط داشتم کار بچه ها رو راه مینداختم.حالا بعضیا هی شاخ شده بودن تو کانتر دلم می خواست بشینم یه 2 دست همشونو بخورم ولی اصلا نمی شد. چند تا از بچه ها طلبکار هم بودن انگار من وظیفمه بیام کانتر کامپیوتراشونو درست کنم. آخه من چه صفتی می تونم روی مسدول سایتمون بزارم؟ می گم چرا نمی زارین فایل Setup اجرا کنیم می گه کامپیوترا ویروسی می شه. حالم شدیدا گرفته شد. ایشالا زندگیش ویروسی شه!

بعد مدرسه تا رسیدم خونه شد ساعت 2 که حالا بابا اومده از الکامپ تعریف می کنه و من هرس می خورم که چرا نرفتم. البته مشکل روز بندی الکامپ هم بود. الان که فکر می کنم می بینم یک جورایی کار خوبی کردم نرفتم چون امروز کلا اعصاب نداشتم و الکامپ هم شلووووغ! بعد میومدم خونه دیگه مغزم منفجر می شد.

---

گذشته از این حرفا خیلی وقت بود وبلاگمو آپ نکرده بودم. من هر روز توی ذهنم چیز های رو که می خوام بنویسم رو می نویسم بعد می شینم پای کامپیوتر پشیمون می شم بنویسم. کلی اتفاقات افتاده که من اصلا نمی تونم توی وبلاگم بنویسم.

---

وضع مدرسه که افتضاحه. بدم میاد از 2 رویی. اما 1 رو بودنم مساویه با مرگم. اما بهتره بمیرم تا 2 رو باشم.

بعضی وقتا دوست دارم فریاد بزنم بگم آقا سلطان من اونی که فکر می کنید نیستم. من یک دروغ گو هستم!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٠ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

امتحانای میان ترم داره شروع میشه. محتاجم به دعا نیشخند

 

پ.ن: ببخشید که آپ نمی کنم. اما نمی خوام دوباره بیوفتم رو خط آپ کردن.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٤ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام، بعد از مدت ها اومدم آپ کنم.

دیروز دوباره دیوونگی های همیشگی زد به سرم و دوچرخه ام که رکاب نداره رو از خونمون (شهرک غرب)‌ تا میدون توحید بردم. بدون رکاب! رفتم تعمیرگاه و گفتن که بسته و یک جا دیگه ٢ کوچه بالاترو گفت برو. رفتم گفت که نمی دونه دقیقا مشکل از چیه و باید تست کنه. یک پیچ گذاشت که موقت بتونم باهاش برم (منظور از موقت خیلی کمه)‌. دیگه سوار دوچرخه شدم اما نمی دونم چرا خیلی انرییم زیاد بود. دیدم که اینقدر جون دارم پس تا خونمون با دوچرخه برم. تا پارک پردیسان با دوچرخه اومدم و اون مدت موقت تموم شد و رکاب دوباره در اومد. خوب، از میدون صنعت تا خونمون رو همه دوچرخه به دست اومدم. البته هنوز رکورد سال پیشم رو نشکوندم. رکورد سال پیشم این طوریه که از خونمون تا گیشا رو با تاکسی رفتم. از گیشا تا پارک لاله رو پیاده رفتم. اونجا نمایشگاه عکاسی بود که کلی توش چرخیدم و بعدش که اومدم بیرون دیدم مسابقات دوچرخه سواریه و ٢ ساعت سرپا عکاسی کردم. بعدش هم پیاده تا خونمون اومدم. بالاخره دیوونگیه دیگه . هر کسی یک جوری دیوونست. منم این طوری نیشخند

---

نمی دونم چجوری شروع کنم. چند وقته یک نفر که احساس می کنم دید انتقادی داره به زندگیم اضافه شده. بعضی از پشم ها و رفتار ها نشون می ده که طرف داره شدیدا انتقادی به آدم نگاه می کنه و تا اشتباهی ازت سر می زنه بهت می گه. این جور آدم ها رو دوست ندارم. چرا باید ببینی کسی که روبروته چه اشتباهی می کنه؟

چند وقت پیش یکی ازم پرسید نظرت در مورد من چیه؟ کلی نکته مثبت گفتم و گفت خوب بدی هام چیه؟ گفتم من اصلا به بدی های دوستام زیاد کاری ندارم.

اگه از کسی بدی ای دیدی برو حودتو ببین که سرشار از بدی هستی بعد ببین چه دوست خوبی داری! این طوری راحت می تونی فراموش کنی. چرا باید جوری نگاه کنی که اگه اشتباهی از کسی دیدی یک چراغش رو خاموش کنی؟

می دونم اصلا نتونستم موضوع توی ذهنم رو خوب بگم.

---

توی نمایشگاه رسانه های دیجیتال یک جاییش یک راهرو تونل مانندی هست که اولش با عکس شهدا و یک سری صحنه از جنگ و اینا شروع شده. اگه رفتی اونجا و راهرو رو تا آخر ادامه دادی و همه چیز رو دیدی و ... لعنت خدا بر همه طراحان اون صحنه های آخر.

---

نمی دونم یک جنگ نرمی مثل اینکه داره شروع میشه که نا خواسته واردش شدم. فقط می تونم بگم بدبخت شدم.

دارم کم کم خودمو آماده می کنم که فروم دورمون رو که شروع کردم رو تحویل یکی بدم و از مدیریتش کناره گیری کنم. دیگه دارم خسته می شم!

---

بچه بودم یکی گفت زمانی می رسه که حق رو از باطل نمیشه تشخیص داد. تو دلم خندیدم و گفتم حق که خیلی تبلوی. الان می فهمم. فقط یک چیز می تونم بگم. در حال حاظر هیچ حقی وجود نداره. خودم به تنهایی باید برم سراغ حق!

---

در آخر یک چیز! کسی در مورد مطالب این پست رو در رو باهام حرف نزنه.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۳ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام!

خوب دیگه با این که باورم نمی شد اما من هم جزو درس خون ها شدم {#emotions_dlg.e28} (البته هنوز نه!). همین دیگه... کمتر این طرفا پیدام میشه! وبلاگ رو هم دیر به دیر (ماهی یک بار، شاید) آپ می کنم. کاری دارید یاهو میام (آیدی: artara74) و همچنین فیس بوک هم میام! (تو این یکی هر کسی رو اد نمی کنم) . در هر صورت دعا کنید برام، دعا کنید MIT قبول شم که شاید تونستم دانشگاه آزاد دهات قبول شم خنده (شوخی کردم من از MIT کوتاه نمیام).

همتون رو دوس دارم!

بای بای

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٠ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

اول مهر، اه اه اه. واقعا افتضاح بود نیشخند (همین دیگه، مشکل اینه که معلم راهنمام میاد اینجا رو می خونه نمی شه فحش داد) .

اولش که با کلی تاخیر رفتیم نماز خونه و بخش اول که هر کی اومد حرفی زد و در رابطه با برنامه های مدرسه و ... که خوب بود. و بعد زنگ تفریحی که قرار بود پذیرایی داشته باشه. بعد رفتیم نماز خونه و در مورد اردو جهادی اومدند و حرف زدند و تا یک ساعت اول قابل تحمل بود ولی بعدش که کم کم هم پا هام داشت خشک می شد و خواب می رفت، گرسنه بودم شدید، دستشویی هم داشتم و حالا بیا و خبر بدن که یک ساعت دیگه هم تو نمازخونه ایم کلافهو یک ساعت بعدش رو اصلا هیچ چیز گوش ندادم و فقط تو دلم فحش می دادم و روم نمی شد از نمازخونه برم بیرون. بعدش هم که خوش گذشت.

ببخشید اینقدر مختصر توضیح می دم چون اینقدر رو زمین نشستم کمرم نصف شد و اصلا نای نوشتن ندارم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

هییییی

چقدر زود گذشت. تابستون خیلی زود گذشت. اصلا نمی خوام به سال پیش فکر کنم. یعنی نمی تونم. تا مام فکر کنم سریع مغز مرو منحرف می کنم که به اتفاقای مدرسه سال پیش فکر نکنم. چه بد بختی هایی که نکشیدم. البته الان هم همچین خوش بخت نیستم.

این ۵ ماه اخیر من خیلی شکسته شدم. از همه لحاظ (به غیر از عشقی نیشخند). از همه چی متنفرم. نظر بابام در مورد من عوض شده. نظر همه همین طور شده. امسال باید جبران کنم. من امسال می خوام تغییر کنم. البته تغییر که همیشه در حال تغییرم اما یک تغییر بزرگ. اول از همه وضع درسیم رو درست کنم. که واقعا افتضاح شده. نمی خوام جزو دسته درس نخون ها باشم. نمی خوام با بی عرضه ها مقایسه شم. من کسی نیستم که اینقدر ارزشم بیاد پایین. من باید خودم رو به درجه بالا تری برسونم.می دونم اگه وضع درسیم درست شه بقیه مشکلاتم کم کم درست میشه.

کامپیوتر هم که باز شده بلای جون. سعی می کنم ولش کنم اما نمیشه. از یک طرف هم هر لحظه امکان داره بابا کامپیوتر رو جمع کنه. آخه بابام روی کامپیوتر خیلی حساسه چون اصلا علاقه ای به خریدش نداشت.

دوچرخه هم که... وای لعنت به این دوچرخه. ۵٠ تومن از پول تو جیبی ماه شهریورم رو مرداد دادم کیبورد و موس خریدم که فقط ٣٠ تومن موند برام. که اون هم ته کشید. تازه داشت پولم جمع می شد که این لعنتی اومد وسط و تعمیرش کمرم رو خم کرد. الان تا مهر پول تو جیبی ندارم و پولم به صورت از تولید به مصرف در میاد. منظورم اینه که پول رو از کار کردن برای مامان و بابام به دست میارم. بله دیگه! امروز هم موبایلم رو تست کردم مطمئن شدم مشکل از باتریه و حالا کی پول باتری داره گریه.

این هفته آخر شهریور رو کلی کار دارم. همون یکمی هم که با کامپیوتر بازی می کردم رو گذاشتم کنار. چسبیدم به ٢ تا کار. یکی فروم مدرسه که دارم می سازمش. و یکی این وب سایت بابام که پدرم در اومد سر این! ولی من این کار رو مجانی ول نمی کنم بره. یعنی چون پدرم سرش در اومده پول حسابی ای از بابام می گیرم. بد بختی اینه که اگه بگم تا پول ندین وب سایت بی وب سایت بابا گرورگانش رو می کشه (کامپیوتر رو می گم ) خدا نکنه کسی پیش بابای من چیزی داشته باشه . تا وقتی که حساب اون یک چیز دست بابای من باشه نفس راحت از گلوی آدم نمی ره پایین. همیشه از دست دادن اون چیز آدم رو تهدید می کنه. چپ بری راستا بیای ممکنه از دستش بدی .

خوب دیگه کلی چرت و پرت گفتم ،‌از همتون می خوام دعا کنید بتونم تغییر رو توی خودم بدم و به هدف هام برسم. می خواستم در مورد مدرسه بنویسم که یک چیزی مانعم شد. بعدا به عنوان یک نوشته رمز دار می نویسم نیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۱ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

بالاخره بعد از روز ها تصمیم گرفتم آپ کنم. این روز ها حوصله نداشتم که چیزی اینجا بنویسم. کل ماه رمضون شب تا صبح بیدار بودم و سحر تا ساعت ١ می خوابیدم. تا ساعت ۵ ۶ الافی می کردم و کار هامو انجام می دادم بعدش می رفتم دوچرخه سواری تا افطار و جنازم میومد خونه افطار می کردم و بعدش تا ساعت ١٠:٣٠ می رفتم دوچرخه با بچه ها.

اتفاق جدید که افتاده اینه که من بد جوری به دوچرخه سواری علاقه پیدا کردم. و دارم به صورت نیمه حرفه ای دنبالش می کنم. فعلا در رشته کراس کانتری . واسه همین امروز دوچرخه ام تعمیر و آپگریدش به کراس کانتری کارش تموم شد و حالا می تونم بزنم به دشت و بیابون. البته این طور که برآورد کردم ١٠٠ تومن باید به تعمیرکار بدم نیشخند آخه 50 تومن پول تعویض پدال شد ناراحت

اوضاع عکاسی هم کساده. مثل قدیما نمی زنم بیرون واسه عکاسی. آخه سوژه ها ته کشیده. حوصله ندارم بیوفتم دنبال گربه های محل. اگه ماشین داشتم می رفتم دشتی کوهی جایی که عکس بگیرم.

گفتم ماشین، من همیشه عاشق ماشین سواری بودم. از زمان تولدم تا حالا نیشخند و کم کم دارم حس می کنم من در عشق گواهینامه گرفتم می میرم (ماشین هست گواهینامه نیس ) البته خوب همین الانش هم همچین کم رانندگی نمی کنم. بعد بابام بیشترین کسی که با ماشین بابام رانندگی کرده منم . آخه مامانم آزرا رانندگی نمی کنه. خواهر هام هم گهگاهی هوس می کنن. من تلپ ماشین بابامم . دور از چشم پلیس عید 120 تا رفتم (این دیگه واقعا :دی داشت)

این روز ها هم خیلی بی کارم. پولم هم شدیدا ته کشیده. یعنی امروز قراره موقع تحویل دوچرخه ته بکشه. چول مهر ام هم میره. حالا توی این اوضاع هم شارژر موبایلم سرش می شکنه هم باتری موبایلم خراب میشه و بیش از 12 ساعت شارژ نگه نمی داره. پول همین تعمیر رو به زور جمع کرده بودم پول اینو از کجا بیارم گریه احتمالا باید حتما پروژه وب سایت بابام رو به زودی تموم کنم. که پولشو به جیب بزنم. آخه من می خواستم اون پول رو نگه دارم لنز بخرم . اوضاع اقتصاد کلا بد شده ها نیشخند 

این روز ها علاوه بر بیکاری شدیدا تنهام. نه تنها ها! ولی نه کسی هست باهاش بشه چت کرد. نه کسی که بشینی گپ بزنی. از دار دنیا یک موصی (مصطفی) مونده برام. با محمد هم نمی خوام حرف بزنم. نه که نخوام ها! اما واقعا اعصاب آدم رو می ریزه به هم. 

خوب دیگه... کل ننوشته هام رو جبران کردم. بعد ماه رمضون می خوام برم پارک سرخه حصار، کی پایه ست؟ ظرفیت 2 نفر نیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٥ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام، دارم کم کم کوچ می کنم به وب سایت. اسم دامین ۴ تا انتخاب کردم که خودم دلم بیشتر با اولیه اما خوب شما هم نظر بدین. دلم زیاد با آخری نیست:

www.s-art.ir
www.sart.ir
www.doap.ir

www.artara.ir

S = Seyed

ART = AliReza Tara

DOAP = Dream Of A Photographer

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳۱ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

امروز صبح بابا بهم زنگ زد که مدرسمون مثل اینکه ریزش کرده برم عکس بگیرم. مدرسمون سر کوچمونه. رفتم و واویلا. حیاط مدرسه در حین گود برداری ریزش کرده و 8 نفر مجروح و 2 کشته داشته.

دردناکه، نه؟ اون رو نمیگم. اینکه باید دهنم بسته بمونه. اینکه باید به خاطر نرفتن آبروی مدرسه هیچی نگم. اما من هم جوابی دارم براشون که من از کسی سعی کنه دهن مردم بسته بمونه بدم میاد!

اگه اشتباه از مدرسه بوده، پس حقشونه که بدترین اتفاق ها بیوفته. اگه اشتباه از مهندسش بوده، یا از کارگر هاش پس دهن من چرا باید بسته بمونه؟

عکس ها تو ادامه مطلب هست


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٩ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

قضیه از اون جا شروع شد که شب موبایل رو کنار تختم گذاشتم و خوابیدم ،‌صبح پا شدم دیدم روی دراوره. کلی احتمال دادم. یکی اینکه سب حواسم نبوده تو خواب و بیداری گذاشتم اونجا ، یا اینکه موبایلم آلارمش زنگ زده و مکامانم دیده بیدار نمی شم خاموشش کرده گذاشته اونجا، یا اینکه یکی می خواسته تو موبایل گشت و گذار کنه!

بعد چند شب پیش که افطاری داشتیم ساعت ١١ و نیم اومدم خونه بابام همش گیر می داد بهم که با کی ها بودیم و چی کار می کردیم و اینا... خوبه مهمونی نبودم، افطاری بودم.

و بعد از اون به بعد به نگاه بابام خیلی توجه کردم. نگاهی منتقدانه و دنبال یک مشکل توی من یا به عبارتی شک!

امروز اس ام اس اومد برام موبایلم کنارم بود اما نگاه نکردم. بابا زحمتشو کشید.اینکه بابام دست به موبایلم برد (تا حالا این کار رو با من نکرده بود!) دیگه منو مطمئن کرد.

این دید بابام کاری می کنه وقتی بابام توی خونه هست من همش خودمو جمع و جور کنم و همش مواظب باشم چیزی نگم. خیلی سعی می کنم اعتماد به نفسم رو حفظ کنم و فیلم بازی کنم.

هنوزم مطمئن نیستم این طوریه و خوا کنه توهم باشه و زیادی سخت گرفته باشم. اما یک چیزی رو می دونم، اگه بابا این طوری بخواد شک کنه من هم مجبورم از راه های پنهانی استفاده کنم. شک کردن هم راه و روش درست داره، نه این روش ها.

اینم جواب کامنت های احتمالی بعضی از دوستان: 50 درصد به بابام حق می دم چون چند وقتیه زیاد اس ام اس می دم.

هی! کی میشه اون روز برسه؟ خوش به حال ز.ت .

---

.:عکس روز:.

::حیوان همیشه تشنه::

http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_1865%20RW.jpg

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٤ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

دیشب مثل هر سال، رفتیم پشت بوم خونه مصطفی اینا افطاری!

١٠ نفری شدیم فکر کنم. خیلی حال داد. کلی خوردیم و بازی کردیم و تا ١١ و نیم اونجا بودیم :دی

یادش بخیر. این کار رو فکر کنم 3 4 سالی هست که انجام می دیم.

اینم لینک سال پیش: http://doap.persianblog.ir/post/25  

---

.:عکس روز:.

http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_2770%20RW.jpg

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٢ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

ماه رمضون داره میاد. من تو ماه رمضون خیلی حال می کنم. جدا از روزه هاش و حس معنویش که نظیر نداره، بعضی چیز هاش واقعا خاطره انگیزه.

سحری هاش. افطاری هاش. صدای اذانش. فیلمای بعد از افطارش. زولبیا بامیش. نمایشگاه قرآنش. شب های قدرش که هیچ وقت نتونستم درست و حسابی ازش استفاده کنم. و خیلی چیز های دیگش...

---

دیروز با عمو و هدی (دختر عمو) رفتیم کارتینگ آزادی که مثل همیشه خوش نگذشت چون برای من خیلی کم بود. فقط ۶ دقیقه که ١ دقیقش رو توی جریمه بودم :دی

البته این رو هم بگم که جریمه کاملا نا مردی بود چون توی قوانین هست که اگه وارد چمن بشی جریمه داره و لی من فقط سر یک پیچ هنگام دریفت اور استیر (Over Steer) کردم و روی قسمت قرمز رفتم. مشکل این بود که دقیقا جلو پا داور این طوری شد و سریع خفتم کرد. وگرنه هدی یک جا از سمت راست رفت روی قرمز و بعد چرخید به سمت چپ و اومد روی خط قرمز سمت چپ که فیلمش هم هست. بعد اون جریمه 1 دقیقه ای هم دل و دماغ نموند برام آخه کارتینگ بدون دریفت که حال نمیده ):

---

.:عکس روز:.

http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_2247%20R.jpg

پ.ن: این عکس رو الان گذاشتم که اگه ماه رمضون بزارم تا افطار باید حسرت بکشید.

پ.ن2: دوباره هم فتوبلاگم هم قسمت عکس روز وبلاگم رو شروع کردم. آهنگ وبلاگ هم به زودی عوض میشه. (احتمالا با قابلیت Play & Pause)

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٧ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

این هم عکس هایی که قولشون رو داده بودم:

http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_1855%20R.jpg

http://artara74.persiangig.com/Images%20III/DSC_2430%20R.jpg

بقیه عکس ها رو تدریجی می دم. توی فتوبلاگم هم می زارم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٦ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سفر خوبی داشتیم که باورم نمیشد یخ زدیم :دی

مقصد خاصی نداشتیم اما جا هایی که رفتیم: سیاهکل - سرعین - مشکین شهر - پیرازمیان - دامنه سبلان - باری - سقز - بانه - دیوان دره.

البته کاش بانه نمی رفتیم چون گند ترین بازاری بود که تو عمرم دیدم. همه چیز هایی رو هم که می گن ارزون تر از تهرانه خالی بندیه! قیمت دقیقا قیمت تهرانه و حتی گرون تر (توی کالا های اصل) توی تقلبی ها بانه ارزون تر بود.

کلی یخ زدیم!

عکس هم می زارم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٤ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

بعد از حدود 1 ماه و نیم کلنجار و بدبختی به آرزوم رسیدم. کامپیوتر. دوستام می دونن که من 3 ساله توی فکر تعویض اون تیکه پاره آهن 8 ساله بود. من حدود 3 ماه پیش کلا اون آهن پاره رو بوسیدم گذاشتمش تو انبار.

دیروز رفتیم همه چی رو خریدیم جز پاور و کیس و موس و کیبورد و اسپیکر.

اون ها رو هم زودی می گیرم.

توی پایتخت یک حراج هدفون بود که یک هدفون خوب خریدم که دوباره برگشتم به موسیقی!

یک سری عکس از قطعاتی که گرفتم توی ادامه مطلب می زارم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سکانس اول:

امروز صبح ساعت 4 و نیم ساعت موبایلم زنگ زد. پا شدم و کیفم رو جمع کردم و پیش به سوی توچال! (با آژانس)

سکانس دوم:

سر راه آژانس محمد رو برداشتیم و رسیدیم. و شروع کردیم به رفتن. مشکل بزرگی که ما داشتیم کندیمون بود. یعنی می رفتیم بعد که وای می ستادیم یک ربع می نشستیم حرف می زدیم. بالاخره هر جوری بود تا ساعت 8 بر فراز ایستگاه 2 به شهر می نگریستیم (عجب جمله ای شد :دی)

سکانس سوم:

چای - نیمرو - چای . خوب هیچ چیز مثل چای اون بالا نمی چسبه. جالب بود که کلا هیچ کی نبود. همون کافه تریایی که جمعه ها سرش دعوا بود فقط یک نفر دیگه جز ما بود. حدود 45 دقیقه نشسته بودیم چرت و پرت می گفتیم و محمد یکم با دوربینم ور رفت. ببینم می تونم راضیش کنم یک دی90 بگیره یا نه؟!!!

سکانس چهارم:

از راه میان بر پایین اومدیم که کلی هم وایستادیم عکس گرفتیم همون جایی که دفعه پیش وایستادیم عکس گرفتیم. البته دفعه قبل همش محمد عکس می گرفت این دفعه نشوندمش اونجا و همش خودم عکس گرفتم. دیدیم منابع آبمون تموم شده و 2 راه داشتیم . یکی اینکه بریم پایین ایستگاه یک آبی چیزی پیدا کنیم. دو اینکه برگردیم بالا جای چشمه آب بخوریم. خوب برگشتیم بالا و رفتیم چشمه و کلی خودمون رو با آب چشمه خیس کردیم. من زیاد حس آب نداشتم اما محمد کلا کلش رو کرد زیر آب. البته این آب که می گم آب جاری از لوله بود. رفتیم به سمت ایستگاه یک و وسط راه رفتیم به نزدیک ترین قسمت به تله کابین که اگه می پریدی کلت می خورد به تله کابین و دیدیم یک سری بچه مدرسه ای توی تله کابین ها متوالی هستند و اونا سکلک در می آوردن از توی تله کابین و ما عکس می گرفتیم. رسیدیم ایستگاه یک و با اتوبوس تا ژرکینگ رفتیم.

سکانس پنجم:

این قسمت بد ترین قسمتشه! پیاده از توچال تا خونه. دیگه همچین غلطی نمی کنم. ما 12 راه افتادیم از توچال و من 3 خونه بودم. در آخر راه تبدیل به جنازه شده بودم زیر آفتاب داغ. دیگه ز هر چی سر پایینیه متنفرم.

 

خوب. عکس ها رو هم فردا که کامپیوتر خریدم قلب می زارم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۳٠ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

امشب بعد سال ها شلوارک پوشیدم. آخه من خودم زیاد خوشم نمیاد ولی مادر بزرگم از مالزی خریده بود و فوق العاده بود.

تا ساعت 1 و ربع (صبح) داشتم با کامپیوتر کار می کردم.

بعد رفتم به رخت خواب و موبایل رو ورداشتم و چک های موبایل رو هم کردم (فیس بوک، مسنجر،...) و دیدم خوابم نمی بره، نشستم وب گردی با موبایل. 1 و نیم شد که موبایل رو لاک کردم و انداختم پایین تخت و سعی کردم بخوابم.

از خواب پریدم. کی خوابیدم؟ اما می دونستم بیش از 2 دقیقه نشده که خوابیدم. ساق پام می خوارید. خاروندم. وقت گیر آوردی واسه خواروندن ما رو بیدار می کنی؟ یهو پام قلقلکش اومد! اززانو تا مچ. چون خوابم میومد و مغزم درست کار نمی کرد کلی فکر کردم و بالا پایین کردم که احتمالا یک حشره بوده. پشه؟ نه بزرگ تر بود. چی پس؟ احتمالا سوسک بوده! چی؟ خودم تعجب کردم که فکر کردم سوسک بوده. با سرعتی باور نکردنی پا شدم و چراغو روشن کردم دیدم یک سوسک، نه ببخشید خر سوسک (طولش به اندازه 4 تا کلید کیبورد بود، معیار دیگه ای برای اندازه گیری در دست ندارم) داره رو دیوار قدم می زنه. پرواز کرد به سمت من. سرمو دزدیدم و در همون حال در رو باز کردم و رفتم بیرون.

یک پیف پاف داشتیم که خیلی توپ بود و 2 سوته می کشت. پیداش کردم و رفتم توی اتاق. سوسکه! آقا سوسکه! آهای. کوشی. جون مادرت بیا بیرون خواب ندارم. بیا بکشمت حوصله ندارم. هوی.

هر جا که دیدم تکون دادم که شاید اونجا باشه بپره. نا امید پتو و بالش رو از اتاق آوردم بیرون که صدایی اومد. صدای ورق. چه سوسک درس خونی! از لای ورق های اونور اتاق زد بیرون و رفت به سمت پنجره. سوسک کش رو به سمتش نشونه گرفتم (از اون ور اتاق) و وقتی زدم دیدم نمی رسه بهش. پشت پرده قایم شده بود. چه کنم چه نکنم پیف پافو زیر پرده با فشار زدم و اومدم عقب. لنگان لنگان اومد بیرون و دوباره مورد عنایت پیف پاف قرارش دادم. پررو باز هم راه می رفت. روی فرش اومد و من باز زدمش. و راهش رو به سمت زیر تخت تغییر مسیر داد و الان هم احتمالا یک جایی زیر تخت داره دنبال ازرائیل می گرده.

پشت سر مرده حرف بزن بده ولی سوسکه عوضی خواب ما رو دوباره از چشمانمان برد. این هم از شانس شلوارک جدید ما! حالا خر بیار و باقالی بار کن (یعنی یک کاری کن من دوباره بخوابم)

ساعت 2 و نیم صبح

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٩ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

کلی با خودم بالا و پایین کردم که بنویسم یا نه!؟ شصت خط نوشتم. بعد...

Ctrl + A ، Delete

اه ه ه ه ه ه ه

---

تا امروز ظهر حالم خوب نبود. نمی دونم چرا اینقدر آدم فضول هست.

تا میگی حالم خوب نیست چرا؟ و چجور؟ و کی؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱۸ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام.

دیروز بابا از آلمان برگشتhttp://www.forumsextreme.com/images/sHa_yay.gif

و از اونجایی که قرار بود برام ساعت بخره من بی صبرانه چشمم به چمدون بود .

بالاخره باز شد و همه چیز های دیگه یک طرف. ساعت یک طرف. اول که ساعت رو دیدم اون چیزی که فکر می کردم نبود. بابا یک پیشنهاد داد گفت من این ساعت رو بر می دارم و تو برو یک ساعت دیگه بخر. من هم دو دل بودم. رفتم یکم دیگه ساعت دیدم. تصمیم گرفتم یکی دیگه بگیرم که نمی دونم چی شد. وجدانم نذاشت. یهو ساعته تو دلم جا باز کرد و گفتم فقط همین ساعته که بابا خریده .

http://img4.uhrcenter.com/de/zoom/thumb.htm?img=03204321787_1&size=xlsmall

دیگه چی بگم؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٩ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

چند وقتیه رشد رو خیلی محسوس توی خودم احساس می کنم. منظورم رشد عقلیه.

وقتی به کار هایی که سال پیش می کردم فکر می کنم خیلی خندم می گیره. عجب مشنگی بودما!

حالا سال پیش یک چیزی من هر ماه، ماه قبلمو محکوم می کنم که فلان کارم درست نبوده و اینا! یا عجب کار ضایعی کردم و از این حرفا...

اون طوری که خودم برآورد کردم من از 13 سالگی رشد عقلیم شروع شد :دی قبلش بی عقل نبودما. منظورم اینا که منحنی رشد عقلیم به سمت بالا رفته و معادلش درجه 2 شده.

از لحاظ ضاحری هم خال خالی شدم (جوش). ریختم ریخته به هم.

همین دیگه! پنچری دوشچرخم رو هم گرفتم. چرا دروغ میگی تو عرضه پنچر گیری داری؟ خوب باشه تیوپش رو عوض کردمکه اولین تجربه تعویض تیوپ چرخ عقب بود که پدرم رو در آورد.

ظهر ها اگه بچه ها باشن که می رم کوچه. اگه نباشن یا حس کوچه نباشه با محمد (خلاقی) می رم پارک آبشار دوچرخه سواری. اگه محمد هم نباشه تنهایی تو خیابون با دوچرخه می گردم. (آخه تنهایی برم پارک آبشار برام حرف در میارن :دی)

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٦ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

ببخشید اپ نمی کنم. اصلا حوصله ندارم و همچنین چیزی برای نوشتن نیست ! آه ه ه

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٦ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام به همگی!

ساعت ۶:١۵ بابام منو بیدار کرد گفت برو نون بگیر. تا بیام فکر کنم که بابا چی گفته خوابم برد. بعدش دوباره بابا اومد گفت پاشو برو دیگه! من چند دقیقه توی تخت افکارم رو جمع و جور کردم و تازه بیدار شدم. بابا کدوم نونوایی؟ هر کدوم خودت می خوای پسرم. (٣ تا نونوایی داریم) خوب معلومه اونی که نزدیک تره. پول رو برداشتم و رفتم و یک تی شرت آبرو مندانه پوشیدم و رفتم پایین. دستگیره در رو دادم پایین. "تق" . در قفله. یک سری فحش به کسی که در رو قفل کرده دادم و در حالت خواب و بیداری و ولو،‌۴ طبقه پله رو بالا رفتم و کلید رو ورداشتم و ... در رو که باز کردم هوای صبح خورد بهم حال اومدم. راستی ساعت چنده؟ احتمالا ٧:٣٠ اینا باید باشه. رفتم نونوایی و نونوا رو دیدم سر حال ، ازم خواست چی بدم بهت. ٣ تا از این نونا. رفتم خونه دیدم صبحونه پشت بومه. حالا راستی ساعت چنده؟ ۶:۴۵ . اه ه ه . یک صبحونه عالی روی پشت بوم با منظره ی کل شمال تهران و کوه....

شروع کردم به جمع کردن ریخت و پاش هایی که توی تغییر دکوراسیون به حال آورده بودم. فلاش دوربین یک بار مصرف رو باز کرده بودم و راهش انداخته بودم (تنها جاییش بود که کار می کرد) و بعد در همین وقت که داشتم خاطرات درست کردن فلاش رو تو ذهنم می گذروندم. رفتم پیش خواهرم. خواهرم گفت اگه دستت همزمان روی دکمه لخت و شارشر باشه چه اتفاقی میفته؟ گفتم احتمالا می میری. در همون حال بود که حواسم نبود و در حالی که داشتم شارژ می کردم دستم خورد به دکمه و خودم هم نفهمیدم چی شد . تنها چیزی که حس کردم این بود که یکی محکم (مثل لگد) زد توی جفت دستام. فلاشو ول کردم، برگشتم ببینم کی بود؟ که دیدم هیچ کی نیست. اینحا بود که از روی ضربان شدید قلب و سر و روم فهمیدم خازن پر فلاش روی من خالی شده! تا نیم ساعت ضربان قلبم غیر عادی بود.

قضیه کامپیوتر هم اصلا مثبت نیست :(

دیگه چی بگم؟...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۸ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

اتاقم رو از این رو به اون رو کردم. خیلی بهتر شده. جا رو واسه کامپیوتر خالی کردم.

دیشب اصلا نخوابیدم . صبح ساعت 6 خوابیدم تا 10 و نیم . کلا سیستم آدم به هم می ریزه. الان احساس می کنم صبحه :دی

تو خونه پوسیدم. امروز عصر بعد از چند روز دوباره می خوام برم دوچرخه سواری.

در مورد کامپیوتر هم از یک ویتامین (همون کاری که گفتم) استفاده کرد و یکم دید بابامو مثبت کردم و یک عامل نفوذی به نام مامان رو وارد کردم و فهمیدم که بابام دلش برام سوخته و می خواد ببینه چقدر سعی می کنم ولی باز بابام مصمم نیست به خرید. فعلا پیش بابام اصلا در مورد کامپیوتر حرف نمی زنم. فقط بهش ایمیل می زنم. فعلا به لطف خدا روند رو به مثبته...

دیگه چی بگم؟...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٧ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

توی دلم با بابام دعوام شده البته فقط توی دلم!سر قضیه کامپیوتر. اصلا نمی خوام توضیح بدم چون رسما باید 60 صفحه بنویسم و تازه اگه بنویسم خیلی دردسر ساز میشه و دوباره بدبختی هام یادم میاد.

امروز آخرین جواب بابامو گرفتم که بهم sms زد که باید سعی می کردم و درس می خوندم...

مجبورم شروع کنم بازی رو! نترسید بازیه. بازی ای که همیشه از بچگی اجرا می کردم. هر دفعه با نوآوری های جدید.

ولی حالا اگه تیر تموم شد و من کامپیوتر نخریدم اوضاع شدیدا بد میشه! خدا می دونه چی میشه. فعلا نمی خوام تصمیم بگیرم اون موقع چه کار خطرناکی انجام بدم.

---

امروز صبح که پا شدم گردنم اسپاسم کرده بود یک آدم با معرفت هم پیدا نمیشه بیاد یک دستی به گردن ما بکشه!

نشستم آرشیو سنگ پشت رو تا یک جاییش خوندم. اَااااا. عجب خاطراتی.

تصمیم گرفتم برای تغییر. دوستیم رو با 5 6 نفر به هم زدم.

تصمیم گرفتم رکورد بازدید وبلاگم که برای 20 و خورده ای شهریوره که 72 تاست رو بشکونم.

دیگه چی بگم؟...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٦ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

تا حالا خیلی ها ازم پرسیدن که چرا اسم وبلاگم اینه و چرا نوشتم که همه چیز رو محو می بینم و ...

همون طور که توی توضیحات وبلاگ نوشتم " دوربین بی لنز همه چیز ها رو محو می بینه مثل من "

اگه دوربین بدون لنز عکسی بگیره همه چیز تار و محو میفته و فقط هاله ای از هر چیزی توش هست. من زندگیم تار و محو نیست! و زندگیم رو در شارپ ترین حالت می بینم و این چیزی که نوشته ام محو می بینم دلیلش اینه که اینجا معمولا خاطراتم رو می نویسم و خاطرات تو ذهن من تار و محو اند.

احتمالا باید تغییر کوچیکی توی توضیحات بدم.

در مورد doap هم بگم که مخفف Dream Of A Photographer هست.

دیگه چی بگم؟...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٦ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام سلام سلام

خیلی وقت بود نبودم که گفته بودم که قراره نباشم چون درس و مشق و اینا...

که بالاخره از بند مدرسه آزاد شدم.

بالاخره تصمیم گرفتم به جای لپ تاپ دسکتاپ بگیرم. و کامپیوترم رو که جمع کرده بودم رو دیگه نمی خوام ریختشو ببینم پس احتمالا چند هفته ای بی کامپیوتر خواهم موند و تلپ لپ تاپ مامان و بابا و خواهر می شم [ :دی ]

کلی برنامه واسه تابستون دارم. 2 تا وب سایت فعلا قراره بسازم و کلی ایده عکاسی و کلی کلاس که می خوام برم و کلی چیز میز که می خوام با کتاب یاد بگیرم و کلی ...

البته تا وقتی کامپیوتر بگیرم من در کما خواهم بود. کامپیوتر = زندگی . پس فعلا زیر دستگاه تنفس زندگی می کنم تا از بند بی کامپیوتری آزاد بشم.

راستی! جدیدا زدم تو خط آهنگ های کانتری (Country) واقعا خیلی خوبه. بهتر از این خزعبلات ایرانیه. فعلا فقط آهنگ های Craig Morgan رو گوش می دم.

دیگه چی بگم؟...

فعلا همین!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٥ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

خوب یه مدت نبودم و نخواهم بود اما اومدم چند چیز رو اطلاع بدم.

1- لاک پشت توسط خواهرم (سنگ پشت) تهیه شد. دستش مرسی ماچ

دو تا هم! یکی لوکو و اون یکی روکو (برگرفته از یکی از بازی ها) این هم عکس لوکو که بزرگتره.

 

2- دوچرخه خریدم: Giant Iguana Disc

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۱ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

-سلام

-سلام

-کادو تولدت رو دیدی؟

-آره خیلی خوب بود. اصلا فکر نمی کردم تا آخر عمر همچین کدویی بگیرم. امسال همه برام کادو های عجیب غریب آوردن. حتی خدا هم بهم کادو داده!

-خدا؟ هه هه. چی آورده؟

-تو که خودت می دونی چرا می پرسی؟

-ای کلک. آره.

-چرا همش تو برای من کادو میاری؟ من تاحالا برای تولدت کادو نیاوردم.

-خوب. بای من که مهم نیست. اما اگه می خوای کادو بدی این کادویی رو که بهت می دم رو ازش تا آخر عمر نگه داری کن.

-باشه قول می دم. تولد مبارک

-مرسی. تولد تو هم مبارک

------

میشه یکی برای من لاک پشت بگیره؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

این روز ها خیلی فکر می کنم، خیلی. به همه چیز فکر می کنم. فکر ها برام کابوس شدن. فکر ها دارن منو دیوونه می کنن. شب ها که فکر می کنم یهو می بینم یک ساعت گذشت.

فکر می کنم به همه چیز به خودم، به تو، به انسان،‌به حیوان، حتی به یک کلمه چینی که چرا ما به آن نگاه می کنیم و حداکثر می گوییم "اه، یک کلمه چینی" . این کلمه می تونه یک معنی خیلی بزرگ داشته باشه. چرا از کنارش به راحتی رد می شیم؟

یا به این فکر می کنم که یک انسان برای خودش یک دنیاست. وقتی یک نفر می میره، یک دید از دنیا میره. این خیلیه.

یا اینکه آیا همه آدم ها مثل هم اند؟ اگه من آسمون رو آبی می بینم شاید یکی دیگه اون رو سبز ببینه اما اسمش رو آبی بزاره. نمی تونیم اثبات کنیم همه آبی را آبی می بینند. شاید هر آدم بقیه رو یک جور دیگه ببینه، شاید من رو شبیه گودزیلا ببینه.

یا اینکه شاید اصلا دنیایی وجود نداشته باشه و ما فقط اون رو توی تخیلاتمون می سازیم. شاید ما وجود نداشته باشیم و فقط اطلاعاتی باشیم که مغز ما اون ها رو به صورت واقعی به ما میده.

یا اینکه شاید توی دنیا فقط من باشم و بقیه فقط مهره های بی اراده ای که خدا اون ها رو برای امتحان من تکون میده.

دنیا چقدر پیچیدست خدا...

چجوری آفریدیش؟

کاش می شد از خدا جواب همه این سوال ها رو گرفت!

------

کامپیوترم رو هم جمع کردم.

زدم تو خط درس.

------

یکی برای من لاک پشت بخره ه ه ه.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳٠ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

 

ماکه از مردی مردیم و چیزی ندیدم
از تو کتاب اسم رستم و فقط شنیدیم
 که اگراونم بودامروز حتمن کراکی بود
رستم امروز از جنس بد شاکی بود
رستم اگر بود واسش جرم میساختن
تو گردنش آفتابه لگن مینداختن
شاید میرفت جنگ و بر میگشت احترام داشت
سرتیپ سپاه میشد تو دبی سهام داشت
رستم میتونست حتی به قولی گنجی شه
یه کم کانت و پوپر بخونه فرنگی شه
میشد اسلام رو سکولاریستی تعبیر کنه
میشد قرآن رو تو هرمنوتیک تفسیر کنه
میشد فیلم بسازه تو کن تقدیر بشه
میشد جک بگه معترض تعبیر بشه
شاید میرفت اروپا الان دو تا پاس داشت
اونجا تاکسی میروند اینجا الگانس داشت
تو هر عید میرفت تو کنسرتا میرقصید
دیگه حرف سیاسی نمیزد ، می ترسید
 رستم اگر بود مى گفت جدم عرب بود
خزر مالِ روس ها خلیج خلیج عرب بود
رستم اگه بود رستم و از یاد میبرد
شاه نامه بیست سى سال تو طاقچه خونه خاک مى خورد

قسمتی از آهنگ "ما مرد نیستیم" شاهین نجفی
(از خواننده بدم میاد اما این آهنگش قشنگه)
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۱ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام

سفر خوبی رو در پیش داشتیم

سفری داشتیم به چند شهر: دهدشت - روستای لاش - کازرون - بندر حسینه

که ١٠ روز طول کشید

---

خبر خوب برای خودم و بد برای شما دارم که تصمیم گرفتم وبلاگم رو از پایان تعطیلات نوروز تا آخر سال تحصیلی آپ نکنم. این فرصت نهاییه برای درس خوندن.

البته شاید فقط ٢ ٣ بار آپ کنم. اما فتوبلاگم رو آپ می کنم.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٩ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

پیشاپیش نوروز مبارک،

امشب آخرین شب سال ٨٨ که من توی تهرانم نیشخند

اگه به تکنولوژی GPRS آنتن می داد خاطرات رو می نویسم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

::به نام حق::

امروز با یک سری از عکاسان برای دیدار آخر سال رفتیم پارک ساعی و خیلی خوش گذشت.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

::به نام حق::

امان از این دنیا که با هر کسی آشنا می شی بعد از مدتی می فهمی که ایشون هم مثل بقیست. با هر کی حرف می زنی اولش حرف ها مثبت و بعد از کمی که نزدیک تر می شی یهو یک چیزایی می شنوی که همه توی این دوره زمونه می گن. واقعا مقاومت کردن توی این دوره زمونه کار سختیه.

حرف زدن مثل پوله. پول یک تیکه کاغذه و چون رقمی روش نوشته شده این همه می ارزه. زبان هم چند تا صداست که به اون معنی ای میدن و اون خاصیت رو می گیره.

خیلی دلم گرفته از این که چرا حرف زدن ها عوض شده! همه دارن به هم فحش می دن. افراد کمی اند که خوش زبون موندن. بحث ها سر چه چیز هایی که نیست! دیگه کی وقتی با دوستش خلوت می کنه از گل و بلبل حرف می زنه؟

---

دوستان دیگه اینجا کم عکس می زارم. فتوبلاگم می زارم که مجموعه باشه:

http://doap.aminus3.com

---

.:درخت تنها:.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام

ببخشید اینقدر دیر به دیر آپ می کنم. آخه خیلی کار دارم و ...

اتفاقات رو خلاصه می گم:

- لنز دوربینم مشکلی براش پیش اومد که دادمش تعمیر گاه و بعد از ٣ هفته گرفتمش.

- آزمون مرآت بود که اصلا تصور نمی کردم اینقدر خوب داده باشم. از بین ٩٣ نفر پایمون شدم ١۵ ام.

- جدیدا خیلی اوضاعم ریخته به هم. اصلا نظم ندارم توی کار هام و هر روز زیر حرفم می زنم. کلا دارم از این وضعیتم دیوونه می شم. مخصوصا از لحاظ درسی که فکر کنم ربع سوم رو گند بزنم.

---

حالا می رسیم به اصل مطلب، خیلی وقت بود می خواستم این رو بنوویسماما فرصت نبود.

این بحث شاید برای شما خنده دار باشه ولی برای من کاملا جدیه.

من توی پایمون جزو تکنولوژیک ترین افرادم و تو کامپیوتر هم همین طور. فرق من با بقیه اینه که هر کس راهی رو در پیش گرفته و رفته (مثل برنامه نویسی یا انیمیشن) اما من در همه زمینه های کامپیوتری تجربه دارم. البته من بیش تر کار مفیدم توی کامپیوتر فتوشاپه و در ضمینه اینترنت توی هم سن و سالام که بیخیال توی سن های بالاتر هم کسی رو ندیدم مثل من وارد باشه. تعریف نمی کنم ها ! منظورم اینه که اونا پایینند.

حالا یکی میاد از علیرضا تارا می پرسه علیرضا تو که این همه کامپیوتر بلدی سیستمت چیه؟ من چی دارم بهش بگم؟ بگم سیستمم برای ٩ سال پیشه؟ بگم که کامپیوتر من برای بالا آوردن فتوشاپ لایت روم ۵ دقیقه طول می کشه؟ بگم که بالا اومدن کامپیوتر ١۵ دقیقه طول می کشه؟

چند روز پیش محمد داشت می گفت که داره توی کامپیوتر پیشرفت می کنه و داره از من جلو می زنه. با این که از این چرت و پرت ها زیاد می گه اما خوب کمی واقعیت داره. من چون همچین کامپیوتری دارم جای پیشرفت ندارم. همین که تونستم فتوشاپ CS4 رو نصب کنم خیلیه. به همین دلیله که من هیچ وقت عکس RAW نمی گیرم. چون پراسس اون عکس ها قدرت زیادی می خواد.

حالا راه حل چیه؟؟؟

تنها راه حلی که بابام پیش روم گذاشته درسه. من ٢ ساله دارم روی بابام کار می کنم اما این یکی واقعا نمیشه. یادمه وقتی بچه بودم وقتی یک چیزی می خواستم حدود ۵٠ تا کاغذ اسم اون چیز رو می نوشتم و به در و دیوار خونه می چسبوندم. لای لپ تاپ بابام. برای بابام آلارم می زاشتم. زنگ می زدم هی بهش می گفتم. و آخرش می شد. همین راه رو ٢ سال پیش برای PSP انجام دادم که باز هم گرفت. البته از نوع پیشرفته تر (اس ام اس و ریمایندر و ...).

می دونم اگه دسکتاپ بخوام می تونم بگیرم اما من اپ تاپ می خوام به دلایل زیر:

- همه چیش با هم سته

- ویندوز اوریجینال داره

- قیمتش با دسکتاپ یکیه

- جای کم تری اشغال می کنه

- پرتابله

حالا خوب چرا کم نمیام یک لپ تاپ 700 تومنی بگیرم؟ چرا؟ چون می دونم اگه اینو بگیرم باید تا 5 سال دیگه نگهش دارم. نمی خوام اون سال ها به پت پت بیوفته. و اینکه کار های منو راه نمی اندازه.

خوب! به هر دری زدم که خواستم رو عملی کنم. این جا دیگه آخرین جاست.

آخه نمی تونین درک کنین چقدر دارم بد بختی می کشم. یک نمونه اینه که هفته پیش برای ران کردن کانتر 1.6 50 دقیقه وقت صرف کردم و حالا مامانم بعد 5 دقیقه بازی میاد به من گیر میده! نه حرفی دارم به خودم بگم و نه به مامانم.

دیگه از بس بی انگیزه شدم که حوصله ندارم فایل هام رو مرتب کنم. فله ای ریختم روی درایوم و کیه که بیاد مرتبش کنه.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱۱ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

روظ ٢٢ بحمن صال ١٣٨٨ حجری شمصی:

ساعت ۵:۴۵ پاشدم. مثلا قرار بود ۶ بزنیم بیرون از خونه. البته همه مسافرت ها همینه. هر ساعتی که تصمیم گرفته میشه،‌٢ ساعت بعدش راه می افتیم. ساعت ٨ راه افتادیم به سمت جاده فیروز کوه. ترافیک نبود، یک چیزی فرا تر از ترافیک بود. حدود ٣ ساعت با میانگین سرعت ٣ کیلومتر در ساعت رفتیم. پلیس نبود. بالاخره یک پلیس اومد راه رو یک طرفه کرد و همه گاز دادیم. و بعدش از فیروز کوه به سمت سمنان رفتیم که راه با صفایی بود و برف می اومد. من هم مثل دیوونه ها کله ام رو با کلاه و شال گردن باند پیچی کردم و رفتم از سانروف بالا (مرتبط با پست پرواز) و هر کی رد می شد می خندید. من هم چون برام مهم نبود حال می کردم. کم کم داشتم کور می شدم چون چشم هام پوشیده نبود.ناهار هم رفتیم یک رستوران کامیونی که اسمش بابا جعفر بود و پلو ته چین خوردیم با ته دیگ دمبه. :دی

تا شب راه ها باز بود و ما هم خواب و بیدار. تا ورودی سبزوار که جاده ای بود ٣ لاین که توش ۴ لاین وایستاده بودن و کنار جاده هم ۴ لاین (٣ لاین توی خاکی های سمت چپ و یک لاین هم سمت راست) و کلا جاده ٣ لاین رو ٨ لاینه می رفتند. و چون توی خاکی می رفتند همه ماسین ها سر تا پا قهوه ای شده بودند (نازنین آزرا مشکی ما، البته رنگ خاکی بهش می اومد) و یک ترافیک دیگه هم بود که خواب بودم. ساعت 12 : 30 رسیدیم مشهد.

روض 23 بحمن ثال 1388 حجری شمثی:

شب با شلوار بیرون خوابیدم و صبح پاشدم. من کیم؟ تو کی؟ اینجا کجاست. کمی فکر و یادم اومد خونه عمه ام. صبحانه ی خوشمزه همیشگی عمه. همیشه سفرشون فوله. پنیر معمولی و پنیر زیره و حلوا شکری و ارده و حلیم و ...

ظهر تولد 3 نفری خواهر و اون یکی خواهر و دختر عمع ام بود که رفتیم طرقبه، رستوران بلبل عنبران که واقعا فوق العاده بود. این رو یادم رفت بگم که کلا جمعه داشت برف می اومد.شب هم خونه عمه بودیم و دوباره رفتم با دختر عمع کوچیکم بازی نوستالژیک Tiny Toons and The Hidden Treasure رو بازی کردیم. تا اون جایی که یادمه تابستون 5 بار تمومش کردم.

روز 24 بهمن سال 1388 هجری شمسی:

صبح پا شدم. همه جا سفید بود. یرررررف. نمردیم و برف هم دیدیم. رفتیم حرم و من سرمای جانانه خوردم. بعدش هم رفتیم به سمت ولایت (بجنورد). جالب این بود که ما این همه 160 و 180 رفتیم و جریمه نشدیم حالا با سرعت 122 جرممون کردن. البته بابام رفت بهش گفت که"آخه تو بیا جای من این ماشین بیاد زیر پات پاییت 140 میری؟" پلیس هم تایید کرد و گفت که قانونه و 4000 تومن جریمه زد برامون. رفتیم خونه پدر جون و ماشین قهموه ای رو مشکی کردیم و از شانس بد ما موقع شستن ماشین هوا سرد شد و درجا همه آب ها یخ زد.

روظــ25ــبحمنــــــصالـــــ1388ـــــحجریـــــشمثی:

صبح پا شدیم و من از سرما خودگی داشتم می مردم. از راه شمنال از بجنورد خارج شدیم به مقصد ساری. بابام رکورد خودش رو زد به شرح زیر:

داشتیم 150 می رفتیم که یک کمری ازمون جلو زدو بابام گفت این همونی نبود که ازش جلو زدم؟ بله همون بود. و هی ما گاز بده هی اونا گاز بده تا به 160 رسیدیم و بابا با سرعت 195 از کمری که داشت 160 می رفت جلو زد و بعدش تا یک دقیقه با سرعت 180 ادامه دادیم. ماشین با سرعت 195 هیچ فشاری روش نبود.

چیزی که چند وقته منو خوشحال کرده اینه که بابام یک هفتست که به تکنولوژی عالی ایرانسل که من 2 ساله دارم می گم عالیه پی برد. چون موبایل بابام وایرلس روتر داره و می تونه اینترنت gprs رو با وایرلس پخش کنه. بابام یک پک 50 مگابایتی گرفته و از اول مسافرت به اینترنت دسترسی داشتیم. ما کلا بدون اینترنت مرده حساب می شیم. یک روز که اینترنت 1024 خونمون قطع میشه ما فلج می شیم. الان هم دارم از همین تکنولوژی باحال استفاده می کنم. در حال حاضر 10 کیلومتری گرگانیم.

ادامه دارد...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٥ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

کاش من در زمانی قبل تر به دنیا می اومدم که الان دور و وری هام همه اینطوری نباشند.

کاش دور و وری ها کمی شوق داشتند.

الان همه همه کیف های زندگیشون رو کرده اند و من باید تنهایی کیف کنم.

دلیلش چیه که خواهر هام همه جا رو دیدن و من فقط مشهد و بجنورد و همین؟

چرا کسی نمی فهمه من هم آدمم؟

چرا سیبلنشتئشمنکوادکمتداشتاذدنمادادمنتشادشمکا؟

یبنتایتاناتسمنتادسمنلامینتانیتامنکیتاکنیتا

ببخشید اعصابم سر جاش نیست.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

به نام حق

امروز تو ماشین بودم. فقط یک بلوز و یک جلیقه پوشیده بودم. برف شدید می اومد. داشتم فکر می کردم. فکر فکر فکر. یهو فکری دیوانه وار به سرم زد. 5 دقیقه طول کشید تا اجازه بگیرم توی این هوای سرد و برفی سانروف رو باز کنم. بالاخره مجوز ارسال شد و سانروف رو باز کردم و کله ام رو کردم بیرون. کله که نه! از کمر به بالام بیرون ماشین بود. بابا داشت تند می رفت. تند تر تند تر. برف داشت صورتم رو سوراخ می کرد. داشتم از سرما ویبره می رفتم. دستم جلوس صورتم بود. با یک چشم از لای انگشت هام بیرون رو نگاه می کردم. لذتش از پرواز هم بیشتر بود. که بابا منو کشید پایین و نکته های پزشکی گفت که من دیگه جرات نکردم برم بیرون. یک عمر مرض داشتن نمی ارزه به این پرواز. منتظرم دوباره برف بیاد که با پوشش مناسب برم پرواز.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٩ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

به نام حق

من مدلم اینه که با همه دوست می شم و کلا خیلی راحت دوست می شم.

اما مشکلی که حالا در مقابل این کار هست اینه که بلد نیستم قهر کنم. می خوام با یکی قهر کنم لطفا یکی بهم یاد بده. بی ارتباط با داستان توچال (که چند خط پایینتر توضیح می دم) نیست!

وقتی بفهمی تو پایه تون چند نفر سیگاری شدن چی کار می کنید؟ من که دارم دیوونه می شم چون می خوام یک جوری بهشون کمک کنم اما هیچی به مغزم نمی رسه.

---

سلام، ببخشید دیر دیر آپ می کنم. مگه درس و مشق می زاره؟

اول برم سر موضوع کارنامه که میشه گفت خوب دادم ولی نه اونقدر خوب. 2 نمره پیشرفت میانگین نمره استاندارد داشتم. (نمنه؟)

و حالا سراغ موضوع اصلی، توچال:

سکانس اول، شروع:

جمعه ساعت 5:30 موبایلم زنگ خورد. مثل برق از سر جام پا شدم. یک اس ام اس به محمد دادم. رفتم نماز خوندم و سریع وسایل رو جمع و جور کردم که شد 5:45. یک اس دیگه دادم. و حاضر شدم. اهـــــــــــــــــــ ه. این محمد چرا جواب نمی ده؟ زنگ زدم بهش. بیدار بود. گفت که مامان باباش ما رو می رسونن. اه ه ه ه ه . یک سفر مجردی خواستیم بریم ها. بعدا وقتی اینو به محمد می گم عصبانی میشه. خوب بریم سر داستان. ساعت 6 رفتم کوچه. 6:5 دقیقه زنگ زدم به محمد گفتم کی میای؟ گفت یک ربع دیگه! من در هوای تاریک صبح به اندازه چراغ راهنمایی رانندگی قرمز شده بودم. اه ه ه ه ه! این محمد همیشه دیر میاد. رفتم نشستم وسط بلوار!!! و عکس گرفتم. چیز عدی ایه. هر موقع بلوار خلوته همین کار رو می کنم. رینگ رانگ رونگ! الو سلام. گوشی پس؟ گفت بیا دم روزنامه فروشی. ساعت 6:20 دقیقه یک پژو نقره ای اومد و من رفتم.

سکانس دوم، ایستگاه یک و کمی درد دل:

خوشبختانه طلوع خورشید رو توچال بودیم. رفتیم طرف صندلی های ایستگاه یک (اشاره به عکس "تماشای بهشت" در فتوبلاگم) و کلی عکس گرفتیم. اینجا بود که من مسئله اینکه دوست ندارم تو کار های مجردی بزرگتر ها دخالت کنن رو گفتم و محمد عصبانی شد. ا ه ه ه ه ه این بشر چقدر انتقاد نا پذیره؟ وسط راه هم بهش گفتم که کمی مامانت رو عادت بده اینقدر رو درس هات گیر ندن و کمی مستقل باش. و باز هم عصبانی شد...

سکانس سوم، راهی که هر لحظه طولانی تر می شد:

از ایستگاه 1 با شکم خالی راه افتادیم. شروع خوبی بود. اما وسط راه که یهو یادم افتاد بطری آب رو بر نداشتم و اینجا کسی نیست که ما رو از تشنگی در بیاره (داشتیم از راه فرعی می رفتیم) که به مامان و بابای محمد برخورد کردیم. یک چای نوش جان کردیم و مامان و بابای محمد رفتن به سمت پایین و ما به سمت بالا (سرعت ما کمتر از نصف اون ها بود). رفتیم و رفتیم. این دفعه با دفعه قبل فرق می کرد. من پشت پا ساق پام خیلی درد می کرد و محمد بود که همین طور غر می زد. همیشه 5 متر جلو تر از من بود و وقتی می گفتم تو برو من می رسم، می گفت که نه با هم بریم! مکث هامون هی بیشتر می شد. اول هر 5 دقیقه و در آخر هر 10 متر پیاده روی پای من نمی کشید. و باز هم غر غر های محمد. سرعتمون نسبت به اول کار یک چهارم شده بود و باز هم غر غر.

سکانس چهارم، آخیش ایستگاه دو:

اواخر راه فقط صدای نفس نفس خودم بود که می شنیدم و خوشبختانه جلوی غر غر های محمد رو گرفته بود. رسیدیییییم. محمد رفت اکتشاف پایه تلکابین که روی زمین بود و یک وزنه بتونی ازش آویزون بود و من نشستم. کاپشن رو در آوردم. 10 دقیقه خستگی گرفتن (به قول خودمون خستگی در کردن). خوب حالا بریم صبحانه. صبحانه خوردیم و هیچ چیز مثل چای نمی چسبید. هر چی فکر می کردم نمی تونستم از اخلاقش صرف نظر کنم.

سکانس پنجم، برگشت:

برگشتمون بیشتر از بالا اومدن طول کشید. جایی 45 دقیقه موندیم تا عکس بگیریم. و کلا می موندیم. و در آخر روی زمین رسیدیم. راستی! من هنوز آب نخوردم. مزه آب یک چیز دیگست. چای به پای آب نمی رسه. و من که به سرم زده بود پیاده برم خونه اما چون محمد می خواست زود بره باید راهنماییش می کردم کهخ آخر مامان باباش اومدن و هر دومون رو رسوندن.

سکانس آخر، خونه، ناهار، خواب:

ساعت 3 بود که رسیدم خونه. ناهار خوردم و مثل یک تیکه بالش افتادم رو تخت و تا ساعت 6 خوابیدم. نماز ظهرم هم نخوندم (یادم رفته بود. از فردا نگید تارک الصلوه شدم ها). پا شدم. مثا مرده متحرک زندگی می کردم. کمی زندگی عادی و سپس ساعت 9 خوابیدم.

عکس های جمعه رو بعدا می زارم.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٥ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

معلوم نیست چه مرضیه که یک هفته ست تهران رو گرفته:

   - هر کی سابقه آلرژی داشته. آلرژیش اوت کرده.

   - هر کی سابقه میگرن داشته هم سردرد های شدید گرفته.

   - هر کی مریض بوده یهو مریضیش زیاد شده.

  - مردم بی مرض هم مرض دار شدن.

این چیه؟؟؟؟؟

یک هفته ست چشم هام خیلی می خواره، و همچنین دماغم. سردرد خیلی می گیرم.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:به نام حق:.

بعد از امتحانات اومدم یک پست بزنم وبلاگم آف نشه.

تولد وبلاگ که ١۴ دی بود اما الان می گیرم (مگه من سال پیش اون موقع درس نداشتم؟)

تولد تولد تولدش مبارک ...

٣ روز پیش هم سالگرد (٢ سال پیش) رفتن ما به USA بود.

امروز هم آخرین امتحانمون بود که بعد از امتحان 2 ساعت و نیم با بچه ها رفتیم گیم نت و بعدش ترنج ناهار زدیم. بعد از اون من رفتم روزبه سری به دوستان قدیمی بزنم که نمی دونم اینا چشون بود. داشتن دعوا م یکردن که من تارا ام یا نه؟ یکی می گفت از نیم رخ خودشه. یکی می گفت عمرا و از این ها... هر کی رد می شد اول یکم هنگ می کرد بعدش سلام و دست و خداحافظ!؟ فقط یکی از دوستام موند و حرف زدیم. خیلی ها رو هم که می خواستم ببینم ندیدم. تا اونجایی که یادمه روزبه خبر نمی پیچه و عمرا کس دیگه ای بفهمه که من اومدم اونجا (چند وقت پیش یکی ازم پرسید کی از آمریکا اومدی؟) . بعدش هم مصطفی اینا اومدن و رفتیم سئول رو پایین تا ملاصدرا و بعد از ملاصدرا تا خونه با تاکسی اومدم (دقیقا خونه رو دور زدیم)

.:عکس روز:.

::تولد::

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام، بعد از مدت ها اومدم پست بزارم.

بالاخره بعد از حدود ۶ ٧ سال استفاده از ماشینی (لگن) به نام پژو ۴٠۵ ٢٠٠٠ مدل ٧۶ ماشینی مدرن خریدیم.

تا اونجایی که یادمه بابام موتور داشته و پیکان و تویوتا کرولا (زیاد مطمئن نیستم) و بعدش که من یادم میاد یک پژو ۵٠۴ داشتیم و بعدش پژو ۴٠۵ که یک بار یک ورنا خریدیم که ردش کردیم رفت (برای مامانم بود) و 7 ماه اونور هم کیا سدونا 2005 (همون کارنیوال) داشتیم.

.:عکس روز:.

http://artara74.persiangig.com/Images%20II/DSC_1108%20R.jpg

مربوط میشه به ماشین جدیدمون

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٥ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

باز محرم رسید، دلم چه ماتمزده

کسی میان این دل، خیمه ماتم زده

 

باز محرم رسید، شدم چه حیران و مست

از این همه عاشقی، دوباره ام مست مست

 

باز محرم رسید، میکده ها وا شدند

تمام عاشقانت، واله و شیدا شدند

 

باز محرم رسید، این من و گریه هایم

رفع عطش می کند، فرات اشک هایم

 

باز محرم رسید، شهر سیه پوش توست

دل ، نگران رنج خواهر مظلوم توست

 

باز محرم رسید، مدرسه عشق باز

کلاس درس زینب، کار نموده آغاز

 

باز محرم رسید، وعده گه بیدلان

فصل جنون و مستی، صاحبِ صاحبدلان

 

باز محرم رسید، تا سحر آواره ام

میان میخانه ها، مستم و دیوانه ام

 

باز محرم رسید، عاشقی سوداگریست

گرمی بازار عشق، شور دل زینبیست

---

باز هم محرم اومد و امسال حس بهتری نسبت به محرم دارم.

من همیشه مشکلم این بود که زیاد نمی تونستم محرم و واقعه عاشورا رو درک کنم. اما هر سال داره بهتر میشه و امسال خیلی نزدیک شدم به اون درکی که همه دارن. مشکل اصلیم این بود که منطقی به عاشورا نگاه می کردم به جای حسی. اما الان دیگه حدودا درست شده.

---

این عکس داغه داغه و دیشب گرفتم. واترمارک جدیدم هم مبارک.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

به نام حق

امروز وقتی فهمیدم دوربینم رو کجا جا گذاشتم داشتم از افسردگی می مردم. خودم تازه فهمیدم که دوربین تنها دوست صمیمی منه و اصلا نمی تونستم بدون دوربین بودنم رو تصور کنم. صبر کنید واضح تر بگم: عکاسی زندگی منه. این جمله رو به شوخی نگیرید.

سکانس اول:

دیروز من دوربین رو برده بودم مدرسه که از زنگ کارگاه عکس بگیرم. موقع برگشتن به خونه خواستم شیر کاکائو بخورم و کیف دوربین رو گذاشتم روی ویترین و شیر کاکائو که تموم شد اومدم خونه.

سکانس دوم:

امروز می خواستم بشینم عکس های این هفتم رو ادیت کنم و رفتم دو تا مموریم رو برداشتم و یادم اومد که ٢ تای دیگه تو کیف دوربینمه. هر چی گشتم دوربین و کیفش نبود.

سکانس سوم:

رفتم مغازه اما مغازه داره اونی نبود که دیروز بود (من با این ٢ مغازه دار خیلی رفیقم). از همه پرسیدم اما کسی ندیده بود. من از شدت افسردگی مثل یک تیکه بالشت افتاده بودم رو زمین و گاه به گاه کمی گریه می کردم. البته اونقدر افسرده بودم که به زور گریه می کردم. و از طرفی بابام هم هی من رو سرزنش می کرد که دوربین به این گرونی رو گم کردی و ...

سکانس چهارم:

مامانم گفت که برو دوباره یک سری به مغازه ها بزن شاید اون یکی مغزه داره اومده باشه. من هم رفتم. با نا امیدی وارد مغازه شدم و دیدم اون مغازه دارست:

- سلام

-به سلاااام آقا علیرضا

-دیروز یک کیف اینجا ندیدید؟

-کیف پول؟

-نه کیف اینقدری

-چی بود توش؟

-یک دوربین بود

-اههههه چقدر پولشه؟

اینجا بود دیدم داره مشکوک می زنه

-یک میلیون و خورده ای

-چی؟ یک میلیون و خورده ای؟

من با قیافه ای پر از نا امیدی و بد بختی داشتم می رفتم بیرون که گفت:

کجا؟

-دارم می رم از بقیه مغازه ها بپرسم شاید دیده باشن

دیدم خیلی تابلو نگاه می کنه

یهو انگار که جرقه هستی در بدنم روشن شده باشه گفتم

دست شماست؟

-گفت آره

داشتان از این قرار بوده:

دیروز یک معتاده اومده بهش گفته که دوربین می خوری؟ اون هم دیده که کیف آشناست بهش گفته که دوربین رو از کجا آوردی؟ گفته از گوشه خیابون. کمی جر و بحث کرده و دوربین ١ میلیون و ۵٠٠ ای رو به یک بسته سیگار فروخته خنده و اینجا گذاشته تا صاحبش بیاد. من هم قرار شده یک شیرینی حسابی بدم به مغازه داره.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٩ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

بی سلام...

فقط می تونم بگم تمام آرزو ها و آینده ام عوض شد.

نمی دونم خدا توی این اتفاق چه درسی (یا شاید مجازات) گذاشته اما تنها راه برگشت رو خدا می دونه.

اینجا فقط خدا می تونه توی دل اون کسی اون کار رو با من کرده یکم انصاف بزاره و اون پیزی که برداشته رو پس بده.

هر کی اینو می خونه... دعا کنه دوربینم پیده بشه...

...بی پایان

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٩ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

-"تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش می باشد The mobile set is off"

2 دقیقه بعد...

-الو، سلام، منزل آقای فلانی؟

-بله بفرمایید

-فلان هست؟

-بله چند لحظه گوشی خدمتتون...

-الو

-سلام، چرا گوشیت خاموش بود؟

-شارژ نداشت. چی کار داشتی؟

-می خواستم بگم که فتوبلاگم رو درست کردم.

-دوباره؟

-اون قبلیه بی خود بود. این یکی بهتره.

-این رو هم دوباره ولش می کنی، حالا آدرسش رو بده.

-http://doap.aminus3.com

-چرا ساختیش؟

-آخه می خواستم به بعضی ها فقط عکس هام رو نشون بدم. اینجا پر متنه.

-آها... ببین من دارم می رم بیرون بعدا بهت زنگ می زنم.

-اوکی... فردا امتحان ادبیات و زبان فارسی داشتیم؟

-آره

-من شنیدم سراجی گفته کنسل شده.

-شایعس.

-از کدوم درسا؟

-از درس های مرآت. خدافظ

-خداحافظ

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۸ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سکانس اول(بیداری):

دیروز صبح ساعت 6 پا شدیم(من، زهرا، طاهره خانوم). وسایل رو جمع و جور کردیم و راه افتادیم.

سکانس دوم(ایستگاه 1):

وقتی رسیدیم اونجا خیلی شلوغ بود. تا ایستگاه 1 رو با اتوبوس رفتیم. بعدش یک چرخی توی ایستگاه زدیم به قول زهرا جانور هایی هم دیدیم(جانور های انسان نما)

سکانس سوم(مسیر):

راه افتادیم به سمت ایستگاه 2 تا قهوه خونه (شیروونی قرمز) رو واقعا خیلی بد رفتیم. زهرا و طاهره خانوم هی موج منفی می دادن و تا به ایستگاه 2 نگاه می کردن می گفتن "خوب همینجا صبحانه بخوریم و برگردیم" و من هم هر دفعه می گفتم "ما تا ایستگاه 2 می ریم، حرف نباشه" و جواب اونها "حالا تا وسط هاش می ریم خسته که شدیم بر می گردیم" و من می دونستم که اینها اصلا قصد تا ایستگاه 2 رفتن رو ندارن اما من مطمئن بودم که می رسیم. اما از اونجا به بعد رو درست و حسابی رفتیم و بعدش دیدیم که جاده صاف بهمون نمی سازه از وسط کوه رفتیم (میانبر) که با اینکه شیبش بیشتر بود اما خستگیش کمتر بود، چون آدم تمام حواسش رو جمع می کرد که پاش رو کجا بزاره که از روی یخ ها لیز نخوره. واسه همین وقت فکر کردن به خستگی رو نداشتیم.

http://artara74.persiangig.com/Images%20II/DSC_0103%20R.jpg

سکانس چهارم(ایستگاه 2):

بالاخره با هزار زحمت رسیدیمبه ایستگاه 2، و فریاد پیروزی (در دلمان) سر دادیم. رفتیم توی رستورانش و یک صبحانه توپ خوردیم (ساعت 10)، و هر کی آه و ناله می کرد که زانوم و کمرم و اینا اما من شاد و خرم گفتم که پیاده بر می گردیم دیگه؟ در اینجا بود که کم مونده بود توسط دو نفر خورده بشم.نیشخند. با تلکابین می ریم. ولی اگه چیزی می دادن من حاظر بودم تا ایستگاه 3 هم برم. ولی مهم این بود که خواهرم رو متقاعد کردم که من استقامتم خوبه.

سکانس پنجم(تله کابین):

"نه علیرضا تو باید به اعصابت مسلط باشی، یک نفس عمیق بکش" این رو خودم به خودم گفتم. سوار تله کابین شدم و واااای، چه هیجانی، آخرین باری که این تلکابین ها رو سوار شدم بچه بودم و وسط راه وایستاد و از نقل قول هایی شنیدم که من در حد مرگ ترسیده بودم. و خوب خاطره بد تو ذهن می مونه دیگه! یک نظریه که اونجا به ذهنم رسید این بود که"ما این همه زحمت کشیدیم اومدیم بالا بعدش اون ها در عرض 2 دقیقه ما رو بر می گردونن سر جای اولمون، این کارشون خیلی اشتباهه، من شکایت می کنمقهقهه" و بالا خره رسیدیم ایستگاه 1 و با اتوبوس رفتیم پیش ماشین.

http://artara74.persiangig.com/Images%20II/DSC_0145%20R.jpg

 

سکانس آخر(برگشت به خانه):

تو راه برگشت زهرا در به در دنبال سوپر یاش بود که فالوده داره. چون راننده بود ما نمی تونستیم چیزی بگیم. بعدش من دیدم که خیلی الافم خوابیدم و سعی کردم چشم بسته ببینم داریم توی کدوم کوچه می ریم. و دقیقا تا خونه هر خیابونی رو که می رفتیم توش رو می تونستم حدس بزنم. فکر کردید چرا من به "علیرضا حافظه" مهشورم؟ خونه که رسیدم بقیه رفتن "هایپر استار" و من 3 ساعت و نیم خوابیدم و تا 1 ساعت بعدش هم گیج خواب بودم.

.:عکس روز:.

::پاییز مرده::

http://artara74.persiangig.com/Images%20II/DSC_0065%20RW.jpg

برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٤ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام

پاکی آوردی ای امید سپید
همه آلودگی‌ست این ایام

راه شومی‌ست می زند مطرب
تلخواری‌ست می چکد در جام

اشکواری‌ست می کشد لبخند
ننگواری‌ست می تراشد نام

مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام

ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که برنیاید گام

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته‌ایم از کام

خامسوزیم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!

::احمد شاملو::

---

فردا قراره با زهرا بریم توچال، کل (کَل) ایستگاه ٢ گذاشتم اما می دونم نمی رسم.

امروز ١٢ آذر، اولین برف درست و حسابی تهران (محله ما) اومد، البته قبلش تجریش برف اومده بود ولی نه به این شدت. پس سلام بر برف.

---

.:عکس روز:.

::نگاه::

http://artara74.persiangig.com/Images/Gorbe/DSC_9691%20R.jpg

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٢ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

One is the Key

Two is the Door

Three is the path that will lead us to Four

Five is the Time, you kidnapped my Mind

.:Enrique Iglesias:.

دانلود آهنگ

---

خلاصه:

- 5 شنبه رفتیم نمایشگاه الکامپ. چنگی به دل نمی زد.

- من عاشق هوای این چند روزه ام

- امشب قراره بریم بزرگراه گرافی (بعدا توضیح می دم چیه)

- حسابی خر خون شدم

---

.:عکس روز:.

::دم بازی::

http://artara74.persiangig.com/Images/Gorbe/DSC_9708%20R.jpg

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٧ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

 

امروز اولین کریستال های برف رو شهر تهران نشست البته از آسمون نبود و باد اونها رو از روی کوه ها برداشته بود و آورده بود. اما باز دیدن تک و توک 2 3 کریستال منو خیلی شاد کرد. به امید زمستانی برفی.

---

.:عکس روز:.

::خیره::

http://artara74.persiangig.com/Images/Gorbe/DSC_9705%20R.jpg

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

::به نام حق::

خیلی حالم بده...

امروز کارنامه ها رو دادن...

نمره های متوسطم کاری کرد که خیلی چیز ها شکسته بشه...

همین چند دقیقه پیش بهترین کسم من رو به یک "خنگ بدون هیچ قوه ی فکر" تشبیه کرد...

وسط حرف و بحث بود که یهو یکی اون وسط اظهار نظر کرد: "به کسی که مغزش نمی کشه و خنگه نباید اینقدر فشار وارد کنیم..." و همینجا بود که اومدم توی اتاقم.

و نظر ها بود در مورد من:

"علیرضا نمی تونه خودش رو کنترل کنه"

"علیرضا راه به راه خودش رو گول می زنه"

"علیرضا..."

و نظر ها بود که از طرف من گفته می شد:

"علیرضا به این قانعه"

"علیرضا نمی خواد پیشرفت کنه"

"علیرضا فکر می کنه 20 دقیقه درس بخونه کافیه"

"علیرضا..."

و حرف های هوایی ای (شر و ور) که بود:

"علیرضا رو من روزی 12 ساعت پا کامپیوتر می بینم"

"علیرضا که همش میره تو اتاق در رو می بنده و با موبایلش بازی می کنه به اسم درس"

"علیرضا این هفته من اصلا ندیدم درس بخونه"

"علیرضا..."

در حالی که توی امسال این هفته بیشترین درس و کمترین کار با کامپیوتر رو داشتم.

و در آخر حرف ها یکی پرسید:"علیرضا تو نظری نداری؟"

و من همچنان ساکت داشتم به آنها نگاه می کردم و هیچ کس موج آتش رو تو چشمام ندید.

و اینجا بود که همون قضیه اول پستم اتفاق افتاد.

رسما و با قاطعیت تمام من رو "خنگ و بی فکر" نام برد.

و من هستم که از این به بعد عوض می شم.

این متنی که اینجا بود تازه خیلی سانسور شده بود.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢۸ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:به نام حق:.

امروز داشتم از تقاطع انقلاب و ولیعصر رد می شدم.

وااای! حالم خوب نبود. یاد آخرین باری که اونجا بودم افتادم. چه دوران خوشی. چقدر شاد بودیم. آره! یاد زنجیره سبز افتادم. اما کمی جلو تر که رفتم خاطرات بعدش اومد تو ذهنم. نه! نه! بهش فکر نکن. نمیشه. اه ه ه ه!!!

چطور میشه آدم فراموش کنه؟

بازی ادامه داره... قراره باز هم خاطراتی توی اون خیابون ها داشته باشیم.

خدایا! خاطراتی که قراره توی چند سال آینده بیوفته رو برامون خوش نگهدار. نذاز هر موقع از اونجا رد میشیم حالمون بد بشه.

---

جریان کلی از این قراره:

امروز مدرسه که تعطیل شد سریع موبایل رو در آوردم (چشم ناظم روشن) و زنگ زدم مامانم گفتم: "مامان کجایی؟" گفت: "دارم میام خونه نزدیک های خونه ام". من هم وایستادم سر راه ماشین مامانم تا مامانم رسید و واسه 2 قدم راه سوار ماشین مامانم شدم.

خونه که رسیدیم. دوربین رو بر داشتم و گارانتی و بیمه و بزن بریم انقلاب.

مامانم من رو جلوی گارانتی دوربین گذاشت و رفت مطبش. دوربین رو دادم برای تعمیر و راه افتادم پیاده به سمت انقلاب و اون چیز هایی که بالا نوشتم اتفاق افتاد. میدون انقلاب که رسیدم (تا حالا پیاده اونجا نبودم) یک اتوبوس صنعت دیدم و سوارش شدم. رفتیم و رفتیم و رفتیم. داشتم فکر می کردم چقدر مسیر این خط پیچ در پیچه. ببینم شاید نقشه مسیرش جلوی اتوبوس باشه که یک لحظه قلبم داشت وای میستاد!!! اون... جلو... نوشته.... بود... مبدا.. میدون صنعتhttp://www.forumsextreme.com/images/sSc_eek2.gif مقصد انقلاب. من مثل فرفره از اتوبوس پریدم پایین و اینجاست که آدم افسوس می خوره چرا تنبلی کردم و GPS Smartcom رو نریختم رو موبایلم.دور و ور رو نگاه کردم دیدم نوشته جلال آل احمد.  یک عکس نقشه تهران داشتم و بازش کردم که دیدم الان می تونم نزدیک چمران باشم یا شیخ فضل ا... . دویدم و دویدم و به پلی رسیدم. آخیششششش. پل گیشاست. سریع یک تاکسی مدیریت گرفتم و اومدم خونه که واااای کلید ندارم. زنگ یکی از همسایه ها رو زدم و جلو در خونمون با وایرلس اینترنت کار کردم تا بابام اومد. الان هم تازه اومدم خونه.

.:عکس روز:.

:: رسیدن  ::

http://artara74.persiangig.com/Images/Gorbe/DSC_9747%20R.jpg

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱۸ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

دیروز برای اولین بار در زندگیم رفتم تئاتر.

پیشنهاد از یکی از همکار های بابام بود.

اسم نمایش عشق لرزه بود

http://artara74.persiangig.com/Weblog/File_25841_64326.JPG

داستان جالب و غیر قابل پیش بینی ای داشت.

راستش رو بخواید خیلی از سینما بهتر بود.

حیف عکاسی ممنوع بود وگرنه عکس های خوبی می گرفتم.

و در آخر یک جمله از آخر های نمایش:

((برای فراموش کردن مشکلات روزانه، خواب را بخشید))

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱۳ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام،

بالاخره وقت کردم این وبلاگ رو آپ کنم.

جمعه وقتی شد با محمد خلاقی بریم پارک پرواز.

صبح ساعت یک ربع به 6 زدیم بیرون و یک عالمه عکس تو هوای نیمه تاریک گرفتیم.

http://artara74.persiangig.com/Images/EDSC_9372%20R.jpg

بعد رفتیم پارک دلاوران و صبحانه خوردیم و راه افتادیم به سمت پارک پرواز که نصفش رو با تاکسی رفتیم.

توی پارک خیلی خیلی عکس از انواع واید و پانوراما و زوم گرفتیم. تازه خونمون رو هم پیدا کردیم. توی پارک چند تا گربه دیدیم که خیلی گوگولی مگولی (اگوری مگوری) بودند. ما رو اصلا احساس نمی کردند.

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_9612%20R.jpg

بعدش از راه های پیچاپیچ که من خیلی دوست دارم پیاده تا خونه رفتیم. که وسط راه از فرط خستگی هر 1 متر وای می ستادیم.

---

من حدودا تا یکی دو ماه کامپیوتر ندارم و آویزون لپ تاپ خواهر و پدرم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٠ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

خوب اول از همه بگم که عدد شانس من 8 هست. قضیه این عدد شانس مربوط به تابستون سال پیش میشه که خونه محمد خلاقی بودیم. حالا قضیش طولانیه شما هم گیر ندید...

از طرفی من خیلی امام رضا رو دوست دارم و مشهد رو به کربلا ترجیح میدم البته یک بار تست کردن کربلا کم چیزی نیست) و اینکه امام رضا امام 8ام ماست

من در بیشتر سال ها شماره کلاسیم 8 بوده مثل امسال

خوب حالا با این همه 8 چطوری می تونم روز 88/8/8 که تولد امام هشتم هم هست رو راحت از کنارش بگذرم؟

البته من و محمد خلاقی از سال پیش قرار گذاشته بودیم این روز رو با هم باشیم. حالا ببینیم چی میشه؟!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٥ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

فرصتی شد با آقای پیروز (AD.Piruz) به نمایشگاه مطبوعات و خبرگزاری ها برویم

نمایشگاه بی خود بود، مخصوصا قسمت گرفتن مجوز عکاسی که خیلی عصبانی شدم. اولش گفتن که آزاد نمیشه عکاسی کرد. بعدش کمی اصرار کردیم که گفتن برید پیش آقای فلانی و معرفی نامه بگیرید. یک ربع طول کشید آقای فلانی رو پیدا کنیم و حالا پرسش ها شروع می شوند. برای چی عکس می گیرین؟ عکس ها رو کجا می برین؟ چرا تفریحی عکاسی می کنین؟ و ... که معرفی نامه رو گرفتیم و رفتیم که دیدیم آقایون جلسه دارند. چند دقیقه معطل شدیم که اومدند و معرفی نامه رو دیدند و بردند پیش چند نفر که تایید کنند.بعد گفتند بریم اتاق بقلی کارت رو بگیریم و به خوبی و خوشی کارت رو گرفتیم.

راستش رو بخاید تو عمرم این همه عکاس ندیده بودم. اون هم همه با 70 200 و d3 و 1d و ...
پس از خسته شدن از عکاسی داخحل نمایشگاه بدون اجازه وارد محوطه سختمان سازی شدیم و خیلی حال کردیم.
لوله گرافی :

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

ببخشید بابت تاخیر. کامپیوترم تازه درست شده.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

فرو می‌ریزدش بر سر، هر آنچه مانده بود آباد
دلش از درد می‌جوشد، زمین، درمانده از بیداد

تلی از مرگ می‌بالد، کسی آهسته می‌نالد
و می‌بلعد صدایش را، به نعره، دیوی از بیداد

مکرر می‌شود ماتم، زمانی در طبس یا بم
چه فرقی می‌کند؟ این غم، چگونه می‌رود از یاد؟

هماره قصه یکسان است هجوم مرگ بر کرمان
همان تکرار گیلان است، که شهر مردگان را زاد

و پژواکی است دردآلود، از آیینی گنه اندود
که دزدیده است ایمان را به نام میهنی آزاد

صدای ضجه‌ی مادر، در عمق رنج می‌میرد
پدر در بهت می‌ماند، اگر چه غرقه در فریاد

نگاه مات کودک در میان اشک می‌لرزد
و در گوشش نمی‌پیچد صدایی جز غریو باد

چه شد آن خانه‌ی خشتی، رطب بر سفره بود و نان
و بوی فقر زیبا بود، چو مادر لقمه‌ای می‌داد!

چه سرمایی است در جانش، کجا آید به درمانش
سیه منوال تزویر و سیاهی لشگر امداد؟

هزاران نخل خفتند و دو چندان گور روییدند
قنات از آب خالی شد و هستی زیر پا افتاد

نمایان تا که شد زشتی، ورای خانه‌ی خشتی
فرو بلعید شهری را، زمین درمانده از بیداد

ویدا فرهودی                    

---

باز هم تهران لرزید و من نفهمیدم. عجب چیزی رو از دست دادم!

 

پ.ن: دوربینم خراب شده و به شدت دپرسم. دعا کنید وقت کنم بدم گارانتی. آخه با این وضع سنگینی درس ها نمیتونم 2 ساعت وقت بزارم برم 7 تیر.

---

عکس روز:

.:Sit n Die:.

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_8126%20RW.jpg

n وقتی به تنهایی توی جمله ای میاد معنی and رو میده. در رابطه با عنوان عکس


نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٥ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

به نام حق

این راه حق می رسه به مقصد

خدا می دونه

من و تو گمیم توی این اندازه بی وسط

خدا می دونه

تا کی شتاب، رقص نور و آب

تو قطار زندگی، انتخاب توهم و سراب

آخ که چه حالی می کنم من

توی این چرخه سردرگم

من می چرخم یا چرخ گردون؟

خدا می دونه

من دیگه راه نمی رم،‌نمی دوم

پرواز می کنم، بال ندارم

تو دشت خدا، شنا کنان شنا کنان، صخره ها رو ناز می کنم

پرواز می کنم

---

من: بالاخره تکمیل شد!

اون: چی تکمیل شد؟

من: وب سایت دوره دیگه!

اون: وب سایت دوره دیگه چیه؟

من: وب سایت یا بهتر بگم فروم دورمونه توی مدرسه!

اون: جون من؟ آدرسشو بده.

من: او کی یادداشت کن: http://esd21.getgoo.net

اون: دومین از کجا آوردی؟

من: از این free forum هاست!

اون: من که نفهمیدم اما باشه نیشخند

من: باشه فردا می بینمت. راستی فردا تکلیف چی داشتیم؟

...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٠ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

به نام حق

امروز قرار شد دوباره برم نمایشگاه اما با یک فرد خاص. یکی از عکاس های سایت عکاسی. آقای مرادی.

تاکسی که نبود تنها راه چاره آژانس بود. رسیدم اونجا و یکم گشت زدم تا آقای مرادی رسیدند.

با هم رفتیم مجوز عکاسی گرفتیم و راه افتادیم گشتن و عکس گرفتن. آقای مرادی خیلی به بچه ها گیر داده بود.

ولی آدم با اون کارت مجوز عکاسی اعتماد به نفس بالایی داشت.

آقای مرادی که با اینکه دیجیتالی شده بودند باز هم دست از سر این نگاتیو بر نمی داشتن.

داخل نمایشگاه بسیار گرم و کسل کننده بود. اینطوری شد که اومدیم تو محوطه ی مصلی به عکاسی از گل و گیاهان پرداختیم.

دوباره برگشتیم که بریم کارت ها رو پس بدیم که دیدیم یک پسره با خودش یک جونوری داره تعجببه قول آقای مرادی این بزرگ شه یک تمساح می خره بهش قلاده می بنده نیشخند عکس سمندر توی ادامه مطلب هست.

آخرش که آقای مرادی داشت عکس ها رو می ریخت تو کامپیوتر نماتیشگاه دوربین ها از این غفلت ایشون سوءاستفاده کردن و 450دی می خواست نگاتیو رو خفه کنه که من رسیدم و نجاتش دادم.

http://artara74.persiangig.com/NRD/DSC_8709.jpg

در راه برگشت تا مترو با هم بودیم و بعدش دوباره از همون راه همیشگی اتوبوس اومدم خونه که یهو یادم اومد واااااای مموری ریدرم. سریع پریدم خونه زهرا و مموری ریدر رو گرفتم و رفتم خونه.

عکس ها همه توی ادامه مطلب:

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٧ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

به نام او

دیروز قرار بود من برم نمایشگاه. از همه پرس و جو کردم فهمیدم که پیروز اینا و چند تا از بچه هامون می رن. من هم حاضر شدم و راه افتادم به سمت اتوبوس. تو اتوبوس با خودم گفتم " اه باید تا حقانی تو اتوبوس توشله بازی کنم (کنایه از الافی)" اینجا بود که در اتوبوس باز شد و یک پسره اومد نشست کنارم. بهش نگاه نکردم. زد رو شونم و گفت "سلام پسر" برگشتم دیدم اوووو پیری تو اینجا چی کار می کنی؟ گفت داره میره نمایشگاه. تو راه کمی فک زدیم و رسیدیم به مترو و از مترو هم به مصلی. از هم جدا شدیم. "اه دوباره باز باید تنها پیاده برم تا شبستان." یهو دیدم علی کرمی جلومه نیشخند . رفتیم تو نمایشگاه و 2 3 ردیف رو با این کرمی رفتم دیدم سرعت نمایشگاهیش پایینه. تشنه ام هم بود. برای پیچوندنش گفتم می رم آب بخرم و بعدشم پیچوندمش. حالا کل غرفه ها رو با سرعت 10 غرفه در دقیقه رد کردم. تصمیم یجا داشتم خسته و کوفته راه می رفتم که این پیری رو دیدم دوباره. رفتم و رفتم یهو منو می گی شارژ کردن. پوستر ناروتو قلب . به نیت اینکه بدم به خواهرم خریدمش و کمی تو نمایشگاه چرخ زدم (کنایه از الافی کردن) و رفتم طبقه بالا. چند نفر بودن که پانتومکیم بازی می کردن. ازشون عکسی گرفتم خوششون اومد. قرار شد باشون ایمیل کنم. بعدش هم خبر رسید که موبایل علی کرمی دست مصطفی هدایت بوده که علی کرمی گم شده بدون موبایل خنده. حالا وقت برگشت بود. این دفعه از ایستگاه شهید بهشتی رفتم و رسیدیم به ایستگاه اتوبوس. وااای من همیشه از برگشت با اتوبوس توی این ساعت بدم میومد. چون ترافیکه شدیده و من هم باید همش تو اتوبوس موبایل بازی کنم تا برسیم. یهو دیدم این پیری اومد . زدم پشتش گفتم بیا بشین. ولی جون من این قانون جذب چقدر خوب کار می کنه. آخه پیری از بچه های جدید مدرسمونه و من ازش خوشم اومده بود و تصمیم داشتم باهاش رابطه برقرار کنم. اینطوریا بود دیگه. آدم نمیشه تصادفی یک نفر آشنا رو 3 بار ببینه. میشه؟ رفتم خونه تازه یادم اومد مموری ریدرم خونه خواهرمه گریه

پ.ن: عکس های دیروز رو به همراه عکس های امروز امشب می زارم.

پ.ن2: زهرا مموری ریدرم رو بیار تا عکس ها رو بزارم.

پ.ن3: زهرا جون هر کی دوست داری تا امشب مموری ریدرم رو بده.(کنایه از تاکید)

عکس روز:

.:بدون عنوان:.

مربوط به توچال

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_8093%20RW.jpg

برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٧ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

چه حالی میده وقتی یهو غافلگیر و عصبانی بشی یهو داد بزنی:

oh shittttttt

واقعا آدم تخلیه میشه

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٢ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

من خیلی شنیده بودم که آدم میره دبیرستان خیلی درسش افت می کنه اما حالا که نگاه می کنم می بینم فعلا از سال های قبل بهتر پیش رفتم.

وااااای.من 2 ماهه یک چیز جدید به وجودم اضافه شده. و اون هم استراتژی داشتن برای هر کارمه.

شاید باورتون نشه من که اینقدر همه بهم میگن مخ کامپیوترم. کامپیوترم برای 9 سال پیشه. اما من کامپیوتر نمی خوام میدونید چرا؟ چون من یک هدف بزرگتر دارم به نام لپ تاپ. مطمئنم که اگه دسکتاپ بگیرم عمرا بتونم تا دانشگاه لپ تاپ بگیرم.باور کنید به هر دری زدم واسه خریدش. اگه قضیه خونه ساختنمون نبود دستم باز تر بود اما حالا که پول تو دست و بال نیست چه کنم؟ من کاملا دارم برنامه ریزی دراز مدت می کنم که تابستون 89 لپ تاپ داشته باشم. حتی رفتم دنبال قانونی که خیلی ها رو دیدم بهش اعتقاد دارن، قانون جذب. البته فکر نکنم این کامپیوتری که الان زیر دست منه تا تابستون دووم بیاره اما انشالا میاره.

و چیزی که همه می گن،‌حتی قانون جذب هم یکی از مهم ترین کار هاش اینه: "درخواست از خدا"

آخیش

یکم مغزم رو خالی کردم.

آخه 3 ماه بود داشتم این استراتژی رو می ریختم، اما داشت تو مغزم می گندید. من فعلا می خوام تا سال دیگه چیز های گرون نخرم اما چند تا چیز هست که واقعا بهشون نیاز دارم:

-ساعت مچی ارزون قیمت

-دیفیوز برای فلاشم

-Gobypod برای دوربینم.

عکس روز:

.:سک سک، خورشید پیدات کردم:.

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_8073%20RW.jpg

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱۱ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

چند وقت بود فکر می کردم خدا باهام قهر کرده. اما پریروز فهمیدم نه. لطفا نپرسید چرا این فکر رو می کردم چون اگه شما هم جای من بودید فکر می کردید خدا قهر کرده.

!اخطار! کسانی که زود حالشون بهم می خوره و عاطفی اند این پایین رو نخونند:

قضیه از این قرار بود که من توی مدرسه یهویی حالم بد شد و می خواستم بالا بیارم سبز هی می رفتم تو دستشویی و جلوش رو می گرفتم. بهدش که حالت تهوعم تموم می شد می اومدم بیرون با 5 قدم راه رفتن دوباره حالت تهوع می گرفتم. این قضیه 3 4 بار دیگه تکرار شد و موقع نماز بود. من وضو گرفتم و دوباره 3 4 بار دیگه حالت تهوع گرفتم(اگه جلوش رو نمی گرفتم بالا می آوردم) بعدش تا اومدم برم به سمت نمازخونه دوباره حالم بد شد. دفعه بعد گفتم خدا می خوام نماز بخونم. نمازی که تو گفتی بخونم. بعدش راه افتادم به سمت نماز خونه و تو راه همش خدا خدا می کردم که موقع نمار حالت تهوع نگیرم. حس حال تهوع کاملا از بین رفت. نماز ها رو که خوندم بعدش تا اومدم کفش هام رو بپوشم دوباره به صورت حجومی حالت تهوع شدید گرفتم . من هم بدو بدو به سمت دستشویی و وسط راه در نزدیک ترین باغچه کمی خودم رو خالی کردم. بعدش دوباره دویدم و رفتم تو دستشویی و ادامش هم معلومه.

این روز ها خیلی درگیر کار های تبلیغات شورای دانش آموزی بودم و اصلا وقت وب اومدن نداشتم ببخشید بابت تاخیر.

عکس روز:

.:30:.

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_8034%20RW.jpg

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٧ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

یکی از عکس های دیگه که 5 شنبه گرفتم:

.:باران ، دریا ، بخار ، ابر ، باران ، دریا...  :.

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_8015%20RW.jpg

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٤ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

امروز از مدرسه که اومدم بارون می اومد. قرار شد با سنگ پشت (زهرا) و نخبه کوچولو (فائزه) بریم بیرون هوا خوری. من بساط دوربن رو جمع کردم و رفتیم. زهرا گفت می ریم توچاللبخند. تو راه من از اول داشتم یک جایی می گشتم که موبایل رو بزارم اونجا که آهنگ بخش کنه. آخه ضبط ماشین گم شده قهقهه.

رسیدیم اونجا و من کلی عکس گرفتم. کلا تا نصف راه بین پارکینگ تا ایستگاه اول رفتیم و برگشتیم. بعدش قرار شد بریم آیس پک بخوریم سبز . قضیه اینکه چرا از آیس پک بدم میاد رو محمد خلاقی می دونه. اما با خودم گفتم این دفعه دیگه خوشم میاد.

زهرا ما رو کنار بیمارستان مدرس پیاده کرد که بره پارک کنه. ما هم رفتیم آیس پک خریدیم. تازه یادم اومد موبایلم توی ماشین جا مونده ناراحت حالا من بگرد، زهرا بگرد. زهرا اونجایی که ما رو پیاده کرد نبود. پایین تر هم توی جای پارک نبود. تو دلم گفتم این رفته ماشین سواری تا ما برگردیم و حالا دیده دیر شده زنگ زده به موبایلم و دیده موبایل تو ماشینه. من در اگه جای اون بودم چی کار می کردم؟ آها می رفتم جلو آیس پک. برگشتم دیدم ماسین زهرا جلو مغازه آیس پکه. حالا فائزه ریلکس داره منو نگاه می کنه کلافه می گم بدو الان میره دیگه پیدا نمیشه ها. اون هم دو قدم برداشت خسته شد. عصبانی من در خشمگین ترین حالت ممکن بودم. مجبور شدم قدم زنان بدوم. یهو دیدم زهرا رفت . اه . الان از همه بیشتر از فائزه عصبانی بودم. تا رسیدیم به آیس پک سریع رفتم یک توی یک مغازه و تلفن زدم خونه (چون می دونستم زهرا الان داره سکته می کنه و ممکنه بره خونه) و گفتم سریع به زهرا بزنگند که مات جلو آیس پکیم.

حالا زهرا اومده و ما هم سوار ماشین داشتم منفجر می شدم آخه زهرا خیلی ریلکس بود

عکس های امروز رو خورده خورده می دم چون الان که نگاهی به عکس هام کردم دیدم دارند ته می کشند.

عکس روز:

.:Nice View:.

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_8012%20RW.jpg

::برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید::

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:به نام حق:.

 امروز صبح ساعت 6 موبایلم آلارم زد و پا شدم یک سری به اتاق فکر زدم و بعدش دیدم خیلی زوده، گرفتم خوابیدم تا 6 و نیم. پاشدم حالا چی بخورم؟ به به شکلات صبحانه با نون داغ (ماکروویوی) تا یک ربع به 7 داشتم می خوردم. لباس پوشیدم و 4 5 تا کتاب مهم رو گذاشتم تو کیفم. بابام هم من رو از زیر قرآن رد کرد و منم رفتم مدرسه.

 اول که رفتم مدرسه با همه سلام علیک مشدی کردم (با اینکه همین هفته پیش همه رو دیده بودم) و کمی که با بچه ها حال احوال کردیم زنگ خورد و رفتیم سر صف. قرار بود آیت ا... مهدوی کنی بیان مدرسه حرف بزنند. حالا مگه میومدن؟ این مسئولین مدرسه هی پای میکروفون می خواستند ما رو سرگرم بکنن تا حاج آقا بیان. 1 ساعت سرپا زیر آفتاب موندیم تا حاج آقا تشریف آوردند. یک ربع سخنرانی کردند که فیض بردیم اما بعدش حداسم پرت شد به این اتفاق! کدوم اتفاق؟ یکی از دوم ها به خاطر فشار کم خونش یهویی با مخ اومد زمین که یکی رو هوا گرفتش. بعدش هم قرار شد حاج آقا زنگ مدرسه رو بزنند. زنگش دیجیتال بود. حاج آقا یک دکمه رو زدند و از بلندگو ها دینگ دینگ اومد {#emotions_dlg.e22}

 رفتیم نمار خونه و اول آقای جلالی مدیر مدرسه اومدند و حرف های جالبی زدند (واقعا از ایشون خوشم اومد) و بعد آقای مقیم اسلام (ایشون خیلی تکنولوژیک هستند) اومدند در مورد سیستم مدرسه حرف زدند.

یک ربع تفریح و دیدن عجلّ معلقی به نام احمد پیروز، یکی از سومی ها. (ایشون عکاسی می کنند)

دوباره رفتیم نمازخونه ولی این دفعه فقط اول ها. جناب آقای معلم راهنما (آدمی بسیار باحال) اومدند و حرف زدند. تعجب کردید چرا ما همه رو می شناسیم؟ چون تو تابستون هم مدرسه می رفتیم {#emotions_dlg.e28}

دوباره یک ربع تفریح و دوباره این عجل معلق. از زمانی که باهاش آشنا شدم (اوایل تابستون) تا حالا هر جا رفتم بوده. حتی یک بار تو نمایشگاه قرآن دیدمش. کلا همه جا هست.

ااااااه. باز هم نمازخونه. این دفعه یک آقایی اومدند خاطرات جنگ و اینا رو تعریف کردن که واقعا کل نمازخونه از خنده دار بودن خاطرات ایشون رفت هوا. بعد هم کمی در مورد اردو جهادی ای که گذشت حرف زدند و تمام. این قسمت آخر رو خیلی خلاصه کردم. اما توی نمازخونه دوباره تا اومدم به خودم کس و قوسی بدم تا گردنمو چرخوندم این عجل معلق باز هم بود. جالب اینه که اون تا آخر مدرسه منو ندید اما من 100 بار دیدمش.{#emotions_dlg.e3}

عکس روز:

.:So Sad:.

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_7015%20RW.jpg

به قول James Blunt:

I see no bravery

No bravery in your eyes any more

only sadness

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

بالاخره یک آهنگ خوب برای وبلاگ پیدا کردم:

آهنگ از یانی هست به نام One Man's Dream

لینک دانلود - حجم 3.3 مگ

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳۱ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

.:به نام حق:.

داشتم وبلاگ محمد خلاقی رو نگاه می کردم. با خودم فکر کردم چقدر تفکرش بچگونست. بعدش که رفتم به وبلاگ قدیمیم دیدم که خودم عجب بچه ای بودم. من بزرگ شدم. افکارم عوض شده. چیز دیگه ای که به هر کس می گم می گه نشانه ی بزرگ شدنه اینه که من 1 هفته پیش یهویی رفتم سراغ آهنگ های سنتی مثل شجریان و شهرام ناظری. و همون 5 6 تا آهنگ رپی که داشتم رو پاک کردم. وای، رپ چقدر سبک آشغالیه. ریتم رپ رو دوست دارم اما کلامش رو نه. کسی رپ بی کلام سراغ نداره؟خنده

مدرسه ها فردا باز می شن. همه می ریم مدرسه. امسال دیگه باید این کار رو بکنم. 50 درصد کار انجام شده اما نصفه ی دیگه مونده.

کار ها طوریه که باید چند نفر رو کمی از خودم دور کنم. (تو مدرسه)

فکر کنم همه فهمیدند نصفه ی دوم چیه. یا بهتر بگم، کیه؟

عکس روز:

.::STOP::.

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_6647%20R.jpg

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳۱ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

پشت شیشه می شینم. دوربین تو دستمه. چند شات می گیرم:

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_7636%20RW.jpg

می شینم و به بارون نگاه می کنم. پنجره بازه. مهم نیست که من و زمین و فرش خیس می شیم. به قول محمد آسمون به خاطر رفتن اون داره گریه می کنه. چقدر دوری سخته. من و محمد از کلاس چهارم دبستان با هم دوست بودیم. اون بهترین دوست من بود و من هم بهترین دوست اون. 4 شنبه با هم داشتیم زیر بارون تو کوچه های محاه راه می رفتیم. رفتیم به جا هایی که خیلی خاطره داشتیم. خاطرات رو مرور کردیم. وقتی که با هم آشنا شدیم. زمانی که با هم دوست شدیم. امتحانات پایانی سوم راهنمایی که با هم خوندیم. پارتی بازی توی قایم موشک. باند بازی توی کوچه. افسوس

حالا رفته. به یک جای دور. جایی که من خیلی کم اونجا رفتم. بلد نیستم اونجا برم.

معلوم نیست سالی چند بار ببینمش. اما چون مدرسه اش کمی نزدیکه شاید یک سری هم به ما بزنه. دلم براش تنگ میشه.

عکس های روز توی ادامه مطلب. عکس ها مربوط به دیروز میشه:


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳٠ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

http://artara74.persiangig.com/Weblog/1.gif

همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه، حس غریبی دارم...
چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه...
خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم ولی بازم احساس می کنم نتونستم...
یعنی سال بعد هم ما رو دعوت می کنی؟سوال

عید سعید فطر مبارکلبخند

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢۸ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

این هم از استایل جدید. قالب قبلی رو هر کی خواست بگه کدش رو بهش بدم. روس این قالب زیاد کار نکردم. اما خیلی شاد تره. قبلی خیلی دل گیر بود.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٧ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

چند وقتی بود نه من وقت کردم چیزی بنویسم نه پرشین بلاگ باز می شد. حالا که باز شده موندم چی بنویسم . متفکر

می خوام روی یک قالب جدبد کار کنم. آهنگ وبلاگ رو هم عوض می کنم.

قسمت چت رو هم برداشتم آخه خیلی چرت و پرت بود.

مدرسه ها داره شروع میشه. هوا داره عوض میشه. هیییییییییی . من بوی پاییز رو دارم حس می کنم. باد ها رو می بینی. باد ها دارن تابستون رو با خودشون می برن. بارون هم میاد که اگه یک لکه از تابستون مونده پاک بشه. تابستون خوبی بود. تابستونی متفاوت بود. حالا چند روز دیگه می رم مدرسه. واقعا دلم برای مدرسه تنگ شده. برای مشق هاش. برای درس هاش . برای همه چیش. اول دبیرستانه و باید خر بزنم.

عکس روز:

غروب غمناک - Nikon D90 (برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید)

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_6397%20R.jpg

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٦ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

::به نام حق::

عجججججب. قضیه نمایشگاه که کنسل شد یعنی با تاخیر شد. ممکنه فردا بریم. ببخشید بابت تاخبر در بروزرسانی وبلاگ چون این روز ها حوصله نوشتنم کم شده. بیشتر دوس دارم عکس بزارم. واسه همین امروز 2 تا عکس روز می زارم.

واسه بعد از ظهر هم یک خلاصه ای از بازدیدم از کارخونه دایی بابام (همون دایی صداش می کنیم) می زارم. البته قضیه کمی قدیمیه ولی خالی از لطف نیست.

یک چیز دیگه خواهشا وقتی تو قسمت چت می نویسید خودتونو معرفی کنید. و اینکه اونجا جای چت هست نه جای نظرات. پس نظراتتون رو توی نظرات بنویسید نه توی چت.

عکس های روز:

نه بابا کلاغ ها هم لی لی بازی می کنند چشمک (برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید)

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_5818%20RW.jpg

 

بدون عنوان

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_5954%20RWjpg.jpg

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٠ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سیستم جدیدی در سمت چپ وبلاگ گذاشتم که شما می تونید با من چت کنید یا برای من آفلاین بگذارید. حتما هر موقع سر زدید یک سلامی بکنید.

 

برای تغییر دادن اسم خود روی edit nick در پایین جای چت کلیک کنید و اسم خود را وارد کنید.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۸ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

قالب آپدیت شد:

- عکس سمت چپ عوض شد

 

به نظر شما این عکس سمت چپ بهتره یا این:

http://artara74.persiangig.com/Weblog/doap%204%20Beta.jpg

شب قدری ما رو هم دعا کنید.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٧ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

دیروز با مصطفی و علی کرمی رفتیم خرید لوازم التحریر. کجا؟ شهروند بوستان. وای که چقدر قیمت ها عالی بود. رفتیم اونجا به هر چی دفتر و کتاب بود گند زدیم و برگشتیم. من که کم خرید کردم تازه اشتباهب 3 تا دفتر رو به جای خط دار دفتر نقاشی خریدمنیشخند کلا من طرف های 18 تومن خرید کردم. نامرد ها عکاسی ممنوع زده بودند وگر نه یک عالمه عکس داشتم براتون.

عکس روز:

آنها بعد از اینجا به کجا می روند؟ - Nikon D90 (برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید)

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_1320%20RW.jpg

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٧ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

تابستون داره تموم میشه، واااااای. مدرسه ها داره شروع میشهناراحت. دارم دبیرستانی میشملبخند. الان دقیقا نمی دونم از شزوع شدن مدارس خوشحالم یا ناراحت. یعنی هر دوشونم. یک تابستون گذشت. این تابستون ها فکر کنم آخرین تابستون هایی باشه که ازشون لذت می برم. فکر کنم آخرین تابستون، تابستون بعد از ترم 2 دانشگاه باشه (البته اگه قبول بشم). وزیر آموزش و پرورش هم که عوض شده، خدا کنه این یکی یکم این تعطیلات ما رو زیاد کنه. کنکور رو هم بزاره سر جاش تا ما بدیمش بعدش برداره.

به امید تعطیلات زیاد و برپا موندن کنکورنیشخند

دارم یکم برنامه می ریزم سه شنبه برم نمایشگاه قرآن. کلی سوژه هست برای عکاسی.

عکس روز:

تارزن - Nikon D90 (برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید)

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_4412%20RW.jpg

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٥ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

امروز درد دل ندارمنیشخند

ولادت امام حسن مجتبی هم مبارک باشه

خاطره:(عکس ها رو به دلیل حجم زیاد توی ادامه مطلب گذاشتم)

دیروز محمد خلاقی اومد خونمون و من قرار شد براش قالب بسازم. یک ساعت ول کشید تا تصمیم گرفت چه قالبی می خواد. همون قالبی که من همون اول بهش گفتم. حالا نشستم یک قالب نایت اسکین رو ور داشتم و سوراخ سوراخش کردم. من معمولا کار های قالب سازیم رو توی این وبلاگ انجام می دم: http://testitestitesti.persianblog.ir . قالب رو ساختم. خودم کف کردم. خواستم همون قالب رو برای خودم بزارم ولی گفتم نا مردیه. کمی تغییرش دادم و گذاشتم همینی که الان رو وبلاگمه. از قضیه دور شدم. ساخت قالب محمد که تموم شد بابام گفت پاشو بریم بیمارستان(اون هایی که نمی دونن: قضیه اینه که دیشب افطاری بیمارستان شهید مدرس بود و من هم عکاسش). منم محمد رو فرستادم خونشون و خودم حاضر شدم.

دوربین؟ حاضر

فلاش؟ حاضر

باتری یدک؟ حاضر

کیف؟ حاضر

لنز؟ حاضر

باتری یدک فلاش؟ حاضر

سه پایه؟ حاضر

آماده؟ 3 2 1 شروع...

اول که رسیدم سه پایه رو گذاشتم اتاق بابا. بعدش سریع پریدم از سفره پهن کردن ها عکس گرفتم. (عکس 1 تا 11) بعدش رفتیم حیاط پایین برای دعای سمات. اذان که شد موذن یک اذان دل نشین گفت (عکس 12) و ما هم نماز رو شروع کردیم. بعد نماز همه بدو بدو رفتن حیاط بالا برای افطاری. من هم سریع یک بطری آب از سفره کش رفتم و با همون روزمو باز کردم. تا زمانی که خوردن غذا ها تموم شد من داشتم تو کل محوطه سر پا عکاسی می کردم(عکس 13 و 14). هر چی دنبال زولبیا بامیه ای چیزی تو سفره گشتم که کش برم پیدا نکردم. اول یک آقای مداح اومد مداحی کرد در مورد امام حسن. بعدش ریاست محترم بیمارستان مدرس (تا حالا بابام رو اینطوری صدا نزده بودمخجالت ، عکس 15 و 16) اومدند و حرف زدند. اونجا بود که از الافی سرم رو به سوی آسمون بردم و دیدم ماه چقدر قشنگه و یک عکس ازش گرفتم (عکس 17) . بعد از تموم شدن حرف بابام یک حاج آقایی اومد در مورد امام حسن حرف زد(من که هیچی گوش ندادم). و در آخر قرعه کشی (عکس 19) . البته یک عالمه عکس گروهی هم بود که به دلایل امنیتی نمی زارم اینجا.

تو عمرم 4 ساعت رو اینقدر خلاصه ننوشته بودم. عکس ها هم خیلی خلاصه اند. امروز عکس روز نمی زارم به جاش عکس های دیشب رو می زارم که 19 تاست.برای دیدنشون به ادامه مطلب برید.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٤ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

قالب آپدیت شد.

 

تغییرات:

- خاکستری شدن پس زمینه

- سایه دار شدن عکس سمت چپ

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٤ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

::به نام حق::

1 ساعت پیش تو وب سایت علی کرمی (نوشت ها) کامنت می دادم آخرش دیدم عجب طوماری نوشتم گفتم بیم اینجا بنویسم:

   "یادمه بچه بودم ماه رمضون روزه گرفتن برام سخت بود. همش روزه هام رو می شکستم. اما باز هم عاشق این ماه بودم. با تموم شدنش گریه می کردم. الان هم می کنم. اینکه بتونی 30 روز مثل آدم رفتار کنی خیلی سخت نیست. سختی اینه که بعد ماه رمضون نتونی جلوی خودتو بگیری و دوباره همون آدم قبلی. الان که بزرگ شدم. روزه گرفتن حتی 1 درصد هم خسته ام نمی کنه. یعنی اصلا هیچ مشکلی با روزه ندارم. فقط ترسه. ترسه که یک وقت این سه شب قدر رو از دست بدی. حتی با اینکه بزرگ شده ولی باز هم با تموم شدن ماه گریه می کنم. دوباره همون آدم قبلی. پلید، عقده ای، فقط بلده به بقیه ضد حال بزنه، مغرور. البته تو زیاد اینا رو جدی نگیر. من حاضرم هر روز سال رو روزه بگیرم ولی تو کل سال این مهر خداوند که تو ماه رمضون هست بالا سرم باشه. من اون مهر رو حس می کنم. همون چیزی که جلوی من رو می گیره که فحش ندم، جلوم رو می گیره میگه حتی یک دروغ کوچک و بی تاثیر هم نگو.

الان که نگاه می کنم می بینم عجب طوماری برات نوشتم. متن این کامنت رو توی پست بعدی وبلاگم می زارم.

به امید 12 ماه رمضون پشت سر هم.
علیرضا تارا"

به امید اینکه 12 ماه سال رمضون باشه لبخند

خاطرات روزانه:

این افطاری هم نشد عکس بگیرم. یعنی کلا رفتیم،‌خوردیم، اومدیم. جوری که 8:40 خونه بودیم. ولی من هنوز دارم با فلاشم حال می کنم. و در استرس فردا شبم.

می گم این همه نظرایی که می دید رو من چطوری بخونم؟ وقت نمی کنم.

عکس پایین رو هر موقع می بینم یاد انگلیس قدیم میوفتم. موضوع خوب براش گیر نیاوردم. آخه ساعت یک صبح آدم مغزش کار نمی کنه.

عکس روز:

برنج زار - Nikon D90 (برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید)

http://artara74.persiangig.com/Images/DSC_4415%20RW.jpg

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۳ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

::به نام حق::

نمی دونم.این اتفاقات جدیدی که توی من داره میوفته طبیعیه یا نه؟ البته اتفاقات خوبیه. من عید پیش امام رضا اون دعا رو کردم. یک بار دیگه اول تابستون. اما بار سوم دیگه شد. تا سه نشه بازی نشه. دقیقا با شروع شدن ماه رمضون اون اتفاق افتاد. چرا اینقدر دیر؟ حالا که به اون 6 ماه نگاه می کنم. می بینم من چه آدمی بودم خجالت می کشم. خدایا من رو ببخش.

روزه و نماز های همه قبول باشهلبخند من رو هم دعا بکنید.

امروز قرار بود افطاری پیش جمعی از عکاسان باشم که نشد. خوب بابام می خواست بره افطاری جایی. اینها هم نذاشتند من تنهایی برم. البته حق هم دارن ها. امشب من با بابام می رم افطاری. دانشکده پزشکی شهید بهشتی. عکس هاش رو براتون می زارم. فردا هم بیمارستان بابا افطاریه!!!نگران من اگه عکس خوب نگیرم بابام من رو نصف می کنه. دعا کنید بتونم عکس های خوب خوب بگیرم.

عکس پایین مربوط به این تابستون میشه توی شمال. من تو ارتباط بر قرار کردن با گربه ها خیلی خوبمزبان

عکس روز:

نگاه - Nikon D90 (برای دیدن سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید)http://artara74.persiangig.com/DSC_3939%20RW.jpg

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٢ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

یک توضیحی در مورد سیستم جدید وبلاگم می دم:

1- توی هر بلاگ اولش یک یا دو پاراگراف از دل خودم می نویسم(به قول سنگ پشت: هذیان روزانه)

2-بعد در حد یک جمله کوتاه یک عرض ادبی یا التماس دعایی چیزی می کنم که دلم وا شه.

3-بعدش خاطرات روزانه رو می نویسم

4-شما رو با اطلاعاتی در مورد عکس شما رو به دیدن عکس روز دعوت می کنم.

5-خود عکس روز. عکس روز عکسیه که خودم گرفتم و تا حدودی هنری یا طنز هست. حتما به این قسمت توجه کنید.

توجه داشته باشید قسمت ها با فاصله خالی از هم جدا می شوند!

سعی می کنم هر روز آپ کنم وبلاگ رو و شما هم هر روز سر بزنید!

و در آخر نظر نظر نظر یادتون نره (سه بار گفتم که یادتون نره)!

با تشکر

سید علیرضا تارا

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٢ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

چند شب پیش توی اون برنامه که شبکه 3 قبل از افطار میده یک آقای قد بلندی بود. خیلی با اون قسمت برنامه حال کردم. در آخر آقای مجری (خاک بر سرم اسم هیچ کدوم رو حتی اسم برنامه رو یادم نیست) ازش پرسید چه آرزویی داری؟ گفت دیدن علی کریمی.آقای مجری هم گفت امشب جورش می کنم.

امروز داشتم تو وب می گشتم این عکسسو دیدم. خیلی خوشحال شدم:

 

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

عکس امروز:

بازنشسته - Nikon D90

http://artara74.persiangig.com/image/DSC_2709%20RW.jpg


نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

سلام، خوب قرار بود در مورد افطاری دیشب بگم. از کجا شروع کنم؟ آها. صدای در اومد که بسته شد. اوه بابا اومد. من مثل فشنگ پریدم طرف بابام. از صبح منتظر بابام بودم. البته خود بابام نه. کیفش بود که منتظرش بودم. اولش رفتم یک ماچ دادم به بابا و بعدش با دست و پا رفتم سر کیف. توی این زیپ؟ نه. این یکی؟ نه. زیپ بزرگه؟ آها پیداش کردم.  از اون چیزی که فکر می کردم گنده تر بود. قضیه اینه که جمعه افطاری بیمارستان باباست (شهید مدرس) و من قرار اونجا عکس بگیرم. بابام گفت که جایزه عکاسی از بیمارستان یک فلاش می خره. منو می گی اینجوریتعجب. خوب برگردیم به دیروز. رفتم پایین و دست محمد رو گرفتم و آوردم کارگری.زیر سفره ای رو که پهن کردیم ساعت 7 بود.

http://www.fileden.com/files/2006/10/27/322707/DSC_6490%20R.jpg
 گفتم بپر بدو برو بچه ها رو صدا کن. من هم رفتم و سفره رو چیدم. پدرم در اومد. هی بری بالا. هی بیای پایین. ساعت 7 و نیم بچه ها رو آوردیم بالا. افطاری شد و من و محمد و مصطفی رفتیم اول سره شوله زرد. حالا بی خیال بعدش سر چی رفتیم. توی این افطاری نظر از یکی عوض شد. یعنی بهتر شد. و نفرتم هم از یکی بیشتر. کسانی که اونجا بودند می دونن کی رو می گم. بعدش کانتر وایرلس زدیم. 2 نفر بر سر من. بعدا توقع دارن ببرم. البیته با این که فکر کنم مساوی شدیم. بعدش هم خداحافظی. من موندم یک پشت بوم کثیف. واقعا چرا بعضی ها نمی تونن مثل آدم یک جا وایستند که من یک عکس ازشون بگیرم؟
عکس ها(روشون کلیک کنید):

http://www.fileden.com/files/2006/10/27/322707/DSC_6498%20R.jpg

http://www.fileden.com/files/2006/10/27/322707/DSC_6493%20R.jpg

و این هم رفیق فاب من محمد:

http://www.fileden.com/files/2006/10/27/322707/DSC_6507%20R.jpg

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

عکس امروز:

نقاشی خداوند - Nikon D90 (برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید)

Painting of GOD 2

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۱ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

وااای، امشب افطاری قراره همه بَکس کوچه بیان پشت بوم ما. هر سال رسمه که می ریم پشت بوم های همدیگه و می خوریم و بازی می کنیم و فیلم نگاه می کنیم و ...

امشب قراره افطاری پشت بوم ما باشه. تعداد افراد فکر کنم 9 نفر بشیم. آهان یادم رفت علی کرمی نمیاد خوب می شیم 8 تا (من، محمد، مصطفی، علی، سینا، پدرام، محسن، محمد2).

فردا عکس ها رو براتون می زارم.

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

عکس امروز:

غروب تاریک - Nikon D90 (برای سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید)


نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٠ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

خسته شدم . می خوام یک جا بنویسم. اینجا می نویسم. نوشته های قبلی مال سال پیشه. زمانی که من یک آماتور بودم. یادش بخیر. جون می دادم برای یک دوربین DSLR . با اون دوربین کنونم کار یک 1Ds رو می کردم.نیشخند. گذشته از شوخی الان واسه خودم عکاسی شدم. البته در حد سن خودم ها. اینجا یک جاییه که هم عکس می زارم و هم نوشته. دوست دارم نظر بدید هااااا.

 

یا حق

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٠ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

ادامه میدم .... یا علی ....

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٤ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

دارم از عکس گذاشتن نا امید می شم. اگه اینجوری پیش بره وبلاگ رو می بندم.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٩ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٩ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٩ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٩ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٥ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٥ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٥ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٤ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٤ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٤ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٤ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |

من سید علیرضا تارا هستم. یک عکاس نوجوون.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٤ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط ::علیرضا:: نظرات () |